همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 60.
"ویو بک دونگ وو"
همیشه...
وقتی اسم جئون جونگ کوک میاد...
اولین چیزی که یادم میفته...
اون زمستون لعنتیه.
زمستون...
استانبول.
اون موقع...
بیست سالم بود.
نه کسی منو میشناخت...
نه نقاشیهام خریدار داشت.
یه آتلیهی کوچیک اجاره کرده بودم.
از صبح تا شب...
نقاشی میکشیدم...
ولی آخر شب...
پول یه وعده غذا هم نداشتم.
یه روز...
در آتلیه باز شد.
یه مرد قدبلند...
با کت مشکی...
و یه لیوان قهوه توی دستش وارد شد.
بدون اینکه چیزی بگه...
شروع کرد به نگاه کردن تابلوهام.
با خودم گفتم:
_«باز یه فضول اومد.»
زیر لب غر زدم.
_«خرید نداری...»
_«نگاه هم نکن.»
ولی...
اون فقط لبخند زد.
بعد جلوی یه تابلو ایستاد.
یه نقاشی از یه دختر کوچولو...
که دست باباشو گرفته بود.
همون نقاشی...
که هیچوقت حاضر نبودم بفروشم.
بدون اینکه نگام کنه گفت:
_«این قشنگه.»
شونه بالا انداختم.
_«فروشی نیست.»
_«چرا؟»
_«چون نیست.»
به جای اینکه اصرار کنه...
فقط سر تکون داد.
_«باشه.»
و رفت.
فکر کردم...
دیگه هیچوقت نمیبینمش.
ولی...
فردای اون روز...
دوباره اومد.
بعدشم...
روز بعد.
بعدشم...
روز بعد.
تا جایی که آخر سر خودم گفتم:
_«اسمت چیه؟»
لبخند زد.
_«جونگ کوک.»
+«من دونگ ووام.»
از همونجا...
دوستیمون شروع شد.
اون موقع تازه فهمیدم...
یه معمار معروفه.
ولی...
هیچوقت مثل آدمای پولدار رفتار نمیکرد.
کنارم مینشست...
چای میخورد...
به نقاشیهام نگاه میکرد...
و ساعتها حرف میزدیم.
اون...
اولین کسی بود...
که بهم گفت:
_«یه روز...»
_«همه برای خریدن نقاشیهات صف میکشن.»
اون روز...
فقط خندیدم.
ولی...
چند سال بعد...
واقعاً همون اتفاق افتاد.
چند هفته پیش...
وقتی خبر رسید...
جونگ کوک شرکت بزرگ طراحی سئول رو خریده...
اونم بعد از سالها...
ازم خواست...
به کره برگردم.
نه...
باهاش برنگشتم.
چند روز بعد از اون...
خودم اومدم.
یه آتلیه جدید زدم.
ولی...
هر چند وقت یه بار...
همدیگه رو میدیدیم.
یه حقیقت دیگه هم بود...
که هیچکس...
حتی خود جونگ کوک...
ازش خبر نداشت.
من...
توی این چند سال...
کمکم...
بیسروصدا...
عاشقش شده بودم.
نه به خاطر قیافهش.
نه به خاطر پولش.
نه به خاطر موفقیتش.
فقط...
به خاطر خودش.
به خاطر اینکه...
تنها آدمی بود...
که وقتی همه گفتن نقاشی به درد نمیخوره...
کنارم ایستاد.
ولی...
هیچوقت چیزی نگفتم.
هیچ اعترافی نکردم.
چون...
از همون روز اول میدونستم...
جونگ کوک...
اون آدمی نبود که قلبش رو به راحتی به کسی بده.
امروز...
بعد از سالها...
دوباره اومده بود پیشم.
ولی...
نه برای خودش.
برای یه دختر.
پارک دوین.
وقتی اسمش رو آورد...
وقتی گفت:
_«نمیخوام فکر کنه زندگیش رو خراب کرده...»
یه چیزی...
توی دلم فرو ریخت.
لبخند تلخی زدم.
زیر لب گفتم:
_«جونگ کوک...»
_«فکر کنم...»
_«این بار...»
_«بالاخره یکی تونسته قلب سنگیتو تکون بده.»
و شاید...
همین...
دلیل واقعی کمک کردنم بود.
نه فقط برای پدرم...
نه فقط برای اون پروژه...
بلکه...
برای اینکه اولین بار...
آدمی که دوستش داشتم...
داشت برای یکی دیگه...
اینقدر نگران میشد.
پارت 60.
"ویو بک دونگ وو"
همیشه...
وقتی اسم جئون جونگ کوک میاد...
اولین چیزی که یادم میفته...
اون زمستون لعنتیه.
زمستون...
استانبول.
اون موقع...
بیست سالم بود.
نه کسی منو میشناخت...
نه نقاشیهام خریدار داشت.
یه آتلیهی کوچیک اجاره کرده بودم.
از صبح تا شب...
نقاشی میکشیدم...
ولی آخر شب...
پول یه وعده غذا هم نداشتم.
یه روز...
در آتلیه باز شد.
یه مرد قدبلند...
با کت مشکی...
و یه لیوان قهوه توی دستش وارد شد.
بدون اینکه چیزی بگه...
شروع کرد به نگاه کردن تابلوهام.
با خودم گفتم:
_«باز یه فضول اومد.»
زیر لب غر زدم.
_«خرید نداری...»
_«نگاه هم نکن.»
ولی...
اون فقط لبخند زد.
بعد جلوی یه تابلو ایستاد.
یه نقاشی از یه دختر کوچولو...
که دست باباشو گرفته بود.
همون نقاشی...
که هیچوقت حاضر نبودم بفروشم.
بدون اینکه نگام کنه گفت:
_«این قشنگه.»
شونه بالا انداختم.
_«فروشی نیست.»
_«چرا؟»
_«چون نیست.»
به جای اینکه اصرار کنه...
فقط سر تکون داد.
_«باشه.»
و رفت.
فکر کردم...
دیگه هیچوقت نمیبینمش.
ولی...
فردای اون روز...
دوباره اومد.
بعدشم...
روز بعد.
بعدشم...
روز بعد.
تا جایی که آخر سر خودم گفتم:
_«اسمت چیه؟»
لبخند زد.
_«جونگ کوک.»
+«من دونگ ووام.»
از همونجا...
دوستیمون شروع شد.
اون موقع تازه فهمیدم...
یه معمار معروفه.
ولی...
هیچوقت مثل آدمای پولدار رفتار نمیکرد.
کنارم مینشست...
چای میخورد...
به نقاشیهام نگاه میکرد...
و ساعتها حرف میزدیم.
اون...
اولین کسی بود...
که بهم گفت:
_«یه روز...»
_«همه برای خریدن نقاشیهات صف میکشن.»
اون روز...
فقط خندیدم.
ولی...
چند سال بعد...
واقعاً همون اتفاق افتاد.
چند هفته پیش...
وقتی خبر رسید...
جونگ کوک شرکت بزرگ طراحی سئول رو خریده...
اونم بعد از سالها...
ازم خواست...
به کره برگردم.
نه...
باهاش برنگشتم.
چند روز بعد از اون...
خودم اومدم.
یه آتلیه جدید زدم.
ولی...
هر چند وقت یه بار...
همدیگه رو میدیدیم.
یه حقیقت دیگه هم بود...
که هیچکس...
حتی خود جونگ کوک...
ازش خبر نداشت.
من...
توی این چند سال...
کمکم...
بیسروصدا...
عاشقش شده بودم.
نه به خاطر قیافهش.
نه به خاطر پولش.
نه به خاطر موفقیتش.
فقط...
به خاطر خودش.
به خاطر اینکه...
تنها آدمی بود...
که وقتی همه گفتن نقاشی به درد نمیخوره...
کنارم ایستاد.
ولی...
هیچوقت چیزی نگفتم.
هیچ اعترافی نکردم.
چون...
از همون روز اول میدونستم...
جونگ کوک...
اون آدمی نبود که قلبش رو به راحتی به کسی بده.
امروز...
بعد از سالها...
دوباره اومده بود پیشم.
ولی...
نه برای خودش.
برای یه دختر.
پارک دوین.
وقتی اسمش رو آورد...
وقتی گفت:
_«نمیخوام فکر کنه زندگیش رو خراب کرده...»
یه چیزی...
توی دلم فرو ریخت.
لبخند تلخی زدم.
زیر لب گفتم:
_«جونگ کوک...»
_«فکر کنم...»
_«این بار...»
_«بالاخره یکی تونسته قلب سنگیتو تکون بده.»
و شاید...
همین...
دلیل واقعی کمک کردنم بود.
نه فقط برای پدرم...
نه فقط برای اون پروژه...
بلکه...
برای اینکه اولین بار...
آدمی که دوستش داشتم...
داشت برای یکی دیگه...
اینقدر نگران میشد.
- ۳.۲k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط