جونگکوک که دید چارهای ندارد با نفوذش توانست فقط اجازه و
جونگکوک که دید چارهای ندارد، با نفوذش توانست فقط اجازه ورود به یکی از آپارتمانهای مخفی و کوچکش را بگیرد، چون عمارت اصلی پلمب شده بود. آنها به یک آپارتمان مدرن اما دنج رسیدند.
جونگکوک خسته و کلافه، کراواتش را باز کرد و روی مبل افتاد. اما هنوز دو دقیقه نگذشته بود که حس کرد کسی دارد از پشت مبل به او زل میزند. سرش را برگرداند و هانا را دید که فقط چشمهایش از بالای مبل پیدا بود.
جونگکوک با صدایی خسته گفت: «هانا... برو بخواب. امروز به اندازه کافی فاجعه بود.»
هانا مثل یک گربه نرم از پشت مبل خزید و آمد کنار پای جونگکوک روی زمین نشست. سرش را گذاشت روی زانوی جونگکوک و با لحن کشداری گفت: «ولی من میترسم! این خونه جدیده، جن داره... من حس میکنم جنها از من خوششون نمیاد چون من خیلی خوشگلم!»
جونگکوک آهی کشید. این دختر واقعاٌ خسته اش کرده بود. با صدایی که سعی میکرد آرام باشد، گفت: «باشه هانا، فقط بستنی رو میخوری و میخوابی. فهمیدی؟»
هانا با خوشحالی فریاد زد: «آخ جون!» و از بغل جونگکوک بیرون آمد. دست او را گرفت و به سمت یخچال کشید. «کدوم رو میخوری؟ شکلاتی؟ وانیلی؟ توت فرنگی؟»
جونگکوک در یخچال را باز کرد و دو کاسه کوچک بستنی توت فرنگی بیرون آورد. «فقط همین داریم. بشین روی مبل تا بیارم.»
هانا با ذوق روی مبل نشست و پاهایش را تاب داد. جونگکوک با دو کاسه بستنی و دو قاشق کنارش نشست. هانا با چشمهای درشتش به بستنی نگاه میکرد.
جونگکوک قاشقی از بستنی برداشت و به سمت هانا گرفت. «بیا، قاشق اول رو بخور.»
هانا با دهان باز قاشق را گرفت و بستنی را با لذت خورد. «اومممم! چقدر خوشمزهست!»
جونگکوک لبخند کوچکی زد. شاید هم اینقدرها هم بد نباشد. بستنی خودش را شروع کرد. آنها در سکوت بستنی میخوردند و به صدای شب گوش میدادند. هانا بعد از تمام شدن بستنی، سرش را روی شانه جونگکوک گذاشت.
«کوکی... میشه یه سوال بپرسم؟»
جونگکوک که احساس آرامش میکرد، گفت: «بپرس.»
«تو دیگه نمیری، نه؟»
جونگکوک کمی به فکر فرو رفت. نمیدانست چه جوابی بدهد. فقط دستش را دور شانههای کوچک هانا حلقه کرد.
هانا منتظر جواب نماند و با صدای خوابآلود گفت: «من میدونم که تو قویترین آدم دنیایی. هیچ کس نمیتونه تو رو ببره.» و قبل از اینکه جونگکوک جوابی بدهد، به خواب رفت.
جونگکوک خسته و کلافه، کراواتش را باز کرد و روی مبل افتاد. اما هنوز دو دقیقه نگذشته بود که حس کرد کسی دارد از پشت مبل به او زل میزند. سرش را برگرداند و هانا را دید که فقط چشمهایش از بالای مبل پیدا بود.
جونگکوک با صدایی خسته گفت: «هانا... برو بخواب. امروز به اندازه کافی فاجعه بود.»
هانا مثل یک گربه نرم از پشت مبل خزید و آمد کنار پای جونگکوک روی زمین نشست. سرش را گذاشت روی زانوی جونگکوک و با لحن کشداری گفت: «ولی من میترسم! این خونه جدیده، جن داره... من حس میکنم جنها از من خوششون نمیاد چون من خیلی خوشگلم!»
جونگکوک آهی کشید. این دختر واقعاٌ خسته اش کرده بود. با صدایی که سعی میکرد آرام باشد، گفت: «باشه هانا، فقط بستنی رو میخوری و میخوابی. فهمیدی؟»
هانا با خوشحالی فریاد زد: «آخ جون!» و از بغل جونگکوک بیرون آمد. دست او را گرفت و به سمت یخچال کشید. «کدوم رو میخوری؟ شکلاتی؟ وانیلی؟ توت فرنگی؟»
جونگکوک در یخچال را باز کرد و دو کاسه کوچک بستنی توت فرنگی بیرون آورد. «فقط همین داریم. بشین روی مبل تا بیارم.»
هانا با ذوق روی مبل نشست و پاهایش را تاب داد. جونگکوک با دو کاسه بستنی و دو قاشق کنارش نشست. هانا با چشمهای درشتش به بستنی نگاه میکرد.
جونگکوک قاشقی از بستنی برداشت و به سمت هانا گرفت. «بیا، قاشق اول رو بخور.»
هانا با دهان باز قاشق را گرفت و بستنی را با لذت خورد. «اومممم! چقدر خوشمزهست!»
جونگکوک لبخند کوچکی زد. شاید هم اینقدرها هم بد نباشد. بستنی خودش را شروع کرد. آنها در سکوت بستنی میخوردند و به صدای شب گوش میدادند. هانا بعد از تمام شدن بستنی، سرش را روی شانه جونگکوک گذاشت.
«کوکی... میشه یه سوال بپرسم؟»
جونگکوک که احساس آرامش میکرد، گفت: «بپرس.»
«تو دیگه نمیری، نه؟»
جونگکوک کمی به فکر فرو رفت. نمیدانست چه جوابی بدهد. فقط دستش را دور شانههای کوچک هانا حلقه کرد.
هانا منتظر جواب نماند و با صدای خوابآلود گفت: «من میدونم که تو قویترین آدم دنیایی. هیچ کس نمیتونه تو رو ببره.» و قبل از اینکه جونگکوک جوابی بدهد، به خواب رفت.
- ۸۵۴
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط