{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم روش خاصے

بچه که بودم روش خاصے
براےگفتن حرف هایم داشتم !
مهم این بود که
هیچ کدامشان ناگفته نمیماند ..

اگر چیزے میخواستم و میدانستم نمیتوانم داشته باشمش یا بزرگ ترها نمیگذارند،
با لب و لوچه ےآویزان میرفتم
پیشِ مادر که همیشه ے
خدا سر اجاق بود !
نفس عمیق میکشیدم،
چشمهایم را میبستم،
با دست گوشهایم را میگرفتم و خواسته ام را میگفتم ..
بعد با نهایت سرعت دور میشدم ...

مادر دلش میسوخت،
و آن چیز هر چقدر هم که بزرگ و دست نیافتنے بود مالِ من میشد .. !

من نمیدانم ..
خودت بگو !
با لب و لوچه ےآویزان
چشم های بسته
گوش هاے گرفته
چه بگویم ؟
چگونه بخواهمت ؟
که دلت بسوزد ...
که مالِ من بشوے ...
دیدگاه ها (۱)

از من نرنــــــــــج…نه مغــــــرورم نه بی احســـــاس…فقط خس...

خدایا امشب ترا میپےخوانم با تمام وجودموعاشقانه نجوا مےکنم،نه...

گنجشک نشدمکه برایم دانه بریزےو حتے بند کفشےکه دستهایت پروانه...

و دردکه این بار پیش از زخم آمده بودآنقدر در خانه ماندکه خواه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط