( پارت ۲۱)
( پارت ۲۱)
نام داستان:دیوونه دوست داشتنی
-پس سه تای اخری رو میخرم
+من برات حساب میکنم
-نه من خودم حساب میکنم
*باکوگو لباس هارو از دست هیکاری گرفت و رفت حساب کرد«
+ خب بریم
-ممنونم، عزیزم
+این وظیفه منه که برا اوهیمه سامامخرج کنم وکاری کنم که خوشحال باشه
*هیکاری لبخند میزنه و دوباره از باکوگو تشکر میکنه*
-خب دیگه داره دیر میشه بیا بریم
+اره دیگه ساعت 8 شده وقت شامه
-اره
+بیا بریم غذا بخوریم بعد بریم هتل
-باشه
*رفتن یه غذا خوری و غذا سفارش دادن باکوگو یه غذای تند سفارش داد*
-امممم... چه خوشمزس
+اره.... مثل لَ..... هیچی
-مثل چی؟
+مثل...... لَ.... لب هات خ... خیلی خوشمزس
*هیکاری عین گوجه قرمز شد و همین طور باکوگو*
+ب... ببخشید نمیخواستم... این حرف رو بگم... ولی واقعیت رو گفتم
*سرعت زمان:حالا غذاشون رو خوردن داشتن میرفتن تو هتل که میدوریا و اوروراکا رو دیدن که با خنده داشتن میومدن*
-سلام اوروراکا
_عه! سلام هیکاری
+میدوریا رفتی قرار؟
=عه! این حرف رو نزن
+باشه، حالا ولش بیا بریم اوهیمه سامام
=چی؟ تو به هیکاری گفتی اوهیمه سامام
+اره،به تو ربطی نداره
نام داستان:دیوونه دوست داشتنی
-پس سه تای اخری رو میخرم
+من برات حساب میکنم
-نه من خودم حساب میکنم
*باکوگو لباس هارو از دست هیکاری گرفت و رفت حساب کرد«
+ خب بریم
-ممنونم، عزیزم
+این وظیفه منه که برا اوهیمه سامامخرج کنم وکاری کنم که خوشحال باشه
*هیکاری لبخند میزنه و دوباره از باکوگو تشکر میکنه*
-خب دیگه داره دیر میشه بیا بریم
+اره دیگه ساعت 8 شده وقت شامه
-اره
+بیا بریم غذا بخوریم بعد بریم هتل
-باشه
*رفتن یه غذا خوری و غذا سفارش دادن باکوگو یه غذای تند سفارش داد*
-امممم... چه خوشمزس
+اره.... مثل لَ..... هیچی
-مثل چی؟
+مثل...... لَ.... لب هات خ... خیلی خوشمزس
*هیکاری عین گوجه قرمز شد و همین طور باکوگو*
+ب... ببخشید نمیخواستم... این حرف رو بگم... ولی واقعیت رو گفتم
*سرعت زمان:حالا غذاشون رو خوردن داشتن میرفتن تو هتل که میدوریا و اوروراکا رو دیدن که با خنده داشتن میومدن*
-سلام اوروراکا
_عه! سلام هیکاری
+میدوریا رفتی قرار؟
=عه! این حرف رو نزن
+باشه، حالا ولش بیا بریم اوهیمه سامام
=چی؟ تو به هیکاری گفتی اوهیمه سامام
+اره،به تو ربطی نداره
- ۳.۶k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط