{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۱۱
نگاهم به سپیده خورد که با یه پوزخند روشو ازم
برگردوند.
خداکنه مهرداد درست و حسابی ترسونده باشتش.
آقاجون: شهریار و محسن دیگه!
با شنیدن محسن با چشمهاي گرد شده بیاراده داد
زدم: مگه اونا هم میان؟
عمه مریم با تعجب گفت: وا! چرا داد میزنی؟ خب
آره، مگه نمیدونستی؟
همونجا روي پلهها فرود اومدم و نالیدم: خدایا نه،
حس میکنم امشب بدترین شب عمرم میشه!
مامان نگران به سمتم دوید.
-چی شد مطهره؟ خوبی؟
از ضایع بازیم لبمو گزیدم و سریع بلند شدم.
الکی خندیدم.
_آره آره، عالیم، فقط خیلی گرسنمه.
بعد از کنار مامانی که تعجب کرده بود گذشتم و به
سمت آشپزخونه رفتم.
-تا نیومدند یه چیزي بخورم.
عمو حسین با خنده گفت: شکموي منی دیگه.
وارد آشپزخونه شدم و بلند گفتم: من نوکرتم.
صداي خندهی خودشو بابا و آقا جون بلند شد.
خاتون به سمتم چرخید که با حالت زار خودمو تو
بغلش انداختم.
-امشب بدترین شب عمرمه.
بغلم کرد و با تعجب گفت: وا! چرا؟!
نالیدم: اون دوتا به جون هم نیوفتند معجزهست!
از خودش جدام کرد و گیج گفت: کیا رو میگی؟
نفس عمیقی کشیدم.
-هیچی، بیخیال.
با تعجب نگاهم کرد.
به بازوش زدم و در یخچالو باز کردم.
خدایا خودت به خیر بگذرون.
مهرداد... نیما... ایمان، به به! چه شود!
شیشهی آبو بیرون آوردم و بعد از اینکه توي لیوان
ریختم خوردم.
با صداي آقا محسن هل کرده لیوانو توي سینک
پرت کردم و از آشپزخونه بیرون اومدم که صداي
خاتونو شنیدم.
_بیچاره بچم زده به سرش!
صداهاي زیادي توي سالن پیچیده بود و همه باهم
خوش و بش میکردند.
خودمو وسطشون انداختم و با زنهاشون تک به تک
دست دادم و سلام کردم.
با مرجان دست دادم و بینی آوا رو کشیدم.
_چطوري خوشگله؟
با ناز گفت: توبم، خیلی، تایی مهردادمم اومده، می
تونستی؟ الان توشحال شدي؟
مرجان با اخم گفت: چی میگی بچه؟!
شروع کردم به خندیدن و لپشو کشیدم.
-خب اومده باشه کوچولو، خوش به حال خودت.
مرجان با خنده گفت: این بچه یه چیز میگه.
خندیدم.
_بچهست دیگه.
کاش میشد بگم بیشتر از هر چیزي که فکرشو
بکنی خوشحال شدم.
از بین صداي مردا صداي مهرداد رو شنیدم که لبخند محوي زدم.
به دنبالش نگاهمو چرخوندم که کنار بابام دیدمش.
بابا: احمد ماشااالله پسرت چقدر بزرگ شده!
آقا احمد خندید و گفت: دختر خودتم پاك خانمیه
واسه خودشا.
مهرداد رو دیدم که چه لبخند عمیقی روي لبش
نشست و یه چیز زیرلب گفت که نفهمیدم.
دست به جیب نگاهشو چرخوند.
همین که نگاهش بهم افتاد با لبخند چشمکی زد و
زمزمه کرد: چطوري؟
با لبخند خجالتزدهاي دستهامو توي هم قفل کردم و با حرکت لب گفتم: خوبم.
اگه بگم دلم براش تنگ نشده بود دروغ گفتم.
بالاخره همه قصد نشستن کردند.
روي مبل نشستم که حدیثه هم کنارم نشست.
نیم نگاهی بهش انداختم.
دیدگاه ها (۵)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۲-برو کنار مامان بشین بچه ننه، نمی...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۳-مطهره خانم با ایمان ما هم کلاسین...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۰یه دفعه به شدت بلند شد که با ترس ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۰۹-فقط نفهمم رفت و آمدي با اون ایما...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۰با خنده بلندي سرشو توي گردن...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۷۵نفس عمیقی کشید و گفت باشه.....

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۷پردرد چشمامو بستم و سرمو رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط