part
💴 part 6
فیک: عاشق بودن به اجبار
ماشین جلوی عمارت بزرگ ایستاد. ساختمون از بیرون مثل یه قصر تاریک بود، با چراغهایی که فقط یه نور سرد میدادن.
جونگکوک پیاده شد. بدون اینکه حتی منتظر بمونه، گفت:
(جونگکوک: بیا پایین.)
ات با دستهای لرزون در ماشین رو باز کرد. وقتی وارد حیاط شد، کف سنگی زیر پاش صدا داد و از استرس بیشتر قلبش تند شد.
(ات: خ… خیلی بزرگه...)
جونگکوک با بیتفاوتی جواب داد:
(جونگکوک: عادت میکنی. ولی یادت باشه... اینجا عمارتِ منه، نه خونهی تو.)
ات آروم سرش رو پایین انداخت. وارد عمارت که شدن، یه زن میانسال مهربون جلو اومد.
(تاتاسامی: خوش اومدی عزیزم. من تاتاسامیم، از امروز قراره مراقبت باشم.)
ات لبخند کوچیکی زد، ولی قبل از اینکه چیزی بگه، صدای سرد جونگکوک بریدش:
(جونگکوک: تاتاسامی، ات باید قوانین عمارت رو بدونه. خودت بهش بگو. من نمیخوام ازش صدایی بشنوم وقتی بالا هستم.)
ات با تعجب بهش نگاه کرد.
(ات: م… منظورت چیه؟)
جونگکوک قدمی جلو رفت، نگاهش سنگین و سرد.
(جونگکوک: یعنی نمیخوام صدای قدمهات، حرفهات یا حتی نفسهات رو اون بالا بشنوم. فهمیدی؟)
ات یه قدم عقب رفت، نفسش لرزید.
(ات: ب… بله...)
جونگکوک برگشت سمت پلهها.
(جونگکوک: تاتاسامی، بعد از شام ببرش طبقه پایین، اتاق سمت راست. اونجا از امشب میمونه.)
بدون اینکه حتی یه نگاه دیگه بندازه، رفت بالا. صدای قدمهاش توی راهپله پیچید.
ات همونجا ایستاده بود، خیره به پلهها، با قلبی که داشت از ترس میکوبید.
(تاتاسامی: نترس عزیزم. اون فقط آدم سردیه... ولی بد نیست.)
ات آروم لبخند زد، بیشتر از روی ترس تا آرامش.
(ات: ام… باشه...)
بعد از چند دقیقه، تاتاسامی دستش رو گرفت و گفت:
(تاتاسامی: بیا پایین، اتاقتو نشونت بدم.)
ات همراهش رفت، وارد یه راهرو تاریک شدن که تهش یه در چوبی بود.
(تاتاسامی: اینجا از امشب مال توئه. اگه چیزی خواستی، فقط صدام بزن.)
وقتی در بسته شد، ات نشست روی تخت، نفسش رو بیرون داد و آروم گفت:
(ات: اون... واقعاً ازم متنفره...)
نور کم اتاق افتاده بود روی صورتش، اشکاش بیصدا پایین اومد.
فیک: عاشق بودن به اجبار
ماشین جلوی عمارت بزرگ ایستاد. ساختمون از بیرون مثل یه قصر تاریک بود، با چراغهایی که فقط یه نور سرد میدادن.
جونگکوک پیاده شد. بدون اینکه حتی منتظر بمونه، گفت:
(جونگکوک: بیا پایین.)
ات با دستهای لرزون در ماشین رو باز کرد. وقتی وارد حیاط شد، کف سنگی زیر پاش صدا داد و از استرس بیشتر قلبش تند شد.
(ات: خ… خیلی بزرگه...)
جونگکوک با بیتفاوتی جواب داد:
(جونگکوک: عادت میکنی. ولی یادت باشه... اینجا عمارتِ منه، نه خونهی تو.)
ات آروم سرش رو پایین انداخت. وارد عمارت که شدن، یه زن میانسال مهربون جلو اومد.
(تاتاسامی: خوش اومدی عزیزم. من تاتاسامیم، از امروز قراره مراقبت باشم.)
ات لبخند کوچیکی زد، ولی قبل از اینکه چیزی بگه، صدای سرد جونگکوک بریدش:
(جونگکوک: تاتاسامی، ات باید قوانین عمارت رو بدونه. خودت بهش بگو. من نمیخوام ازش صدایی بشنوم وقتی بالا هستم.)
ات با تعجب بهش نگاه کرد.
(ات: م… منظورت چیه؟)
جونگکوک قدمی جلو رفت، نگاهش سنگین و سرد.
(جونگکوک: یعنی نمیخوام صدای قدمهات، حرفهات یا حتی نفسهات رو اون بالا بشنوم. فهمیدی؟)
ات یه قدم عقب رفت، نفسش لرزید.
(ات: ب… بله...)
جونگکوک برگشت سمت پلهها.
(جونگکوک: تاتاسامی، بعد از شام ببرش طبقه پایین، اتاق سمت راست. اونجا از امشب میمونه.)
بدون اینکه حتی یه نگاه دیگه بندازه، رفت بالا. صدای قدمهاش توی راهپله پیچید.
ات همونجا ایستاده بود، خیره به پلهها، با قلبی که داشت از ترس میکوبید.
(تاتاسامی: نترس عزیزم. اون فقط آدم سردیه... ولی بد نیست.)
ات آروم لبخند زد، بیشتر از روی ترس تا آرامش.
(ات: ام… باشه...)
بعد از چند دقیقه، تاتاسامی دستش رو گرفت و گفت:
(تاتاسامی: بیا پایین، اتاقتو نشونت بدم.)
ات همراهش رفت، وارد یه راهرو تاریک شدن که تهش یه در چوبی بود.
(تاتاسامی: اینجا از امشب مال توئه. اگه چیزی خواستی، فقط صدام بزن.)
وقتی در بسته شد، ات نشست روی تخت، نفسش رو بیرون داد و آروم گفت:
(ات: اون... واقعاً ازم متنفره...)
نور کم اتاق افتاده بود روی صورتش، اشکاش بیصدا پایین اومد.
- ۱۹.۹k
- ۲۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط