{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#P𝗔R𝗧 : 103

#P𝗔R𝗧 : 103
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
تهیونگ خندید؛ خنده‌ای کوتاه، اما پر از شیطنتِ آشنا.
بعد با دستش آرام لپِ لارا را کشید، درست مثل کسی که بخواهد از نزدیک بودنِ دوباره مطمئن شود.

تهیونگ:شبیهش نیستم، خواهر خنگِ من...
خودشم.

لارا با شنیدن این جمله، بیشتر گیج شد.
چشمانش را تنگ کرد و با صدایی که هنوز از شوک می‌لرزید، گفت:

+ امکان نداره... تهیونگ چند سال پیش—

تهیونگ نشست کنار تخت.
صورتش دیگر خندان نبود؛ جدی شده بود، انگار قرار بود حقیقتی را بگوید که سال‌ها پنهان مانده بود.

تهیونگ:همه‌چیز رو بهت توضیح می‌دم...
فقط منتظرم جونگکوک هم بهوش بیاد.

اسم جونگکوک که به میان آمد، اخمِ ظریفی میان ابروهای لارا نشست.
نگاهش برای لحظه‌ای از تهیونگ جدا شد و در فضای سفیدِ بیمارستان گم شد؛ جایی میان خاطرات، زخم‌ها و پرسش‌هایی که هنوز بی‌جواب مانده بودند.

بعد دوباره به تهیونگ نگاه کرد.
این‌بار نگاهش نرم‌تر بود؛ مثل کسی که می‌ترسد با یک کلمه، این رؤیای شکننده را بشکند.

آرام دستش را بالا آورد و میان موهای نرمِ او کشید.
لمسش پر از دلتنگی بود؛ دلتنگی‌ای قدیمی، عمیق و خاموش، از همان جنس که سال‌ها در دل می‌ماند و با کوچک‌ترین دیدار دوباره، از نو زنده می‌شود.

لارا با صدایی لرزان و غمگین زمزمه کرد:

+لطفاً از این خواب بیدارم نکن...
خیلی وقته دیگه خوابت رو نمی‌بینم، تهیونگی...

تهیونگ برای چند لحظه سکوت کرد.

نگاهش روی چهره‌ی او ماند؛ چهره‌ای که هم آشناییِ دردناک داشت و هم معصومیتی که انگار زمان نتوانسته بود از او بگیرد.

بعد آهسته گفت:

تهیونگ:می‌دونم باورش سخته...
اما تو بیداری.
منم زنده‌ام.

لارا لبخند کوچکی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه لرزشِ امید بود تا شادی.
چشمانش پر از برقِ اشک شدند و با صدایی آرام، اما پر از حسرت گفت:پس حتماً تو بهشتم...
که تورو می‌بینم...

تهیونگ چشم بست، نفس عمیقی کشید و از روی تخت بلند شد.
ظاهراً می‌خواست دلش را از آن لحظه‌ی سنگین جدا کند و به سمت حقیقتی که پشت درِ اتاق منتظرش بود برود.

تهیونگ:میرم ببینم جونگکوک بهوش اومده یا نه.

لارا چیزی نگفت.
فقط در سکوت به او خیره ماند، انگار هنوز هم می‌ترسید اگر پلک بزند، همه‌چیز دود شود و از بین برود.

تهیونگ از اتاق بیرون رفت و قدم‌هایش در راهروی سرد بیمارستان گم شد.

او به سمت اتاق جونگکوک رفت.

در را که باز کرد، بوی دارو و سکوتِ بیمارستان بیشتر به استقبالش آمد.
جونگکوک روی تخت دراز کشیده بود؛ رنگش پریده، شانه‌اش باندپیچی شده و نگاهش به سقف دوخته شده بود؛ نگاهی دور، خسته، و در عین حال زنده.

تهیونگ آهسته وارد شد و کنار تخت نشست.

جونگکوک با دیدنش کمی تکان خورد، اما بلافاصله درد تیر کشیده‌ای در شانه‌اش پیچید و اخمی میان ابروهایش نشست.
با صدایی گرفته و ضعیف گفت:

ــ لارا خوبه؟

تهیونگ نگاهش را به او دوخت و برای اطمینان، با ملایمت جواب داد:

تهیونگ:نگران نباش... حالش خوبه.

بعد کمی مکث کرد و با لبخندی محو ادامه داد:

تهیونگ:البته باورش نمیشه که من زنده‌ام.

جونگکوک نفس آرامی کشید؛ چیزی میان آسودگی و خستگی.

ــ حق داره...
فقط میخوام همه‌چیز رو بهش توضیح بدی.

تهیونگ سر تکان داد، نگاهش برای لحظه‌ای جدی شد و آرام گفت:

تهیونگ:نگران نباش...
سر فرصت همه‌چی رو بهش میگم.
اگه بخوام یهویی بگم، خدایی نکرده یه چیزیش می‌شه.
دیدگاه ها (۲)

#P𝗔R𝗧 : 104#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : 105#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : 102#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : 101#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : ۹۰ #CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁰..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨لوسیا با کنجکاوی و اضطرابی پن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط