{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#P𝗔R𝗧 : 102

#P𝗔R𝗧 : 102
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................

در همان لحظه، درست پیش از آن‌که تاریکی بتواند آخرین نفس‌های امید را هم ببلعد، سایه‌ای بلند و آشنا بالای سرِ لارا ایستاد.

باد سردی از لای پنجره‌ی شکسته‌ی خانه گذشت و موهای خیسِ اشک‌آلودِ لارا را روی صورتش لرزاند. قلبش که تا همین چند لحظه پیش با وحشت می‌کوبید، ناگهان برای یک ثانیه از تپش ایستاد.
با ناباوری، سرش را آرام بالا آورد؛ انگار می‌ترسید حتی نگاه کردن هم توهم را واقعی‌تر کند.

اما این توهم نبود.

صورت آشنا، چشم‌های خسته، نفس‌های بریده و آن نگاهِ آمیخته به درد و عجله...

تهیونگ، با شانه‌هایی افتاده و صورتی رنگ‌پریده، درست بالای سرِ آن‌ها ایستاده بود؛ انگار از دلِ یک کابوس راهی طولانی را دویده باشد تا درست به همین لحظه برسد.

لب‌هایش لرزیدند و صدایش، با آن‌همه نفس‌زدن، میان سکوت مرگ‌بار خانه شکست

تهیونگ:جونگکوک هنوز نمرده...

لارا خشکش زد.

کلمات، برای چند ثانیه در ذهنش معنای خود را از دست دادند. انگار کسی با دست‌های یخ‌زده، حقیقتی غیرممکن را در قلبش فرو کرده باشد.
نگاهش آرام، با ترس و بی‌باوری، از صورت تهیونگ به سوی جونگکوک لغزید؛ پسری که هنوز در آغوشِ خون و درد، میان مرگ و زندگی معلق مانده بود.

تهیونگ یک قدم جلو آمد.
نفسش سنگین بود و لحنش آشفته، اما در آن آشوب، امیدی لرزان موج می‌زد؛ امیدی که می‌خواست لارا را از فروپاشی نجات دهد.

تهیونگ:زودباش لارا... بلندش کن. هنوز وقت هست. هنوز خیلی چیزا تموم نشده...

اما لارا دیگر چیزی نمی‌شنید.

سنگینیِ آن صدا، سنگینیِ آن جمله، سنگینیِ همه‌ی لحظه‌هایی که از ترس و خون و مرگ پر شده بودند، تاب از جانش برید.
چشم‌هایش لرزیدند، تاریکی آرام آرام از گوشه‌های دیدش بالا خزید، و پیش از آن‌که بتواند دوباره نفس بکشد، جهان زیر پایش خالی شد.

سرش بی‌جان روی سینه‌ی غرق در خونِ جونگکوک افتاد.

تهیونگ جلو آمد، دست‌هایش می‌لرزیدند؛ نه از ترسِ خودش، از ترسِ شکستنِ لارا.
انگشتانش با احتیاط میان موهای لارا نشست، آرام و بی‌صدا، انگار می‌خواست دلِ بی‌قرار او را با لمسِ کوتاهی آرام کند.

خانه در سکوتی سرد و سنگین فرورفته بود.
فقط صدای باد بود که از لای پنجره‌ها عبور می‌کرد، و گاهی صدای ضعیفِ نفس‌هایی که بین مرگ و زندگی سرگردان بودند.

تهیونگ، در همان سکوتِ مرده، زیر لب چیزی زمزمه کرد؛ چیزی آن‌قدر آرام که باد هم نتوانست کامل با خود ببرد.
اما همان چند واژه‌ی گمشده، در هوا لرزیدند؛ مثل هشدارِ سرنوشتی که هنوز تمام نشده بود...
مثل نویدی تاریک از این‌که این داستان، تازه داشت شکل واقعی خود را پیدا می‌کرد.

. «روز بعد»
. «۱۵:۲۳ عصر»

باد از پنجره‌ی نیمه‌بازِ اتاق بیمارستان عبور می‌کرد و پرده‌ی سفید را به‌آرامی تکان می‌داد.
نورِ بعدازظهر، نرم و کم‌جان، روی صورت لارا می‌ریخت؛ نوری که نه گرم بود و نه کامل، درست مثل حالِ دلش که میان شک و خواب و بهت معلق مانده بود.

دختر چشمانش را آهسته باز کرد.

اول سقف سفید بیمارستان را دید.
بعد بوی دارو، سفیدیِ تخت، و روپوش آبی‌ای که تنش بود.
چند لحظه طول کشید تا ذهنش از میانِ مهِ سنگینِ خواب و درد بیرون بیاید.
و بعد، ناگهان، همه‌چیز مثل موجی سیاه و سرد به خاطرش برگشت:

خون...
فریاد...
جونگکوک...
تهیونگ...
و آن لحظه‌ی وحشتناک که همه‌چیز داشت تمام می‌شد.

نفسش برید.

با هول از جایش خواست بلند شود، اما همان لحظه، سایه‌ای کنار تخت تکان خورد.
لارا با حیرت سرش را چرخاند و ناگهان چشمش به کسی افتاد که درست کنار او، با سرِ خم‌شده روی صندلی، خوابش برده بود.

تهیونگ.

چند بار پلک زد.
باور نمی‌کرد.
ذهنش می‌خواست به او بگوید این هم یکی از رؤیاهای خسته‌ی بعد از مرگ است، اما نه...
این‌بار واقعی بود.

واقعی‌تر از هر چیزی.

با ناباوری، آرام دستش را بالا آورد و نوک بینی تهیونگ را با دو انگشتش لمس کرد.

لارا با صدای خیلی آهسته، اما آمیخته به بهت گفت:

+هی... آقا؟

تهیونگ با همان لمسِ کوچک، چشم‌هایش را باز کرد.
نگاه خواب‌آلودش چند ثانیه طول کشید تا فوکوس پیدا کند، اما به محض آن‌که چهره‌ی بیدارِ لارا را دید، تمام خستگی و خواب از صورتش پرید.

لبخندی کوتاه، از جنس آرامش و آسودگی، روی لبش نشست و قبل از آن‌که حتی چیزی بگوید، خودش را به او رساند و محکم در آغوشش گرفت.

آغوشش گرم بود.
گرم و واقعی.
آن‌قدر واقعی که قلبِ لرزانِ لارا را بیشتر از هر توضیحی به تردید انداخت.

اما فقط چند ثانیه بعد، لارا با هول او را عقب هل داد.
چشمانش پر از سوال و ترس و ناباوری بود.

لارا:تو کی هستی؟ چرا انقدر شبیه تهیونگی؟
دیدگاه ها (۳)

#P𝗔R𝗧 : 103#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : 104#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : 101#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : 100#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : 98#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

جا ماندامدرصدایت در نگاهت در دستهایت دراغوشتدرست مثل پاییز د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط