{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#P𝗔R𝗧 : 100

#P𝗔R𝗧 : 100
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................

لارا لباس‌هایش را عوض کرد؛ زیر کت چرمی مشکی با فرم تیز و محکم، یک کراپ سفید پوشیده بود که نرمی و برجستگی‌های بدن را به نرمی نمایان می‌کرد. شلوار بگ، هم راحتیِ حرکت را تضمین می‌کرد و هم او را برای قدم برداشتن‌های ناگهانی آماده نگه می‌داشت.

موهایش را نه برای زیبایی برای کنترل، محکم و بی‌تشریفات بالا بست. این مدل مو، نشان از ذهنی داشت که در پیِ تسلط بود، نه جلب توجه.

بیرون آمد، بدون هیچ ذره‌ای آرایش. نه برای خودنمایی، بلکه برای اثباتِ آمادگی‌اش در برابر هر اتفاقی که ممکن بود رخ دهد.

در سکوتِ راهرو مکثی کرد، نفس عمیقی کشید و قدم برداشت.

خداحافظیِ کوتاهی با جونهی کرد و از خانه خارج شد. هوای بیرون، سردتر از پیش‌بینی‌اش بود؛ نه فقط سرد، که بُرنده. انگار هر نسیمی که می‌وزید، مستقیم به صورتش می‌خورد و زمزمه می‌کرد: "دیر شده."

گوشی در دستش بود، اما نگاهش به صفحه نبود. آن را بیشتر شبیه سپری در برابر دنیا نگه داشته بود تا وسیله‌ای برای ارتباط.

در کنار جاده قدم می‌زد و هر چند قدم، با وسواسی عمیق به پشت سرش نگاه می‌کرد. ترسی معمولی نبود؛ حسی بود از اینکه کسی، از پیش، او را می‌خوانده، تعقیب کرده و برای این لحظه آماده بوده است.

آدرسِ همیشگیِ آدم‌های بی‌رحم را در پیش داشت: جایی که نور کم‌جان بود، هیاهوی جمعیت به گوش نمی‌رسید و سکوتی سنگین‌تر از هر دادگاهی حکم‌فرما بود.

لارا گام‌هایش را منظم کرد؛ قدم‌ها کوتاه‌تر، نفس‌ها آهسته‌تر. با خود زمزمه کرد:

+ببین کیه... فقط ببین چی می‌خواد.

اما در اعماق دلش، جمله‌ای دیگر نجوا می‌کرد:

+و اگر حقیقت، من رو بشکنه چی؟

وقتی به نزدیکی مقصد رسید، نورِ خیابان مانند دستِ کسی بود که بی‌رمق، چراغی را نیمه‌خاموش کرده باشد. لامپ‌ها با زردی می‌لرزیدند و سایه‌ها کش می‌آمدند، روی دیوارها می‌خزیدند، انگار خودِ دیوارها هم ترس را پس می‌دادند.

لارا مقابل ساختمانی نیمه‌تاریک ایستاد. درِ آهنی، نیمه‌باز بود؛ نه آنقدر که ورود را آسان کند، نه آنقدر که خیالی آسوده به او ببخشد. از دور، هیچ صدایی شنیده نمی‌شد، اما این سکوت، سکوتِ خلاء نبود؛ سکوتِ انتظار بود.

چشمانش را تنگ کرد. ناخودآگاه دستش را به لبه‌ی کت چرمی‌اش کشید، انگار که آن را تکیه‌گاهی امن می‌دانست.

ناگهان، پچ‌پچی آرام، از پشتِ دیوار به گوش رسید. نه بلند، نه واضح، اما کافی بود تا پوستِ دستش حس کند کسی در نزدیکی است. لارا سریع سرش را چرخاند. چیزی نبود.

به راهش ادامه داد و بالاخره مقابل درِ ساختمان ایستاد. چند بار در زد:

+کسی خونه نیست؟

پاسخی نشنید. در را هل داد؛ با صدای خش‌دارِ آهن، خودبه‌خود باز شد. وارد ساختمان شد. بوی تندِ دودِ سیگار فضا را پر کرده بود. هوا کمی تاریک بود، اما همچنان قابل دیدن.

چند قدم به جلو برداشت و فریاد زد:

+کجایی عـوضـی!

انعکاسِ صدایش، مانند موجی وحشی در ساختمان پیچید. نفس عمیقی کشید. حسِ خوبی نداشت. چند قدم به عقب برداشت که ناگهان، صدایی آشنا او را سر جایش خشک کرد...
دیدگاه ها (۳)

#P𝗔R𝗧 : 101#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : 99#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 98#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 67CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک...

#P𝗔R𝗧 : ۹۰ #CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط