هانا که برای اولین بار لرزش صدای جونگکوک را میشنید سرش
هانا که برای اولین بار لرزش صدای جونگکوک را میشنید، سرش را پایین انداخت. با انگشتهایش بازی کرد و با صدای خیلی آرامی گفت: «فقط میخواستم جو رو عوض کنم... آخه خیلی جدی بودید، داشتی با اخمهات اونا رو میترساندی... من نمیخوام بقیه فکر کنن تو یه هیولایی.»
جونگکوک با دیدن لرزش لبهای هانا، ناگهان آن خشمِ شدیدش فروکش کرد. نگاهش از روی لبهای لرزان هانا به چشمهای اشکیاش افتاد. قلبِ سنگیاش برای یک لحظه تیر کشید.
همان موقع، تلفن جونگکوک زنگ خورد. وکیل خانوادگیشان بود. جونگکوک جواب داد و بعد از چند ثانیه، چهرهاش از آن حال و هوای جدی به حالتی شوکهشده و دراماتیک تغییر کرد.
«چی؟... یعنی چی که عمارت پلمب شده؟»
هانا با ترس به جونگکوک نگاه کرد. جونگکوک گوشی را قطع کرد و با ناباوری به هانا گفت: «عموی تو... تمام بدهیهای بابات رو انداخته گردنِ اموالِ باقیمانده و چون من سرپرست قانونی تو هستم، خونهی منم فعلاً توقیف شده... ما امشب جایی برای موندن نداریم، هانا.»
هانا به جای اینکه ناراحت شود، لبخندی زد و گفت: «اشکال نداره کوکی! من یه چادر مسافرتی صورتی دارم، میتونیم تو حیاط شرکت بخوابیم!»
جونگکوک پیشانیاش را به دیوار تکیه داد و نالید: «چرا من؟... واقعاً چرا من؟...»
ادامه دارد...
جونگکوک با دیدن لرزش لبهای هانا، ناگهان آن خشمِ شدیدش فروکش کرد. نگاهش از روی لبهای لرزان هانا به چشمهای اشکیاش افتاد. قلبِ سنگیاش برای یک لحظه تیر کشید.
همان موقع، تلفن جونگکوک زنگ خورد. وکیل خانوادگیشان بود. جونگکوک جواب داد و بعد از چند ثانیه، چهرهاش از آن حال و هوای جدی به حالتی شوکهشده و دراماتیک تغییر کرد.
«چی؟... یعنی چی که عمارت پلمب شده؟»
هانا با ترس به جونگکوک نگاه کرد. جونگکوک گوشی را قطع کرد و با ناباوری به هانا گفت: «عموی تو... تمام بدهیهای بابات رو انداخته گردنِ اموالِ باقیمانده و چون من سرپرست قانونی تو هستم، خونهی منم فعلاً توقیف شده... ما امشب جایی برای موندن نداریم، هانا.»
هانا به جای اینکه ناراحت شود، لبخندی زد و گفت: «اشکال نداره کوکی! من یه چادر مسافرتی صورتی دارم، میتونیم تو حیاط شرکت بخوابیم!»
جونگکوک پیشانیاش را به دیوار تکیه داد و نالید: «چرا من؟... واقعاً چرا من؟...»
ادامه دارد...
- ۵۵۷
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط