part
💴 part 4
فیک: عاشق بودن به اجبار
عمارت جئون – شب
سکوت توی اتاق جونگکوک سنگین بود. چراغ مطالعه تنها نوری بود که گوشهی میز رو روشن میکرد. پروندهای قطور روبهروش باز بود.
چند تا عکس روی میز پخش شده بودن — عکس یه دختر با موهای قهوهای روشن، نگاهی خجالتی و لبخندی محو.
جونگکوک یکی از عکسها رو برداشت، با دقت نگاهش کرد.
(جونگکوک: اینه... ات؟ دخترِ اون مرد؟)
چند ثانیه فقط به عکس خیره موند. یه حس عجیبی ته دلش پیچید، حسی که خودش هم نمیفهمید چیه.
برای لحظهای یادش رفت نفس بکشه.
اما بعد خندهی کوتاه و بیروحی کرد.
(جونگکوک: احمق شدی پسر... اونم مثل بقیهست.)
کرواتش رو شل کرد، از روی صندلی بلند شد و چند قدم رفت سمت پنجره. بیرون، چراغای شهر مثل ستاره میدرخشیدن.
زیر لب گفت:
(جونگکوک: یه دختر ساکت... یه قربونی دیگه. درست مثل سوآ.)
اما توی عمق ذهنش یه تصویر از اون لبخند خجالتی هنوز باقی مونده بود.
دستش رو روی پیشونیش کشید، چند بار سرفه کرد.
(جونگکوک: لعنتی...)
پرونده رو بست، عکسها رو جمع کرد و گذاشت توی کشو.
ساعت رو نگاه کرد؛ نزدیک نیمهشب بود.
کت مشکیشو برداشت و در حالی که هنوز یه حس مبهم ته دلش قلقلکش میداد، زیر لب گفت:
(جونگکوک: باید برم شرکت... شاید کار حواسمو پرت کنه.)
در اتاقو بست. صدای قدمهاش توی راهرو بلند شد، و نور چراغ پشت سرش خاموش شد.
بیا پایین
پایین تر بیا عشقم 😁
افرین شما رسیدید🌷
مرسی که حمایت کردید فکر نمیکردم به5تا لایک هم برسن اما دیدم 18تا 11تا هم شدن
واقعا خوشحالم که همچین فالورای ماهی دارم 🌙❤🌷
دوستون دارم و واقعا دارم با لایکاتون خوشحال میشم ❤
فیک: عاشق بودن به اجبار
عمارت جئون – شب
سکوت توی اتاق جونگکوک سنگین بود. چراغ مطالعه تنها نوری بود که گوشهی میز رو روشن میکرد. پروندهای قطور روبهروش باز بود.
چند تا عکس روی میز پخش شده بودن — عکس یه دختر با موهای قهوهای روشن، نگاهی خجالتی و لبخندی محو.
جونگکوک یکی از عکسها رو برداشت، با دقت نگاهش کرد.
(جونگکوک: اینه... ات؟ دخترِ اون مرد؟)
چند ثانیه فقط به عکس خیره موند. یه حس عجیبی ته دلش پیچید، حسی که خودش هم نمیفهمید چیه.
برای لحظهای یادش رفت نفس بکشه.
اما بعد خندهی کوتاه و بیروحی کرد.
(جونگکوک: احمق شدی پسر... اونم مثل بقیهست.)
کرواتش رو شل کرد، از روی صندلی بلند شد و چند قدم رفت سمت پنجره. بیرون، چراغای شهر مثل ستاره میدرخشیدن.
زیر لب گفت:
(جونگکوک: یه دختر ساکت... یه قربونی دیگه. درست مثل سوآ.)
اما توی عمق ذهنش یه تصویر از اون لبخند خجالتی هنوز باقی مونده بود.
دستش رو روی پیشونیش کشید، چند بار سرفه کرد.
(جونگکوک: لعنتی...)
پرونده رو بست، عکسها رو جمع کرد و گذاشت توی کشو.
ساعت رو نگاه کرد؛ نزدیک نیمهشب بود.
کت مشکیشو برداشت و در حالی که هنوز یه حس مبهم ته دلش قلقلکش میداد، زیر لب گفت:
(جونگکوک: باید برم شرکت... شاید کار حواسمو پرت کنه.)
در اتاقو بست. صدای قدمهاش توی راهرو بلند شد، و نور چراغ پشت سرش خاموش شد.
بیا پایین
پایین تر بیا عشقم 😁
افرین شما رسیدید🌷
مرسی که حمایت کردید فکر نمیکردم به5تا لایک هم برسن اما دیدم 18تا 11تا هم شدن
واقعا خوشحالم که همچین فالورای ماهی دارم 🌙❤🌷
دوستون دارم و واقعا دارم با لایکاتون خوشحال میشم ❤
- ۱۵.۶k
- ۲۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط