{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 24
با قدم های آهسته سمت اتاق رفت و آروم درو باز کرد و وارد شد و فقط کمی سرش رو پایین آورد و بعد صاف ایستاد و نگاهش کرد
" خوشحالم که اینجا میبینمت "
_ اصلا قصد اومدن نداشتم ولی شنیدم مهمه برای همین اومدم...با چرندیات لفتش نده مستقیم برو سر اصل مطلب
" حتما خودمم دلم نمیخواد مقدمه چینی کنم "
دازای با اخم کمرنگی نگاهش کرد و منتظر ادامه شد که پدرش شروع به صحبت کرد
" تو چویا رو انتخاب کردی ولی عاشقش نیستی "
_ عاشقش نیستم
" من شما دوتا رو به یه مدرسه میفرستم...تا یک سال باید نمره خوبی بدست بیارید اگه بتونید از اون آکادمی نمره خوبی بگیرید من میرم کنار و تو میشی رئیس...ولی اگه نمره خوبی دریافت نکنید دازای کاری میکنم خودت با دستای خودت جون چویا رو بگیری "
دازای اخمش پررنگ تر شد و گفت
_ قبول نمیکنم
" این یه دستوره و تو مجبوری قبولش کنی "
با صدای گرفته و دستور مانند گفت که دازای ساکت شد
" حالا برو اینو به چویا اطلاع بده...همه چی به شما دوتا بستگی داره این مثل یه بازی میمونه میدونم که تو از پسش بر میای...چویا رو باید سگ دست آموز خودت کنی "
دازای گوشه لبش رو گاز گرفت...اگه مخالفت می‌کرد دوباره تنبیه میشد و از همه مهم تر جون چویا تو خطر میوفتاد.
_ به عروسک های من حق نداری دست بزنی
" اینو من تایین میکنم که کی میمونه کی نمیمونه...در عزای نمره خوب هر پاداشی که بخواید میگیرید.
دازای آهی کشید و دستاشو وارد جیبش کرد و بی اطلاع از اتاق خارج شد
_ پیرمرد لعنتی
...................
+ چی داری میگی...جدی؟؟؟
دازای سرشو رو میز کارش گذاشت و چشماشو بست
+ اگه بتونیم نمره خوبی بگیریم شاید...شاید من...
دازای نگاهشو بهش داد و با خونسردی گفت
_ تو چیزی میخواستی؟
+ من خب...طراحی رو دوست دارم...قبلا در این باره با رئیس صحبت کردم اما هر بار گفته حق ندارم سمت این کار برم
_ چرا به من نگفتی
+ چون از دست تو هم کاری برنمیاد...تو که نمیتونی رو حرف رئیس حرف بزنی...میتونی؟
دازای آهی کشید و گفت
_ برای من هیچ فرقی نداره که نمره خوب بگیرم یا نه...مشخصه این یه مدرسه ی عادی نیست رئیس حتی اجازه نداد من به مدرسه عادی برم...معلم های خصوصی و کلی سخت گیری
+ یعنی...
_ یعنی تو سن شونزده سالگی مدرسه رو تموم کردم
چویا با چشمای ستاره ای بهش نگاه کرد و گفت
+ پس از پس این هم برمیای
_ نمیتونم اجازه بدم تو به اون آکادمی بری
+ دازای لطفا...من اینطوری میتونم به آرزو هام برسم
_ فکر میکنی رئیس مافیا پای قولش میمونه؟ چویا احمقی؟
چویا سرشو پایین انداخت و درخشش چشماش از بین رفت
+ تو چرا انقدر خودخواهی! من میخوام و به اون آکادمی میرم
دازای از جاش بلند شد و دستاشو وارد جیبش کرد و نگاه زیر چشمی ای بهش انداخت
_ ما به اون آکادمی نمیریم
+ برای تو فرقی نداره که زنده ای یا مرده یا اینکه نمره بگیری یا نه چون تو اصلا آدم نیستی
با عصبانیت گفت که دازای نگاه کاملش رو بهش داد و چشماش به رنگ قرمز تیره در اومدن...عصبی شد بود؟
+ تو هیچ حسی نداری...چطور میتونی به خودت بگی انسان؟ فقط به خودت فکر میکنی...من میخوام که یه طراح حرفه ای بشم و حالا که تونستم یه راهی پیدا کنم تو میخوای جلومو بگیری...تو یه شیطانی
با تنه از کنارش رد شد که دازای خندید
_ شیطان؟! چرا حس میکنم این اسم بهم میاد
.................
زانو هاشو بغل کرده بود و بی صدا گریه میکرد و نمی‌دونست چطور دازای رو راضی کنه و اون حرفایی که چند دقیقه ی پیش بهش زد واقعا افتضاح بودن
+ چرا انقدر من ضعیفم
به موهاش چنگ زد و بلند گفت
+ چرا همیشه این منم که گند میزنم...
با صدایی بغض آلود ادامه داد
+ دلشو شکستم...شاید ازم انتظار این حرفا رو نداشت که فقط گوش کرد. یعنی ارزشش رو داشت؟ وای تو چیکار کردی چویای احمق ، احمق ، احمق ، احمققق
اکوتاگاوا اومد و کنارش ایستاد و گفت
" دازای ساما صداتون کردن برید خوابگاه "
+ نمیام
" تاکید کردن حتما بیاید "
چویا از جاش بلند شد و سریع با قدم های بلند سمت خوابگاه رفت و درو باز کرد و بالا سر دازای ایستاد
+ چی میخوای؟
_ باهم میریم به آکادمی
چویا چشماش گرد شد
+ آنقدر سریع راضی شدی؟
_ دلم نمیخواد تنبیه بشم
چویا محکم بغلش کرد که تعادلش رو از دست داد و روش افتاد که صدای دردمند دازای بلند شد
+ ب...ببخشید
دازای چشماشو روی هم فشرد و گفت
_ زانوتو بردار...دم دستگاهمو له کردی
چویا با سرخی سریع بلند شد و صورتشو با دستش مخفی کرد
+ وایی متاسفممم
دازای خندید و دستشو گرفت و سمت خودش کشید و روی پاهاش نشست
_ تو که بدت نمیاد
+ گمشو اونور منحرف
___________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

❌🖤😒

ابلیس

ابلیس

ابلیس

عشقی در مافیا ( پارت اول )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط