{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ویو ورا

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 :۱
𝐩𝐚𝐫𝐭 :۱

( ویو ورا )

درحالی که ساک دستیم دستم بود ، از پله ها پایین میومدم
آخرین پله‌ی پرورشگاه رو طی رسیدم به سالن ورود خروج

لیا : ورا...؟ ( کمی داد )

سرمو به طرف صدا چرخوندم و با لیا مواجه شدم
لیا دوستمه و از وقتی که به پرورشگاه اومدم هواسش بهم بود
چهار سال ازم بزرگتره یعنی ۲۴ سالشه

با لبخندی خونگرم به طرفم اومد و دستاشو برای بغل باز کرد
ساکمو انداختم زمین و بدون توقع بغلش کردم
خیلی ناخواسته اشک گونه هام رو خیس کردن
محکم بغلش می کردم چون این به بغل دوستانه نبود بلکه خواهرانه بود
لیا منو به همچین دختری تبدیل کرد
دختری که در بهترین روز زندگیش خانوادش رو از دست داد ، چه انتظاری میتوان ازش داشت
اون میتونه دختری ضعیف ، حقیر و ساده باشه
اما من اونجور دختری نیستم

آیا تکونی به خودش داد تا از بغلش خارج بشم و همین کارو هم کردم
وقتی صورتمو که از اشک خیس شده بود رو دید ابروهاش یک متر رفت بالا

لیا : عه...چرا گریه می‌کنی دختر ؟ ( تعجب )

سرمو پایین انداختم چون نگاه کردن بهش باعث خجالتم بود
از چونه‌م گرفت و منو مجبور کرد نگاش کنم

لیا : دیگه وقتشه زنگی خودتو بسازی... تو میتونی بهت اعتماد دارم

بغضمو قورت دادم و گفتم :
ـ اوهوم
لیا : یادت نره بخاطر...
ورا : انتقام میرم اونجا !

اخمی رضایت بخشی زد
ـ آفرین
دستشو روی شونه‌م گذاشت و نوازشش کرد
همون لحظه مدیر پرورشگاه اومدم و خبر داد که ماشین اومده و دیگه وقت رفتنه

برای آخرین بار با لیا خداحافظی کردم
ساکمو برداشتم و پرورشگاه خارج شدم
قبل از این که سوار ماشین بشم دوباره به سمت لیا چرخیدم
دست به سینه وایستاده بود و نگام میکرد
دستمو به علامت بای تکون داد
اونم این کارو کرد
این صحنه برام عذاب آور بود
کسی که ۱۴ سال بزرگم کرد....تنهام نذاشت
الان قراره تا آخر عمرم نبینمش
یه لبخند سردی زدم و سوار ماشین شدم
ماشین حرکت کرد و آروم آروم از پرورشگاه دور شد
اشکی روی گونه‌‌م چکید
نه....نباید گریه کنم
سریع اشکامو پاک کردم و به پنجره بیرون از ماشین نگاه کردم
مدت ها میشد که از پرورشگاه بیرون نیومده بودم
خیلی دیدنی و سرسبز بود
مدت ها گذشت ولی هنوز نرسیده بودیم
بعد ۵ ساعت بلاخره ماشین پارک و ترمز کرد
راننده اومد و درو برام بازش کرد
از ماشین پیاده شدم و به مدرسه که کاملا با سنگ نماهای نوک مدادی رنگ ، نگاه کردم
خیلی بزرگ بود....اینجا که مدرسه نیست به کاخ بزرگه

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

شات کنیم همو بانو ؟ تا ۲۴ ساعت میمونهامار ؟ مهم نیست

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧گــرگینه و انســان شخصیت ها : هوانگ ورا ـ ...

گاهی زندگی طوری که برنامه ریزی کردیم پیش نمیره ـ بابا.... ما...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟑اروم چشمام رو باز کردم... هوا روشن شده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط