{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#دو_رکعت_بندگی

#دو_رکعت_بندگی

🌷 ساعت یک و دو نصفه شب بود. صدای شرشر آب میومد. 😐

توی تاریکی نفهمیدم کیه ، یکی پای تانکر نشسته بود و یواش، طوری که کسی بیدار نشه، ظرف‌ها رو می ‌شست

🌷 جلوتر رفتم ... حاجی بود.

#شهید_حاج_ابراهیم_همت
دیدگاه ها (۱)

رمان #ناے_ســـــوخـتـہ کوچه هایمان را به نامشان کردیم که هر...

#شهید_محمد_رضا_دهقانبه روایتی از مادر شهید : هیچ گاه مستقیم ...

چہ خوش رفاقتے سترفاقت براے خــــداچہ خوش سعادتے سترفاقت در ر...

#شهید_سید_میلاد_مصطفوی

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart"21"‌☆از زبان هانا☆اون رفت داخل عمارت و منم قهوه رو...

<< وانشات دازای >>موضوع: اگه فکر کنی بهت خیانت کرده <<راهنما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط