ابلیس
part 22
با عصبانیت قدم های بلند برداشت
و وارد خوابگاه شد و خودشو رو تخت انداخت
+ لعنت بهت دازای...ازت متنفرم ، متنفرم ، متنفرم ، متنفرممم
به سقف نگاه کرد و گفت
+ بعد از اینکه یاد گرفتم چطور تیر اندازی کنم...اولین کسی که سمتش شلیک میکنم تویی اوسامو
.......................................
با چشمای به خون نشسته به جسد نگاه کرد و اروم اما با خشم گفت
_ دفعه ی بعدی ببینم کسی میخواد به چویای من نزدیک شه با جونش تقاصشو پس میده...برگردید سر کارتون
همه اطاعت کردن و مشغول کارشون شدن و دارای اشاره کرد دو نفر این جسد رو از رو زمین بردارن
از سالن تمرین خارج شد و سمت خوابگاه رفت و خواست درو باز کنه اما قفل بود...با شکوندن قفل با گلوله وارد شد که چویا یه متر پرید
+ چرا مثل ادم نمیای داخل
_ چون درو قفل کرده بودی
+ میتونستی ازم بخوای تا بازش کنم
_ میدونستم که این کارو نمیکنی
چویا تچی زیر لب گفت و دازای رو هول داد
+ توی لعنتی واقعا به من علاقه داری؟
دازای سوالی نگاهش کرد و گفت
_ شک داری؟
+ شک؟
تک خنده ای کرد و ادامه داد
+ من حتی باورش ندارم بعد تو میگی شک داشته باشم؟ اصلا توی لعنتی میدونی عشق یعنی چی؟
داد زد و مشت هاشو به سینه دازای میکوبید
_ نه نمیدونم یعنی چی
چویا با چشمای خیس بهش نگاه کرد و گفت
+ ه..ها؟!
دازای چویا رو فاصله داد و گفت
_ حق با توعه من چیزی از عشق نمیدونم چون تاحالا عاشق نشدم...دخترا برام به اسباب بازین که فقط باهاشون بازی میکنم و هر کدوم که حوصلمو سر ببرن رو دور میندازم
چویا روی تخت نشست و با عجز نالید
+ پس چرا...چرا به من میگی معشوقه؟ من زمانی معشوق میشم که تو عاشق باشی
_ متاسفم...دیگه این کلمه رو نمیگم
لحن ددست مثل پدرش شده بود...سرد و خشک نگاهی پوچ...دازای تاحالا اینطوری نگاهش نکرده بود
_ من دیگه میرم
چرخید و سمت در قدم برداشت که چویا دستشو گرفت و سمت خودش کشید که دازای تعادلش رو از دست داد و روی چویا وی تخت افتاد و نرمی ای رو روی لباش حس کرد و وقتی چشماشو باز کرد با مژه های روی هم گذاشته شده و خیس چوبا مواجه شد و چشماش گرد شدن
چویا بوسه ای که خودش اغاز کرده بود رو شکست و گفت
+ هدفت از این کارا چیه...چرا تا میام وابسته ات شم پرتم میکنی کنار؟
_ من همینم چویا...در اصل من عاشقت نیستم فقط اسباب بازی محبوبمی
+ دنبالم اومدی...بهم گفتی عروس...گفتی معشوقه...عنوان مالکیت من رو کنار اسمم گذاشتی اینا الکی بودن؟
دازای با همون نگاه سردش بلند شد و چند ثانیه بعد چشم سمت راستش که زیر پانداژ بود خونریزی کرد
+ چ...چشمت
_ مهم نیست
از اتاق بیرون رفت و چویا سرشو وارد بالشت کرد و عمیق گریه کرد و بلند با تموم توانش داد زد
+ ازت متنفرم!!!!!!!!!!!
..............سه روز بعد..............
سه روز گذشته بود و از اون روز دازای مزاحمش نمیشد حتی جوابش رو هم نمیداد و اصلا تو مافیا پیداش نمیشد یا تو جلسه بود یا پیش رئیس و یا ماموریت...
چویا توی این مدت تونسته بود ازش فاصله بگیره و حالا حالش بهتر بود اون مرد باعث گریه و ناراحتیش بود پس بهتر بود دور میموند .
+ اکوتاگاوا
اکوتاگاوا نگاهش کرد که چویا گفت
+ میخوام برم پیش رئیس
" البته "
حرکت کرد که چویا به دنبالش رفت. وقتی رسیدن چویا از اکوتاگاوا خواست که برگرده و اکوتاگاوا با یه تعظیم اونجارو ترک کرد
در زد و با اجازه ورودی که بهش داده شد در باز شد و چویا وارد اتاق رئیس شد و روی زانوش نشست
" چویا...شگفت زده شدم که خودت به دیدنم اومدی "
تمام موهای تنش با شنیدن این صدا سیخ شد ولی محکم ایستاد و گفت
+ میخوام از اینجا برم
" ولی تو هنوز کاری نکردی "
+ پسرتون به من هیچ علافه ای نداره...صرفا یه اسباب بازی ای بیش نیستم
لبخند چندشی رو لبش نشست و با چشمای طلایی رنگش ادم رو میخورد
" اسباب بازی هوم... "
از جاش بلند شد و رو به روی چویا ایستاد وبه چشمای ابی رنگش خیره شد
" دازای تورو نمیخواد پس منم تورو از اون میگیرم...از حالا من اربابتم و تو برده "
چویا متعجب شد و قدمی عقب رفت که رئیس دستشو گرفت و سمت خودش کشوند
" برده خوبی باش "
چونه اش رو تو دست گرفت و تا خواست صورتش رو نزدیک ببره در با شتاب باز شد و تیری از کنار گوشش رد شد و خراش جزئی روی گونه اش انداخت
" او دازای اینجا چیکار میکنی "
دازای با یه لبخند مرموز به داخل قدم برداشت و اسلحه ای که از سرش دود بلند میشد رو پایین اورد و با چهره ای تمسخرامیز گفت
_ اوه مزاحم عشق بازیتون شدم هوم؟؟
" خب ظاهرا همیطوره...حالا مزاحمت رو رفع کن "
چهره خندونش به انی جاشو به اخم ترسناکی داد و تهدیدانه گفت
_ کی بهت اجازه داد به اموال من دست بزنی
____________________________________________
ادامه دارد...
با عصبانیت قدم های بلند برداشت
و وارد خوابگاه شد و خودشو رو تخت انداخت
+ لعنت بهت دازای...ازت متنفرم ، متنفرم ، متنفرم ، متنفرممم
به سقف نگاه کرد و گفت
+ بعد از اینکه یاد گرفتم چطور تیر اندازی کنم...اولین کسی که سمتش شلیک میکنم تویی اوسامو
.......................................
با چشمای به خون نشسته به جسد نگاه کرد و اروم اما با خشم گفت
_ دفعه ی بعدی ببینم کسی میخواد به چویای من نزدیک شه با جونش تقاصشو پس میده...برگردید سر کارتون
همه اطاعت کردن و مشغول کارشون شدن و دارای اشاره کرد دو نفر این جسد رو از رو زمین بردارن
از سالن تمرین خارج شد و سمت خوابگاه رفت و خواست درو باز کنه اما قفل بود...با شکوندن قفل با گلوله وارد شد که چویا یه متر پرید
+ چرا مثل ادم نمیای داخل
_ چون درو قفل کرده بودی
+ میتونستی ازم بخوای تا بازش کنم
_ میدونستم که این کارو نمیکنی
چویا تچی زیر لب گفت و دازای رو هول داد
+ توی لعنتی واقعا به من علاقه داری؟
دازای سوالی نگاهش کرد و گفت
_ شک داری؟
+ شک؟
تک خنده ای کرد و ادامه داد
+ من حتی باورش ندارم بعد تو میگی شک داشته باشم؟ اصلا توی لعنتی میدونی عشق یعنی چی؟
داد زد و مشت هاشو به سینه دازای میکوبید
_ نه نمیدونم یعنی چی
چویا با چشمای خیس بهش نگاه کرد و گفت
+ ه..ها؟!
دازای چویا رو فاصله داد و گفت
_ حق با توعه من چیزی از عشق نمیدونم چون تاحالا عاشق نشدم...دخترا برام به اسباب بازین که فقط باهاشون بازی میکنم و هر کدوم که حوصلمو سر ببرن رو دور میندازم
چویا روی تخت نشست و با عجز نالید
+ پس چرا...چرا به من میگی معشوقه؟ من زمانی معشوق میشم که تو عاشق باشی
_ متاسفم...دیگه این کلمه رو نمیگم
لحن ددست مثل پدرش شده بود...سرد و خشک نگاهی پوچ...دازای تاحالا اینطوری نگاهش نکرده بود
_ من دیگه میرم
چرخید و سمت در قدم برداشت که چویا دستشو گرفت و سمت خودش کشید که دازای تعادلش رو از دست داد و روی چویا وی تخت افتاد و نرمی ای رو روی لباش حس کرد و وقتی چشماشو باز کرد با مژه های روی هم گذاشته شده و خیس چوبا مواجه شد و چشماش گرد شدن
چویا بوسه ای که خودش اغاز کرده بود رو شکست و گفت
+ هدفت از این کارا چیه...چرا تا میام وابسته ات شم پرتم میکنی کنار؟
_ من همینم چویا...در اصل من عاشقت نیستم فقط اسباب بازی محبوبمی
+ دنبالم اومدی...بهم گفتی عروس...گفتی معشوقه...عنوان مالکیت من رو کنار اسمم گذاشتی اینا الکی بودن؟
دازای با همون نگاه سردش بلند شد و چند ثانیه بعد چشم سمت راستش که زیر پانداژ بود خونریزی کرد
+ چ...چشمت
_ مهم نیست
از اتاق بیرون رفت و چویا سرشو وارد بالشت کرد و عمیق گریه کرد و بلند با تموم توانش داد زد
+ ازت متنفرم!!!!!!!!!!!
..............سه روز بعد..............
سه روز گذشته بود و از اون روز دازای مزاحمش نمیشد حتی جوابش رو هم نمیداد و اصلا تو مافیا پیداش نمیشد یا تو جلسه بود یا پیش رئیس و یا ماموریت...
چویا توی این مدت تونسته بود ازش فاصله بگیره و حالا حالش بهتر بود اون مرد باعث گریه و ناراحتیش بود پس بهتر بود دور میموند .
+ اکوتاگاوا
اکوتاگاوا نگاهش کرد که چویا گفت
+ میخوام برم پیش رئیس
" البته "
حرکت کرد که چویا به دنبالش رفت. وقتی رسیدن چویا از اکوتاگاوا خواست که برگرده و اکوتاگاوا با یه تعظیم اونجارو ترک کرد
در زد و با اجازه ورودی که بهش داده شد در باز شد و چویا وارد اتاق رئیس شد و روی زانوش نشست
" چویا...شگفت زده شدم که خودت به دیدنم اومدی "
تمام موهای تنش با شنیدن این صدا سیخ شد ولی محکم ایستاد و گفت
+ میخوام از اینجا برم
" ولی تو هنوز کاری نکردی "
+ پسرتون به من هیچ علافه ای نداره...صرفا یه اسباب بازی ای بیش نیستم
لبخند چندشی رو لبش نشست و با چشمای طلایی رنگش ادم رو میخورد
" اسباب بازی هوم... "
از جاش بلند شد و رو به روی چویا ایستاد وبه چشمای ابی رنگش خیره شد
" دازای تورو نمیخواد پس منم تورو از اون میگیرم...از حالا من اربابتم و تو برده "
چویا متعجب شد و قدمی عقب رفت که رئیس دستشو گرفت و سمت خودش کشوند
" برده خوبی باش "
چونه اش رو تو دست گرفت و تا خواست صورتش رو نزدیک ببره در با شتاب باز شد و تیری از کنار گوشش رد شد و خراش جزئی روی گونه اش انداخت
" او دازای اینجا چیکار میکنی "
دازای با یه لبخند مرموز به داخل قدم برداشت و اسلحه ای که از سرش دود بلند میشد رو پایین اورد و با چهره ای تمسخرامیز گفت
_ اوه مزاحم عشق بازیتون شدم هوم؟؟
" خب ظاهرا همیطوره...حالا مزاحمت رو رفع کن "
چهره خندونش به انی جاشو به اخم ترسناکی داد و تهدیدانه گفت
_ کی بهت اجازه داد به اموال من دست بزنی
____________________________________________
ادامه دارد...
- ۸.۴k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط