هیچ عصیانی از خیابان آغاز نمی‌شود. پیش از هر فریادی در می

هیچ عصیانی از خیابان آغاز نمی‌شود. پیش از هر فریادی در میدان، ذهنی بوده که در سکوت، از فرمان‌برداری خسته شده است. زایش عصیان، پیش از آنکه سیاسی باشد، روانی و فکری است؛ در عمق ذهنی اتفاق می‌افتد که دیگر نمی‌تواند میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد» سازش برقرار کند.

انسان مطیع، زمانی زاده می‌شود که ذهنش در کودکی یاد می‌گیرد سؤال نکند. از همان لحظه‌ای که کودک می‌پرسد «چرا؟» و پاسخی نمی‌گیرد جز «چون من می‌گویم»، بذر اطاعت در او کاشته می‌شود. مدرسه، خانواده، دین، رسانه و نظام‌های پاداش و تنبیه، همه به تدریج از او موجودی می‌سازند که به جای اندیشیدن، تکرار می‌کند. اما ذهن، حتی در عمیق‌ترین خواب خود، روزی بیدار می‌شود؛ وقتی دیگر دروغ‌ها توان آرام کردنش را ندارند.

رنج، نخستین آموزگار عصیان است. هیچ انسان آسوده‌ای عصیان نمی‌کند. آن‌که می‌فهمد، رنج می‌کشد؛ و آن‌که رنج می‌کشد، یا در خود می‌میرد یا از درون منفجر می‌شود. زایش عصیان، همان لحظه‌ای است که رنج، از شکایت شخصی به پرسشی عمومی بدل می‌شود: چرا باید چنین باشد؟ چرا نباید دیگرگونه شود؟ از این‌جاست که آگاهی، به جای تسلیم، مسیر مقاومت را انتخاب می‌کند.

ذهن استعمارزده اما، دشمنی پنهان‌تر دارد: او پیش از آنکه در زنجیر باشد، خود را ناتوان می‌پندارد. باور کرده است که آزادی خطرناک است، پرسشگری بی‌احترامی است، و رنج نشانه‌ی گناه است. برای همین تا زمانی که دروغ را حقیقت می‌پندارد، هرگز عصیان نمی‌کند. رهایی از استعمار، پیش از هر چیز، یعنی رهایی از این باور درونی که «نمی‌شود».

نسل فیلسوفان و نویسندگان اگزیستانسیالیست پس از جنگ جهانی دوم، از همین نقطه برخاستند. آنان در میان ویرانه‌های اروپا، فهمیدند که هیچ نجات‌دهنده‌ای در کار نیست. نه خدا، نه ایدئولوژی، نه علم، و نه تاریخ. انسان تنهاست و باید معنای زندگی را خودش بسازد. این درک، عصیان را از خیابان به درون ذهن برد، به فلسفه، به ادبیات، به هنر. کامو می‌گفت: «من عصیان میکنم، پس هستم»؛ زیرا عصیان، لحظه‌ی تولد خودآگاهی است، لحظه‌ای که انسان، دیگر صرفاً تابع نیست، بلکه داور است.

تمام انقلاب‌های بیرونی، زمانی دوام می‌آورند که پیش‌تر در ذهن‌ها اتفاق افتاده باشند. پیش از آنکه زنجیر از پا گسسته شود، باید از اندیشه گسسته شود. و این همان جایی است که رهایی، واقعاً آغاز می‌شود:
در لحظه‌ای که انسان جرئت می‌کند به جای تکرار، فکر کند.
دیدگاه ها (۰)

آدم‌ها فکر می‌کنند رفتن، نقطه‌ی پایانِ یک رابطه است؛ اما حقی...

دسیپلینو

زیر باران، زن فرو می‌ریزد‌‌.‌.‌. نه فقط از خیس شدن، بلکه از ...

تلنگر 👇👇👇👇،جنگی که گلوله ندارد اما ذهن‌ها را تسخیر می‌کندامر...

#Repost amirreza_davodi منبع ——وُلتِر از نامدارترین فیلسوفان...

مادری که آرزوی پسر پنج‌ساله‌اش را باور نکردآنچه امروز بیش از...

عاشقانه های شبنم

«خدا؛ رفیقِ بی‌حَد» | منشورِ قدرتِ بهرام محمدی۱۵. خدا در لحظ...

شبتون بدون دلتنگی 🫠♥️♥️♥️♥️دلت که تنگ باشد،باران هم تسکین نی...

«خدا؛ رفیقِ بی‌حَد» | منشورِ قدرتِ بهرام محمدی۱۵. خدا در لحظ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط