بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۳
صدای موتور آوا در خیابانهای خلوت شهر میپیچید.
جونگ کوک پشت فرمان ماشینش حرکت میکرد و برای اولین بار، به جای اینکه دنبال یک مجرم باشد، داشت کنار کسی رانندگی میکرد که قرار بود دستگیرش کند.
اما چیزی درست نبود...
رفتار آوا شبیه یک آدم فراری نبود.
او همیشه میدانست کجا باید برود.
کجا باید بپیچد.
و چطور از خطر فرار کند.
انگار تمام این بازی را از قبل پیشبینی کرده بود.
چند دقیقه بعد، هر دو وارد یک پارکینگ قدیمی شدند.
آوا موتور را خاموش کرد و پیاده شد.
جونگ کوک هم از ماشین بیرون آمد.
«حالا وقتشه جواب بدی.»
آوا به او نگاه کرد.
«چه جوابی؟»
«چرا سیستمهایی رو هک کردی که هیچ ارتباطی با هم نداشتن؟»
چند ثانیه سکوت شد.
برای اولین بار، حالت صورت آوا تغییر کرد.
دیگر آن دختر مطمئن و شوخ نبود.
«چون دنبال چیزی بودم که ازم دزدیده شده.»
جونگ کوک دقیقتر نگاهش کرد.
«چی؟»
آوا به سمت یکی از مانیتورهای قدیمی رفت و آن را روشن کرد.
یک فایل روی صفحه ظاهر شد.
یک پرونده.
و داخل آن...
اسم جونگ کوک هم بود.
چشمهای جونگ کوک کمی تغییر کرد.
«این غیرممکنه.»
آوا آرام گفت:
«منم همینو فکر میکردم... تا وقتی فهمیدم گذشتهی تو هم به این پرونده وصله.»
جونگ کوک چیزی نگفت.
سالها بود کسی نمیتوانست او را غافلگیر کند.
اما حالا یک هکر ناشناس، چیزی دربارهی گذشتهاش میدانست که خودش هم فراموش کرده بود.
همان لحظه صدای آژیر خطر در ساختمان پیچید.
آوا سریع لپتاپش را برداشت.
«وقت نداریم.»
جونگ کوک اسلحهاش را آماده کرد.
«بازم فرار؟»
آوا به سمت او برگشت و لبخند کوچکی زد.
«نه... این بار میجنگیم.»
برای اولین بار، جونگ کوک دید که پشت آن شوخیها و اعتمادبهنفس، یک آدم تنها پنهان شده.
و عجیب بود...
اما نمیخواست بگذارد او تنها بجنگد.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۳
صدای موتور آوا در خیابانهای خلوت شهر میپیچید.
جونگ کوک پشت فرمان ماشینش حرکت میکرد و برای اولین بار، به جای اینکه دنبال یک مجرم باشد، داشت کنار کسی رانندگی میکرد که قرار بود دستگیرش کند.
اما چیزی درست نبود...
رفتار آوا شبیه یک آدم فراری نبود.
او همیشه میدانست کجا باید برود.
کجا باید بپیچد.
و چطور از خطر فرار کند.
انگار تمام این بازی را از قبل پیشبینی کرده بود.
چند دقیقه بعد، هر دو وارد یک پارکینگ قدیمی شدند.
آوا موتور را خاموش کرد و پیاده شد.
جونگ کوک هم از ماشین بیرون آمد.
«حالا وقتشه جواب بدی.»
آوا به او نگاه کرد.
«چه جوابی؟»
«چرا سیستمهایی رو هک کردی که هیچ ارتباطی با هم نداشتن؟»
چند ثانیه سکوت شد.
برای اولین بار، حالت صورت آوا تغییر کرد.
دیگر آن دختر مطمئن و شوخ نبود.
«چون دنبال چیزی بودم که ازم دزدیده شده.»
جونگ کوک دقیقتر نگاهش کرد.
«چی؟»
آوا به سمت یکی از مانیتورهای قدیمی رفت و آن را روشن کرد.
یک فایل روی صفحه ظاهر شد.
یک پرونده.
و داخل آن...
اسم جونگ کوک هم بود.
چشمهای جونگ کوک کمی تغییر کرد.
«این غیرممکنه.»
آوا آرام گفت:
«منم همینو فکر میکردم... تا وقتی فهمیدم گذشتهی تو هم به این پرونده وصله.»
جونگ کوک چیزی نگفت.
سالها بود کسی نمیتوانست او را غافلگیر کند.
اما حالا یک هکر ناشناس، چیزی دربارهی گذشتهاش میدانست که خودش هم فراموش کرده بود.
همان لحظه صدای آژیر خطر در ساختمان پیچید.
آوا سریع لپتاپش را برداشت.
«وقت نداریم.»
جونگ کوک اسلحهاش را آماده کرد.
«بازم فرار؟»
آوا به سمت او برگشت و لبخند کوچکی زد.
«نه... این بار میجنگیم.»
برای اولین بار، جونگ کوک دید که پشت آن شوخیها و اعتمادبهنفس، یک آدم تنها پنهان شده.
و عجیب بود...
اما نمیخواست بگذارد او تنها بجنگد.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۵۸۶
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط