#Dangerous_Game
#Dangerous_Game
#بازی_خطرناک
#پارت_۱
باران آرام روی خیابانهای سئول میبارید.
نور چراغهای شهر روی آسفالت خیس پخش شده بود و صدای موتورهایی که در خیابانهای شبانه حرکت میکردند، سکوت شهر را میشکست.
داخل یک اتاق تاریک، تنها نور صفحهی چند مانیتور روشن بود.
جونگ کوک بدون اینکه پلک بزند، به کدهایی نگاه میکرد که روی صفحه حرکت میکردند.
یک حملهی دیگر.
یک سیستم امنیتی دیگر که شکسته شده بود.
و دوباره همان اسم ناشناس...
A.
او چند ماه بود دنبال این شخص میگشت.
هکری که هیچ ردی از خودش باقی نمیگذاشت.
نه اسم واقعی.
نه عکس.
نه حتی یک اشتباه کوچک.
جیمین کنار میز ایستاده بود و با تعجب به صفحه نگاه میکرد.
«بازم همونه؟»
جونگ کوک بدون اینکه نگاهش کند جواب داد:
«آره.»
«یعنی هنوز نتونستی پیداش کنی؟»
چند ثانیه سکوت شد.
جونگ کوک آرام گفت:
«هیچکس نمیتونه از من فرار کنه.»
جیمین خندید.
«این اعتماد به نفس زیادی نیست؟»
جونگ کوک فقط نگاه سردی به او انداخت.
«نه. تجربهست.»
همان لحظه روی صفحه یک پیام ظاهر شد.
یک پیام از همان هکر ناشناس.
فقط یک جمله:
"اگه میخوای حقیقت رو پیدا کنی، دنبالم بیا."
و بعد...
مختصات یک مکان روی صفحه افتاد.
---
چند کیلومتر دورتر...
صدای موتور بلندی در خیابان پیچید.
یک موتور مشکی با سرعت از بین خیابانهای خلوت عبور میکرد.
راننده، دختری بود با کلاه مشکی و نگاهی آرام اما مطمئن.
جانگ آوا .
هکری که همه دنبالش بودند.
اما هیچکس نمیدانست چرا این بازی را شروع کرده.
او موتور را کنار یک ساختمان متروکه متوقف کرد و گوشیاش را نگاه کرد.
پیام جدیدی آمده بود.
"جونگ کوک وارد بازی شد."
یونا لبخند کوچکی زد.
«بالاخره...»
او میدانست این فقط یک تعقیب ساده نیست.
چون جونگ کوک فقط دنبال یک هکر نبود.
او داشت به نزدیکترین نقطه به حقیقت میرسید.
چند دقیقه بعد، صدای ماشینی در خیابان پیچید.
یک ماشین مشکی جلوی ساختمان ایستاد.
جونگ کوک از ماشین پیاده شد.
چشمش به موتور کنار خیابان افتاد.
و بعد...
به دختری که روبهرویش ایستاده بود.
برای اولین بار، کسی که دنبالش بود، جلوی خودش قرار داشت.
آوا آرام گفت:
«فکر نمیکردم اینقدر سریع پیدام کنی.»
جونگ کوک نگاهش را از او برنداشت.
«فکر نمیکردم هکری که همه دنبالش هستن... فقط یه دختر باشه.»
لبخند آوا کمی تغییر کرد.
«و من فکر نمیکردم مأموری که دنبال منه، اینقدر سرد باشه.»
باد بینشان پیچید.
دو نفر که هیچ اعتمادی به هم نداشتند...
اما نمیدانستند همین لحظه، شروع خطرناکترین بازی زندگیشان است.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
#بازی_خطرناک
#پارت_۱
باران آرام روی خیابانهای سئول میبارید.
نور چراغهای شهر روی آسفالت خیس پخش شده بود و صدای موتورهایی که در خیابانهای شبانه حرکت میکردند، سکوت شهر را میشکست.
داخل یک اتاق تاریک، تنها نور صفحهی چند مانیتور روشن بود.
جونگ کوک بدون اینکه پلک بزند، به کدهایی نگاه میکرد که روی صفحه حرکت میکردند.
یک حملهی دیگر.
یک سیستم امنیتی دیگر که شکسته شده بود.
و دوباره همان اسم ناشناس...
A.
او چند ماه بود دنبال این شخص میگشت.
هکری که هیچ ردی از خودش باقی نمیگذاشت.
نه اسم واقعی.
نه عکس.
نه حتی یک اشتباه کوچک.
جیمین کنار میز ایستاده بود و با تعجب به صفحه نگاه میکرد.
«بازم همونه؟»
جونگ کوک بدون اینکه نگاهش کند جواب داد:
«آره.»
«یعنی هنوز نتونستی پیداش کنی؟»
چند ثانیه سکوت شد.
جونگ کوک آرام گفت:
«هیچکس نمیتونه از من فرار کنه.»
جیمین خندید.
«این اعتماد به نفس زیادی نیست؟»
جونگ کوک فقط نگاه سردی به او انداخت.
«نه. تجربهست.»
همان لحظه روی صفحه یک پیام ظاهر شد.
یک پیام از همان هکر ناشناس.
فقط یک جمله:
"اگه میخوای حقیقت رو پیدا کنی، دنبالم بیا."
و بعد...
مختصات یک مکان روی صفحه افتاد.
---
چند کیلومتر دورتر...
صدای موتور بلندی در خیابان پیچید.
یک موتور مشکی با سرعت از بین خیابانهای خلوت عبور میکرد.
راننده، دختری بود با کلاه مشکی و نگاهی آرام اما مطمئن.
جانگ آوا .
هکری که همه دنبالش بودند.
اما هیچکس نمیدانست چرا این بازی را شروع کرده.
او موتور را کنار یک ساختمان متروکه متوقف کرد و گوشیاش را نگاه کرد.
پیام جدیدی آمده بود.
"جونگ کوک وارد بازی شد."
یونا لبخند کوچکی زد.
«بالاخره...»
او میدانست این فقط یک تعقیب ساده نیست.
چون جونگ کوک فقط دنبال یک هکر نبود.
او داشت به نزدیکترین نقطه به حقیقت میرسید.
چند دقیقه بعد، صدای ماشینی در خیابان پیچید.
یک ماشین مشکی جلوی ساختمان ایستاد.
جونگ کوک از ماشین پیاده شد.
چشمش به موتور کنار خیابان افتاد.
و بعد...
به دختری که روبهرویش ایستاده بود.
برای اولین بار، کسی که دنبالش بود، جلوی خودش قرار داشت.
آوا آرام گفت:
«فکر نمیکردم اینقدر سریع پیدام کنی.»
جونگ کوک نگاهش را از او برنداشت.
«فکر نمیکردم هکری که همه دنبالش هستن... فقط یه دختر باشه.»
لبخند آوا کمی تغییر کرد.
«و من فکر نمیکردم مأموری که دنبال منه، اینقدر سرد باشه.»
باد بینشان پیچید.
دو نفر که هیچ اعتمادی به هم نداشتند...
اما نمیدانستند همین لحظه، شروع خطرناکترین بازی زندگیشان است.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۴۳۰
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط