{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۱۰
یه دفعه به شدت بلند شد که با ترس سریع بلند
شدم و جلوش پریدم.
-چیکار میخواي بکنی؟
نگاه عدهاي به طرفمون چرخید.
غرید: بیچارش میکنم، اون مهرداد عوضیو به خاك
سیاه میشونم.
خواست بره که بازم جلوش وایسادم و با التماس
گفتم: توروخدا بیخیال شو ایمان، یه قضیهایه بین
من و اون و یه روزي تموم میشه.
عطیه و محدثه سراسیمه خودشونو بهمون
رسوندند.
ایمان دست مشت شدشو جلوي صورتم گرفت و به
سمتم خم شد.
-بیخیال شم؟ اینکه با تهدید داره ازت استفاده می
کنه و لذت میبره چیز مهمی نیست؟
کنارم زد و رفت که محکم به گونم زدم.
محدثه: چی شده؟
-بدبخت شدم.
به سمت ایمان دویدم و بازم جلوش وایسادم.
-ببین، من مشکلی باهاش ندارم پس دعواي الکی
راه ننداز.
عصبی خندید.
-مشکلی نداري؟
_نه.
غرید: اینکه توسط یه پسر غریبه دستمالی بشی
مشکلی نداري؟
از اینکه براي اولین بار اینقدر رك حرف زد تعجب
کردم.
بیخیال شو و دخالت نکن، من بهت اعتماد کردم وبازم
میگم، یه موضوعیه بین من و اون پس لطفا
گفتم.
چنگی به موهاش زد و زیر لب غرید: لعنتی!
نفسشو به بیرون فوت کرد.
-شب تو مهمونی درموردش حرف میزنیم.
با تعجب گفتم: چه مهمونیاي؟
اخم کرد.
-نمیدونی؟
شونهاي بالا انداختم.
-نه!
نفس عمیقی کشید.
-بابابزرگت ما رو دعوت کرده.
چشمهام گرد شدند.
_چرا؟!
-میخواد خانوادهها باهم آشنا بشند و هم اینکه
دوتا دوست قدیمی وقتی باهم بگذرونند.
-پس بابا بزرگ تو هم با بابابزرگ من دوست بوده؟
سري تکون داد.
پس به این نتیجه میرسیم که آقا جون من و
بابابزرگ نیما و مهرداد دوست بودند.
_میرسونمت.
از ترس اینکه مهرداد نزدیک آپارتمان واسم بپا
گذاشته باشه گفتم: نه ممنون خودمون میریم،
خداحافظ.
خواست حرفی بزنه اما سریع به سمت در رفتم که
پوفی کشید.
محدثه و عطیه از کافه بیرون اومدند.
محدثه: شماها باهم برید، من تاکسی میگیرم میرم کمپ.
لبخندي زدم.
-باشه.
به ساعتش نگاهی انداخت.
-فکر کنم کم کم دیگه مامان و باباتم دارند می
رسند تهران.
********
با استرس جلوي آینه وایسادم.
-آروم باش مطهره، سوتی نده، اصلا هم به نیما
توجهی نکن.
با حالت زار روي تخت نشستم.
لعنت بهتون!
اصلا چرا این نیما و سحر هم باید بیان! فقط خانواده
ي ایمانو دعوت میکردید دیگه!
یه دفعه صداي مامان از توي راهرو بلند شد.
-دو ساعت توي اتاق چیکار میکنی؟ بیا الان می
رسند.
پوفی کشیدم و داد زدم: الان میام.
بلند شدم و مانتوي لیمویی_سفید توي تنمو مرتب
کردم و از اتاق بیرون اومدم.
نفس عمیقی کشیدم و از پلهها پایین رفتم که صداي
آقا جونو شنیدم.
-نمیدونید چقدر خوشحالم که قراره اون دوتا رو
ببینم.
اخمی کردم.
اون دوتا؟!
-منظورتون از اون دوتا چیه آقاجون؟
همه بهم نگاه کردند.
دیدگاه ها (۳)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۱نگاهم به سپیده خورد که با یه پوزخ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۲-برو کنار مامان بشین بچه ننه، نمی...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۰۹-فقط نفهمم رفت و آمدي با اون ایما...

مال اونجا که رفته بودن سالن بولینگ بیلیارد غیرتی شدن مهردادم...

قسمت سوم از رنان عشق یا نفرت

my love part 63

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط