جادویی عشق part 32
جادویی عشق part 32
چشماش.. لعنتي.. چشماش تاريکي بي انتهايي رو به رخم میکشید.. یه لحظه توي چشماش چيزي درخشید..
مثل ستاره اي که ناگهاني توي اسمون تاريك پيداش بشه و
دلفریبانه بدرخشه. چشمامو بستم و گفتم هیچ جا رو ندارم.
لرز اینکه نپذیرتم و بندازتم بیرون تمام تنم رو گرفته بود. جورج عصبي گفت: به درك..واسه چي برگشتي اينجا؟ احساس سرگیجه شديدي داشتم.
بیحال گفتم:جايي رو ندارم.. جورج-مشکل توعه..
وی محکم و جدی گفت:میتونه بمونه.. چشمامو باز کردم و سریع نگاش کردم. بهم پشت کرده بود و سمت عمارت میرفت.
جورج متعجب گفت: آقا... اما وی بي تفاوت رفت داخل.
سرم خيلي سنگين بود. لرزون گفتم آقاي هریسون
پشت بهم ایستاد. میخواستم ازش كمك بخوام که بابا رو برام پیدا کنه اون کنت بود..هر کاري ازش برمیومد..
دهن باز کردم اسم بابا مایکل رو بگم که یه لحظه يه چيزي
تري سرم نقش بست.. فاميلي بابام، فاميلي واقعيم هریس بود..
فاميلي صاحب این عمارت..هریسون.. ابروهامو تو هم کشیدم.
چشمامو باز کردم و سریع نگاش کردم بهم پشت کرده بود و سمت عمارت میرفت. جورج متعجب گفت: آقا...
اما وی بي تفاوت رفت داخل. سرم خيلي سنگين بود.
لرزون گفتم آقاي هریسون.. پشت بهم ایستاد.
میخواستم ازش كمك بخوام که بابا رو برام پیدا کنه اون كنت بود...هرکاري ازش برمیومد..
دهن باز کردم اسم بابا مایکل رو بگم که یه لحظه يه چيزي تري سرم نقش بست..
فاميلي بابام فاميلي واقعيم هریس بود.. فاميلي صاحب این عمارت..هریسون..
ابروهامو تو هم کشیدم. شباهتشون اتفاقي بود؟
برگشت سمتم و گفت: خوب؟ میشنوم گیج نگاش کردم.
يعني ممکنه که این تشابه فامیلي معني داشته باشه؟ باید بفهمم..
تند گفتم هيچي هيچي جدي ازم رو برگردوند و رفت داخل..
منم به زور دستم رو به در گرفتم و رفتم داخل اخ..
انگار اینجا اوج ارامش و امنیت بود.
با تن لرزون خودمو توي اتاق كناري کشیدم و از پارچ فلزي ابي تو دستم ریختم و روی صورتم پاشیدم و بعد خودمو اتاقم و تخت انداختم و خيلي زود خوابم برد.
اینکه زندگي چي برات رقم میزنه مهم نیست..اینکه تو چطور با وقایع کنار میای و زندگي ميكني مهمه.. زندگي مهم نیست..زندگی کردنه که مهمه..
چشمامو باز کردم. این تخت. این اتاق. اروم تو جام نشستم.
باید خودم رو با زمان به دست آوردن جادوم به این
شرایط وقف میدادم. خيلي گرسنه ام بود..خيلي..
ابي به صورتم و بعد لباسم زدم و موهام رو هم با ! اي بستم و از اتاق زدم بیرون و اروم رفتم بالا. جلوي در سالن غذاخوري وايستادم.
صداشون رو از داخل میشنیدم.
وی کلافه گفت: اميلي..باز چرا بد اخلاق و کم غذا شدي؟
اميلي گرفته گفت: میل ندارم.
وی عصبي گفت: اميلي..دیشب هم چيزي نخوردي..با کي
دشمني ميكني؟ چرا باز اینطور شدي؟تا کي بايد عين بچه
هاي ٤ سال بالاسرت وایستم و زنده نگهت دارم؟ اميلي جواب نداد.
وی-دیروز که خوب ميخنديدي..صداي خنده ات كل عمارت رو پر کرده بود.. فك كردم دوباره داري شاد ميشي
چي شد پس؟ اميلي اروم و غمزده گفت:دیروز اون بود..
لبخند زدم و اروم در رو باز کردم و رفتم داخل.
پشتش به در بود و متوجهم نشده بود.
اما وی منو دید و خیره و خشك زل زد بهم. اروم لباسم رو بلند کردم و بي صدا رفتم کنار اميلي و مهربون گونه شو بوسیدم و گفتم امروزم اون هست..
يهو و ذوق زده نگاهم کرد و شوکه گفت: تایکا.. يه
شیطون گفتم: سلام دوشیزه اميلي.. دفعه جیغ کشید و پرید بغلم و اونقدر محکم گردنم رو چسبید که تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم روي زمين و اونم تو بغلم اومد و دوتايي خيلي بلند زدیم زیر خنده. و متعجب گفت: اميلي.. این چه کاریه؟
تایکا عصبي بلند تر خندیدیم. اميلي بلند و شاد گفت:برگشتي؟خيلي
چشماش.. لعنتي.. چشماش تاريکي بي انتهايي رو به رخم میکشید.. یه لحظه توي چشماش چيزي درخشید..
مثل ستاره اي که ناگهاني توي اسمون تاريك پيداش بشه و
دلفریبانه بدرخشه. چشمامو بستم و گفتم هیچ جا رو ندارم.
لرز اینکه نپذیرتم و بندازتم بیرون تمام تنم رو گرفته بود. جورج عصبي گفت: به درك..واسه چي برگشتي اينجا؟ احساس سرگیجه شديدي داشتم.
بیحال گفتم:جايي رو ندارم.. جورج-مشکل توعه..
وی محکم و جدی گفت:میتونه بمونه.. چشمامو باز کردم و سریع نگاش کردم. بهم پشت کرده بود و سمت عمارت میرفت.
جورج متعجب گفت: آقا... اما وی بي تفاوت رفت داخل.
سرم خيلي سنگين بود. لرزون گفتم آقاي هریسون
پشت بهم ایستاد. میخواستم ازش كمك بخوام که بابا رو برام پیدا کنه اون کنت بود..هر کاري ازش برمیومد..
دهن باز کردم اسم بابا مایکل رو بگم که یه لحظه يه چيزي
تري سرم نقش بست.. فاميلي بابام، فاميلي واقعيم هریس بود..
فاميلي صاحب این عمارت..هریسون.. ابروهامو تو هم کشیدم.
چشمامو باز کردم و سریع نگاش کردم بهم پشت کرده بود و سمت عمارت میرفت. جورج متعجب گفت: آقا...
اما وی بي تفاوت رفت داخل. سرم خيلي سنگين بود.
لرزون گفتم آقاي هریسون.. پشت بهم ایستاد.
میخواستم ازش كمك بخوام که بابا رو برام پیدا کنه اون كنت بود...هرکاري ازش برمیومد..
دهن باز کردم اسم بابا مایکل رو بگم که یه لحظه يه چيزي تري سرم نقش بست..
فاميلي بابام فاميلي واقعيم هریس بود.. فاميلي صاحب این عمارت..هریسون..
ابروهامو تو هم کشیدم. شباهتشون اتفاقي بود؟
برگشت سمتم و گفت: خوب؟ میشنوم گیج نگاش کردم.
يعني ممکنه که این تشابه فامیلي معني داشته باشه؟ باید بفهمم..
تند گفتم هيچي هيچي جدي ازم رو برگردوند و رفت داخل..
منم به زور دستم رو به در گرفتم و رفتم داخل اخ..
انگار اینجا اوج ارامش و امنیت بود.
با تن لرزون خودمو توي اتاق كناري کشیدم و از پارچ فلزي ابي تو دستم ریختم و روی صورتم پاشیدم و بعد خودمو اتاقم و تخت انداختم و خيلي زود خوابم برد.
اینکه زندگي چي برات رقم میزنه مهم نیست..اینکه تو چطور با وقایع کنار میای و زندگي ميكني مهمه.. زندگي مهم نیست..زندگی کردنه که مهمه..
چشمامو باز کردم. این تخت. این اتاق. اروم تو جام نشستم.
باید خودم رو با زمان به دست آوردن جادوم به این
شرایط وقف میدادم. خيلي گرسنه ام بود..خيلي..
ابي به صورتم و بعد لباسم زدم و موهام رو هم با ! اي بستم و از اتاق زدم بیرون و اروم رفتم بالا. جلوي در سالن غذاخوري وايستادم.
صداشون رو از داخل میشنیدم.
وی کلافه گفت: اميلي..باز چرا بد اخلاق و کم غذا شدي؟
اميلي گرفته گفت: میل ندارم.
وی عصبي گفت: اميلي..دیشب هم چيزي نخوردي..با کي
دشمني ميكني؟ چرا باز اینطور شدي؟تا کي بايد عين بچه
هاي ٤ سال بالاسرت وایستم و زنده نگهت دارم؟ اميلي جواب نداد.
وی-دیروز که خوب ميخنديدي..صداي خنده ات كل عمارت رو پر کرده بود.. فك كردم دوباره داري شاد ميشي
چي شد پس؟ اميلي اروم و غمزده گفت:دیروز اون بود..
لبخند زدم و اروم در رو باز کردم و رفتم داخل.
پشتش به در بود و متوجهم نشده بود.
اما وی منو دید و خیره و خشك زل زد بهم. اروم لباسم رو بلند کردم و بي صدا رفتم کنار اميلي و مهربون گونه شو بوسیدم و گفتم امروزم اون هست..
يهو و ذوق زده نگاهم کرد و شوکه گفت: تایکا.. يه
شیطون گفتم: سلام دوشیزه اميلي.. دفعه جیغ کشید و پرید بغلم و اونقدر محکم گردنم رو چسبید که تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم روي زمين و اونم تو بغلم اومد و دوتايي خيلي بلند زدیم زیر خنده. و متعجب گفت: اميلي.. این چه کاریه؟
تایکا عصبي بلند تر خندیدیم. اميلي بلند و شاد گفت:برگشتي؟خيلي
- ۳۳۹
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط