جادویی عشق part 34
جادویی عشق part 34
خندید و گفت هر دوش شونه بالا انداختم و گفتم یه ذره هم حق داره..به جرم دزدي گرفته بودنم.. اميلي-تو واقعا..
تند گفتم نه..من دزد نیستم.. سريع
گفت:میدونم..اما..اخه تو وسط باغ چیکار میکردي؟
درمونده و اروم گفتم نمیدونم.. اميلي-مگه میشه ندوني؟
نگاش کردم و گفتم دنیا پر از چيزاي غيرمنتظره
است. وقتي بزرگ تر شدي شايد متوجه شدي.. لبخند زد و گفت:دلیلش هرچي که بوده.. به من یه همراه خوب داد. قبلا با سارا یا آنا میومدم بیرون..اونا هم نه میذاشتن بدوامنه میذاشتن چيزي بخورم...حتي خنده هم دور از ادب و شانم بود اما با تو..با همه چیز فرق داره..بي پروايي مهربوني شادي..با همه ادماي دورم فرق
داري...انگار... فك كرد و گفت: مدام یاد جمله اي میوفتم که اون روز
گوشم اروم گازي به شیرینیم زدم.
اميلي انگار واقعا مال این دوره نيستي.. نفس عميقي كشيدم.
صورتش از شیطنت گل کرد و انگشتش رو سمتم گرفت و
گفت: دونده خوبي هستي؟ نه خيلي..
اميلي-پس توي يه مورد دیگه به توافق رسیدیم.. و شیطون گفت اما مطمینم نميتوني به من برسي..
خندیدم و سریع دنبالش دویدم.
خندید و برگشت نگام کرد و گفت:بدو بدو.. خندیدم و گفتم الان میگیرمت...
خندیدم و گفتم الان میگیرمت... شیطون گفت: عمراً..
و فرز دوید یه دفعه خورد به یه نفر و جعبه هاي طرف
افتاد. با ترس دست روی دهنش گذاشت و هول و با نفس نفس
گفت: من.. من معذرت میخوام... مرد که هیکل خيلي بزرگي هم داشت داد زد:ببین چیکار
کردي دختره احمق؟ سریع رفتم کنار اميلي..
مرد وحشیانه سمت اميلي حمله کرد و دستش رو بلند کرد که سریع خودمو کشیدم جلوي اميلي و دستامو جلوش باز کردم و با خشم گفتم دست بهش بزني همين وسط بازار
اتیشت میزنم و باز تاکید کردم همین وسط..
اونقدر جدي بودم و خشم از چشمام شعله میکشید که
ترس رو تو وجودش دیدم. عصبي
دندون به هم فشار داد و عقب عقب رفت و آزمون فاصله گرفت.
کنارش شمع جلوي مغازه اي رو ديدم : که روشن شده بود. مطمینم چند دقیقه قبل و قبل داد زدنم خاموش بود. وقتي داد زدم از گوشه چشم دیدم که روشن شد. لبخند ناباوري روي لبم نقش بست.
کار من بود. هنوز جادو توي وجودمه.. حسش میکنم
امیلي دستم رو فشرد و با دلهره گفت بیا برگردیم .خونه اروم سر تکون دادم و دستش رو گرفتم و راه افتادیم. طرفاي غروب بود که رسیدیم عمارت..
در زدیم و در رو باز کردن و رفتیم تو..
وی توي حياط بود و با دیدنمون با اخم خيلي غليظي جلو اومد و با غیض گفت: دیر کردین
اميلي يه چيزي خوردیم و گشت زدیم..
وی همونجور خشن دندون به هم فشرد و سر تکون داد. اميلي گونه شو بوسید و از کنارش رد شد و رفت داخل و منم نگاهي بهش انداختم که خیره و با شک نگام میکرد و رفتم داخل.
رفتم تو اتاقم و شنل رو در آوردم. از پنجره جورج رو دیدم که رفت کنار وی و شروع کرد
به تند تند حرف زدن. براي اولين بار لبخندي عميق روي لباي وی نقش بست.
بي اختيار منم لبخند زدم. لبخند به صورتش میومد.
احتمالا داشت شرح اتفاقات امروز من و اميلي رو
خندید و گفت هر دوش شونه بالا انداختم و گفتم یه ذره هم حق داره..به جرم دزدي گرفته بودنم.. اميلي-تو واقعا..
تند گفتم نه..من دزد نیستم.. سريع
گفت:میدونم..اما..اخه تو وسط باغ چیکار میکردي؟
درمونده و اروم گفتم نمیدونم.. اميلي-مگه میشه ندوني؟
نگاش کردم و گفتم دنیا پر از چيزاي غيرمنتظره
است. وقتي بزرگ تر شدي شايد متوجه شدي.. لبخند زد و گفت:دلیلش هرچي که بوده.. به من یه همراه خوب داد. قبلا با سارا یا آنا میومدم بیرون..اونا هم نه میذاشتن بدوامنه میذاشتن چيزي بخورم...حتي خنده هم دور از ادب و شانم بود اما با تو..با همه چیز فرق داره..بي پروايي مهربوني شادي..با همه ادماي دورم فرق
داري...انگار... فك كرد و گفت: مدام یاد جمله اي میوفتم که اون روز
گوشم اروم گازي به شیرینیم زدم.
اميلي انگار واقعا مال این دوره نيستي.. نفس عميقي كشيدم.
صورتش از شیطنت گل کرد و انگشتش رو سمتم گرفت و
گفت: دونده خوبي هستي؟ نه خيلي..
اميلي-پس توي يه مورد دیگه به توافق رسیدیم.. و شیطون گفت اما مطمینم نميتوني به من برسي..
خندیدم و سریع دنبالش دویدم.
خندید و برگشت نگام کرد و گفت:بدو بدو.. خندیدم و گفتم الان میگیرمت...
خندیدم و گفتم الان میگیرمت... شیطون گفت: عمراً..
و فرز دوید یه دفعه خورد به یه نفر و جعبه هاي طرف
افتاد. با ترس دست روی دهنش گذاشت و هول و با نفس نفس
گفت: من.. من معذرت میخوام... مرد که هیکل خيلي بزرگي هم داشت داد زد:ببین چیکار
کردي دختره احمق؟ سریع رفتم کنار اميلي..
مرد وحشیانه سمت اميلي حمله کرد و دستش رو بلند کرد که سریع خودمو کشیدم جلوي اميلي و دستامو جلوش باز کردم و با خشم گفتم دست بهش بزني همين وسط بازار
اتیشت میزنم و باز تاکید کردم همین وسط..
اونقدر جدي بودم و خشم از چشمام شعله میکشید که
ترس رو تو وجودش دیدم. عصبي
دندون به هم فشار داد و عقب عقب رفت و آزمون فاصله گرفت.
کنارش شمع جلوي مغازه اي رو ديدم : که روشن شده بود. مطمینم چند دقیقه قبل و قبل داد زدنم خاموش بود. وقتي داد زدم از گوشه چشم دیدم که روشن شد. لبخند ناباوري روي لبم نقش بست.
کار من بود. هنوز جادو توي وجودمه.. حسش میکنم
امیلي دستم رو فشرد و با دلهره گفت بیا برگردیم .خونه اروم سر تکون دادم و دستش رو گرفتم و راه افتادیم. طرفاي غروب بود که رسیدیم عمارت..
در زدیم و در رو باز کردن و رفتیم تو..
وی توي حياط بود و با دیدنمون با اخم خيلي غليظي جلو اومد و با غیض گفت: دیر کردین
اميلي يه چيزي خوردیم و گشت زدیم..
وی همونجور خشن دندون به هم فشرد و سر تکون داد. اميلي گونه شو بوسید و از کنارش رد شد و رفت داخل و منم نگاهي بهش انداختم که خیره و با شک نگام میکرد و رفتم داخل.
رفتم تو اتاقم و شنل رو در آوردم. از پنجره جورج رو دیدم که رفت کنار وی و شروع کرد
به تند تند حرف زدن. براي اولين بار لبخندي عميق روي لباي وی نقش بست.
بي اختيار منم لبخند زدم. لبخند به صورتش میومد.
احتمالا داشت شرح اتفاقات امروز من و اميلي رو
- ۳.۵k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط