ویو ورا
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹
𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁸
( ویو ورا )
چشمامو باز کردم و خودمو روی تخت دیدم
سرم و از همه بیشتر مچ دستم دستم خیلی درد میکرد
به کلی تلاش دستمو بلند کردمو دیدم مچ دستمو باند پیچی کردن
یاد چیزی افتادم
ماما ....بابا
داد زدم
ـ مامان ...بابا
سعی میکردم از روی تخت بشم ولی کل بدنم گرفته و قدرتش رو نداشتم
در باز شد و پرستارا ریختن رو اتاق
من تو بیمارستان چیکار میکنم ؟
پرستار : خانم کوچولو لطفاً اروم باش
ـ آروم باشم ؟؟!!!!..... مامان بابا کجان
آروم آروم بغض میکردم
پرستار : اونا... اینجا نیستن
ـ چرا مگه کجان ؟!!
نفسشو بیرون داد
پرستار : اونا ..... مردن !
اون مگه یه خواب نبود ؟
چطور ممکنه منو تنها بزارنو برن
ـ نه نه .... نه اونا نمردن .... نهههههههه
سریع از رو تخت بلند شدمو نشستم ولی درد مچ دستم باعث شد تسلیم شم و صورتم در اثر دردش بپیچه تو هم
پرستار : باید استراحت کنی
اشکی از چشمم رها شد ولی با غرور گفتم
ـ کی این کارو کرد؟
نگاهشو ازم گرفت و به یه جای نامعلوم داد
پرستار : گرگینه ها
ـ مگه اونا واقعین ؟
پرستار : اوهوم
مگه اونا افسانه های قدیمی ای نبودن
چطور ممکنه ؟
پرستار بدون اینکه چیزی بگه از اتاق بیرون رفت و من موندن تنهایی
.
.
.
.
.
.
از اون روز به بعد با اجبار منو به پرورشگاه بردن و من با دختری به لیا آشنا شدم
لیا ۱۰ سالشه و خیلی دختری جسوریه .... از هر نظر !
رزمی بلده و تو دعوا کردن حرف نداره
با اینکه سنی هم نداره اما در برابر سنش خیلی با مهارته
منم میخوام دختری مثل لیا باشم
احتمالا بتونم !
یه روزی در مورد این موضوع باهاش حرف زدم و اونم قبول کرد
روز اول خیلی ذوق داشتم ولی توان نداشتم ( 🗿 )
تا به مرور زمان بعد ۴ سال تونستم دختری مثل لیا باشم
جسور...با مهارت...و رزمی کار !
یادم میاد لیا بهم چیزی گفته بود
« الان تنها چیزی که باید بهش توجه کنی انتقامه »
من الان زندم تا انتقام بگیرم
انتقام .... انتقام
هرگز این هدف یادم نمیره
و حالا ...
[ پایان فلش بک ]
باید به این هدف عمل کنم
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹
𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁸
( ویو ورا )
چشمامو باز کردم و خودمو روی تخت دیدم
سرم و از همه بیشتر مچ دستم دستم خیلی درد میکرد
به کلی تلاش دستمو بلند کردمو دیدم مچ دستمو باند پیچی کردن
یاد چیزی افتادم
ماما ....بابا
داد زدم
ـ مامان ...بابا
سعی میکردم از روی تخت بشم ولی کل بدنم گرفته و قدرتش رو نداشتم
در باز شد و پرستارا ریختن رو اتاق
من تو بیمارستان چیکار میکنم ؟
پرستار : خانم کوچولو لطفاً اروم باش
ـ آروم باشم ؟؟!!!!..... مامان بابا کجان
آروم آروم بغض میکردم
پرستار : اونا... اینجا نیستن
ـ چرا مگه کجان ؟!!
نفسشو بیرون داد
پرستار : اونا ..... مردن !
اون مگه یه خواب نبود ؟
چطور ممکنه منو تنها بزارنو برن
ـ نه نه .... نه اونا نمردن .... نهههههههه
سریع از رو تخت بلند شدمو نشستم ولی درد مچ دستم باعث شد تسلیم شم و صورتم در اثر دردش بپیچه تو هم
پرستار : باید استراحت کنی
اشکی از چشمم رها شد ولی با غرور گفتم
ـ کی این کارو کرد؟
نگاهشو ازم گرفت و به یه جای نامعلوم داد
پرستار : گرگینه ها
ـ مگه اونا واقعین ؟
پرستار : اوهوم
مگه اونا افسانه های قدیمی ای نبودن
چطور ممکنه ؟
پرستار بدون اینکه چیزی بگه از اتاق بیرون رفت و من موندن تنهایی
.
.
.
.
.
.
از اون روز به بعد با اجبار منو به پرورشگاه بردن و من با دختری به لیا آشنا شدم
لیا ۱۰ سالشه و خیلی دختری جسوریه .... از هر نظر !
رزمی بلده و تو دعوا کردن حرف نداره
با اینکه سنی هم نداره اما در برابر سنش خیلی با مهارته
منم میخوام دختری مثل لیا باشم
احتمالا بتونم !
یه روزی در مورد این موضوع باهاش حرف زدم و اونم قبول کرد
روز اول خیلی ذوق داشتم ولی توان نداشتم ( 🗿 )
تا به مرور زمان بعد ۴ سال تونستم دختری مثل لیا باشم
جسور...با مهارت...و رزمی کار !
یادم میاد لیا بهم چیزی گفته بود
« الان تنها چیزی که باید بهش توجه کنی انتقامه »
من الان زندم تا انتقام بگیرم
انتقام .... انتقام
هرگز این هدف یادم نمیره
و حالا ...
[ پایان فلش بک ]
باید به این هدف عمل کنم
ادامه دارد...
- ۹۱۶
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط