جونگکوک در حالی که سعی می‌کرد با وقار همیشگی‌اش وارد سالن

جونگکوک در حالی که سعی می‌کرد با وقار همیشگی‌اش وارد سالن جلسات شود، سنگینیِ هانا را که هنوز به بازویش آویزان بود حس می‌کرد. درِ سالن باز شد و سه مرد آلمانیِ بلندقامت و جدی از جا بلند شدند.
جونگکوک با صدای دورگه و رسمی به انگلیسی گفت: «از دیدارتون خوشبختم، متاسفم که منتظر موندید.»
یکی از آلمانی‌ها با تعجب به هانا که با لباس صورتی‌اش وسط آن فضای خشک و رسمی می‌درخشید نگاه کرد و پرسید: «اوه، ایشون همکار جدیدتون هستن؟»
قبل از اینکه جونگکوک بتواند بگوید "نه، این فقط یه دردسر متحرکه"، هانا با ذوق جلو پرید، دستش را به سمت مرد آلمانی دراز کرد و با انگلیسی دست‌وپاشکسته‌ای گفت: «های! من هانا هستم. دست راستِ کوکی! و البته متخصص تستِ قندِ خونِ شرکت!»
جونگکوک دندان‌هایش را روی هم فشار داد و هانا را به سمت صندلیِ گوشه‌ی اتاق هل داد. زیر لب زمزمه کرد: «بشین و فقط دهنت رو ببند هانا، وگرنه همین الان میگم نگهبانی ببرتت شهربازیِ اون‌ورِ شهر ولت کنه!»
هانا که از کلمه‌ی "شهربازی" چشمانش برق زده بود، به نشانه احترام نظامی دستش را کنار سرش گذاشت: «اطاعت قربان! من مثل یه مجسمه می‌شینم.»
جلسه شروع شد. اعداد و ارقام روی پرده نمایش داده می‌شدند و بحث بالا گرفته بود. نیم ساعت گذشت و سکوت هانا، جونگکوک را نگران کرد. او می‌دانست این سکوتِ قبل از طوفان است. آرام سرش را برگرداند و دید هانا با دقت عجیبی دارد به پوشه‌ی مدارکِ محرمانه نگاه می‌کند.
ناگهان هانا دستش را بلند کرد: «ببخشید! یه سوال حیاتی!»
همه ساکت شدند. جونگکوک با نگاهی "مرگبار" به او خیره شد، اما هانا رو به مرد آلمانی کرد و گفت: «شما که اینقدر درباره‌ی سود سالانه حرف می‌زنید، تا حالا به این فکر کردید که لوگوی شرکتتون شبیه یه کلوچه‌ی گاز زده است؟ اگه رنگش رو قهوه‌ای کنید، فروش کلوچه تو آلمان سه برابر میشه!»
یکی از آلمانی‌ها ناباورانه خندید، اما رئیس هیئت مدیره آلمانی با جدیت به لوگو نگاه کرد و گفت: «اوه... راست میگه! من هیچ‌وقت از این زاویه نگاه نکرده بودم.»
جونگکوک که نزدیک بود از خجالت و عصبانیت منفجر شود، از جا بلند شد. بازوی هانا را گرفت و رو به مهمان‌ها گفت: «معذرت می‌خوام، ایشون دچار افت فشار شدن و دارن هذیان میگن. چند لحظه منو ببخشید.»
هانا را عملاً تا راهرو دنبال خودش کشید. وقتی به دیوار راهرو تکیه دادش، دست‌هایش را دو طرف سر هانا روی دیوار گذاشت و با چشم‌هایی که از عصبانیت می‌سوخت، توی صورتش غرید: «هانا! تو واقعاً می‌خوای منو سکته بدی؟ اینجا بازی نیست، زندگیِ صدها کارمند به این قرارداد بستگی داره!»
دیدگاه ها (۴)

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت هفدهمیونا گردنبندش رو محکم توی د...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔 𝑷𝒂𝒓𝒕: ...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۲ | کلید قرمزصدای باران تمام خانه را پر کرد...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۵ — پایان شراب قرمزرینا در را باز کرد.پشت د...

پارت ۶۵

Why Did I Fall in Love with You? P²⁷ | Truth or DareView: Ho...

•اشتیاق مخملی• 🍷"پارت ۱"ویو ات (اسپانیا)نور از بایه پرده ی ن...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط