از غم تقاضا کرده ام از خود گریزانت کند

از غم تقاضا کرده ام ، از خود گریزانت کند
هرگز مبادا غصه ای ، سر در گریبانت کند

از ترسِ نامحرم تو را ، در سینه پنهان می کنم
درهای قلبم بسته شد ، تا خوب پنهانت کند

از این شب وحشی نترس ، من با تو هستم نازنین
با ماه صحبت می کنم ، مهتاب مهمانت کند

گفتی هوایی می شوی وقتی که باران می زند
با ابر صحبت می کنم تا بوسه بارانت کند

از مرگ صحبت کردی و گفتی که می ترسی از آن
با مرگ صحبت کرده ام من را به قربانت کند ...
دیدگاه ها (۷)

افسانه شدم! مرابه خود راهی کنلطفی کن و بر پیکره ام شاهی کنمن...

ز پیش دیده تا جانان من رفتتو پنداری که از تن جان من رفتاگر خ...

خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیادفع مده دفع مده ای مه عی...

ای که همه نگاه من ، خورده گره به روی توتا نرود نفس ز ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط