{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی مرا در آغوش میگرفت چشمانش را میبست...

وقتی مرا در آغوش میگرفت چشمانش را میبست...
نمیدانم از احساس زیادش بود یا خود را در آغوش دیگری تصور میکرد!!!
دیدگاه ها (۸)

چرا بودنت جور نميشود؟؟؟!!!من که تمام پازل هاى تنهايي ام را د...

مهربانى را وقتى ديدم که کودکى داشت, اب شور دريا را با اب نبا...

رفتگر جوان عاشق شده بود! جرئت گفتنش را نداشت هیچ کس هم نمیدا...

. یکی بهم گفت: ﺑــــﯽ ﺍﺣﺴــــﺎﺳــــﯽ !!ﻣﯿــــﺨﻮﺍﻡ بهش ﺑﮕﻢ ﺩﺭ...

خدایا…صبر را به دلم هدیه کن،که حتی وقتی کسی مرا نمی‌فهمد، یا...

نمیدانم چی باعث شد که وقتی به چشمانش نگاه کنم ضربان قلبم بال...

نقطه ی آرامش

پارت سیزدهم | دوریفردای ان روز ، تهیونگ احساس میکرد که دیگه ...

پادشاهی درویشی رابه زندان انداختنیمه شب خواب دید که بیگناه ا...

همسایه سایه‌ات به سرم مستدام بادلطفت همیشه زخم مرا التیام دا...

احساس میکنم که همین جاست جنتم وقتی که در حریم تو گرم زیارتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط