{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" ویو کوک "

" ویو کوک "

صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخواست برسه سلام گفتم و بلند شدم رفتم دسشویی مسواک زدم و یه سری کارای دیگه اومدم بیرون لباسام رو عوض کردم و از اتاق اومدم بیرون همه خواب بودن حتی خدمتکارا رفتم سمت آشپز خونه یه شیرموز برداشتم خوردم که صدای در اومد رفتم جلو که دیدم لیاعه اون این موقع بیدار شده چه عجیب ساعت ۹ صبحه

کوک : کجابودی

لیا : بیرون

کوک : کجای بیرون

لیا : سرخاک

کوک : رفتی سر خاک همو و زن عمو

لیا : غیر‌از اونا کیو دارم که برم

کوک : همممم راست میگی‌

لیا : خودت چرا الان بیداری

کوک : نمیدونم فقط بیدار شدم

لیا : باشه پس من میرم تو اتاقم

کوک : باشه برو

" ویو لیا "

نمیدونم چرا اما از وقتی که بابابزرگ گفته ازدواج کنیم خیلی با کوک معذبم البته اونم معذبه ها ولی خب


رفتم تو اتاقم لباسام رو عوض کردم رفتم رو تخت و سیاهی ...

" ساعت ۰۰ : ۱۲ صبح "

با صدای خاله از خواب نازم بلند شدم و بهش نگاه کردم که گفت

مامان کوک : پاشو دختر گلم پاشو مامان

لیا : اوووف خاله فقط پنج دقیقه

مامان کوک : پاشو دخترم بخاطره مو قربونت برم من

لیا : اوووووف باشه

پاشدم رفتم دستشویی کارای لازم رو کردم لباسم رو عوض کردم و رفتم بیرون دیدم همه دوره میز‌نشست رفتم سمت میز و گفتم

لیا : سلام صبح بخیر

همه : صبح بخیر

صندلی رو کشیدم عقب و نشستم

" وسط صبحانه "

داشتم از آب پرتقال و تارت میوه و کیک شکایاتی کورد علاقم که حاضرم براشون جونمم بدم لذت میبردم که اون پیرمرد شروع کرد به حرف زدن

بابابزرگ : ساعت عروسی امروز ساعت ...


شرطا بعو ۱۰۰ تایمون

بای بای❤️‍🩹🫂🧷
دیدگاه ها (۰)

گل گرفتم و رفتم قبرستون سر قبر مامان و بابام رسید دسته گلا ر...

" سه شنبه "" ویو لیا " امروز روز عروسی بود و من واقعا دلم نم...

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p1ویو کوک°نور خور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط