افسانه شدم مرابه خود راهی کن

افسانه شدم! مرابه خود راهی کن
لطفی کن و بر پیکره ام شاهی کن

من! تارک وادی صلابت شده ام!!
یک لحظه مرا به زندگی راهی کن

دستان غزل نویس من یخزده است
سرمای مرا! راهی گمراهی ..... کن

اغوش خودت که نه!این ناشدنیست
اتشکده یا صومعه طراحی کن

یارا! صنما! برس که نابود شدم!
بر تخت روان من شهنشاهی کن

یک لحظه!به اندازه این یک غزلم
با قلب رهام خسته همراهی کن..
دیدگاه ها (۴)

ز پیش دیده تا جانان من رفتتو پنداری که از تن جان من رفتاگر خ...

#Art#نقاشی

از غم تقاضا کرده ام ، از خود گریزانت کندهرگز مبادا غصه ای ، ...

خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیادفع مده دفع مده ای مه عی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط