بوسه دردناک )
بوسه دردناک )
پارت ۸۹
همچنان مثل هر خانواده ها سه نفره عاشقانه مشغول دیدن بودن گاهی ته مین راجبش حرف میزد و سوال میپرسید یعنی در هر پنج دقیقه ای میپرسید و تهیونگ و الکس مجبور بودن که جواب بدن و گاهی هم از سوال های زیادش کلافه میشدن ...
ته مین سوالای ذهنش را درگیر کرد بلافاصله در آن سکوتی یهویی گفت
ته مین : بابایی تو کجا بودی ؟
تهیونگ اصلا سوال دخترکش را نگرفت سپس ابرو بالا انداخت و سر از مبل بلند کرد بلافاصله گفت .
تهیونگ: چی .. کجا بودم ؟ .. کی
ته مین سرش را از روی ران پای مادرش برداشت سپس نشست آروم گفت
ته مین : وقتی به دنیا اومدم
یک تیری بود که در دل الکس و ته یونگ فروع رفت الکس همچنان بغضش گرفت و نفس تنگی اش بیشتر شد آروم دست رو قفسه سینه اش گذاشت بی اکسیژن بیشتر و بیشتر میشد ...
تهیونگ نرم و آورم چشم به الکس دوخت و آروم گفت ..
تهیونگ: من رفته بودم خارج از کشور
الکس تند سمتش نگاه کرد خیلی از سوال های تو سر الکس گشت .. چرا واقعیت رو نگفت چرا اینجوری گفت چرا بهش نگفت تقصیره مادرشه باز هم بغض بدی گلوش را چنگ زد ... دیگر چیزی نگفت و مشغول دیدن شدن تهیونگ آروم بلند شد ته مین تند سمتش نگاه کرد و گفت
ته مین : کجا بابایی
تهیونگ خیلی جدی نگاهش کرد و خشک و بی حس گفت
تهیونگ: میرم یه سری کارا مونده باید انجامش بدم
الکس : فردا انجامش بده ..
تهیونگ تلخ گفت ... تهیونگ : مهمه
سپس از اتاق خارج شد الکس ته دلش ناراحت بود ولی چی میشه گفت
تا آخره انیمیشن ته مین خوابش برده بود الکس آروم تلویزیون را خاموش کرد سپس دخترکش را به آغوش گرفت و به اتاقش برد سپس باز هم سمته اتاق خودش هجوم برد ولی جلو در ایستاد نگاهی به اتاق کار تهیونگ انداخت دو دله سمتش هجوم برد آروم در نیم باز رو باز تر کرد ولی هیچ کس نبود ...
شانه بالا انداخت و با خود گفت ٫ بیخیالش ولش کن الکس ٫ دستگیره در اتاق رو باز کرد ولی در بالکن از همین دور معلوم بود که بازه سری تکون داد حتما سالن یخچال شده بود سریع رفت تا در ببنده ولی
تهیونگ را دید
همچنان خسته و پر از غم درونش پایین یک صندلی چوبی تکیه به دیوار سفت و سرد و چشم پر از خون زل زده به تصاویر جلویش خسته بود از دست این زندگی سخت کم خواب بود از نبودن محبت تشنه بود آن هم تشنه عشق قدیمی و غریبه باز هم کمی از الکل تو لیوانش را مزه کرد درست بود مزه تلخی داشت ولی این باعث فراموش شدن آن خاطرات تلخ بود آن خاطرات تلخ ای مانند تنهایی، روز های پر از الکلی، سیگار، گفته های درونش، دوری .. و نبود الکس
پارت ۸۹
همچنان مثل هر خانواده ها سه نفره عاشقانه مشغول دیدن بودن گاهی ته مین راجبش حرف میزد و سوال میپرسید یعنی در هر پنج دقیقه ای میپرسید و تهیونگ و الکس مجبور بودن که جواب بدن و گاهی هم از سوال های زیادش کلافه میشدن ...
ته مین سوالای ذهنش را درگیر کرد بلافاصله در آن سکوتی یهویی گفت
ته مین : بابایی تو کجا بودی ؟
تهیونگ اصلا سوال دخترکش را نگرفت سپس ابرو بالا انداخت و سر از مبل بلند کرد بلافاصله گفت .
تهیونگ: چی .. کجا بودم ؟ .. کی
ته مین سرش را از روی ران پای مادرش برداشت سپس نشست آروم گفت
ته مین : وقتی به دنیا اومدم
یک تیری بود که در دل الکس و ته یونگ فروع رفت الکس همچنان بغضش گرفت و نفس تنگی اش بیشتر شد آروم دست رو قفسه سینه اش گذاشت بی اکسیژن بیشتر و بیشتر میشد ...
تهیونگ نرم و آورم چشم به الکس دوخت و آروم گفت ..
تهیونگ: من رفته بودم خارج از کشور
الکس تند سمتش نگاه کرد خیلی از سوال های تو سر الکس گشت .. چرا واقعیت رو نگفت چرا اینجوری گفت چرا بهش نگفت تقصیره مادرشه باز هم بغض بدی گلوش را چنگ زد ... دیگر چیزی نگفت و مشغول دیدن شدن تهیونگ آروم بلند شد ته مین تند سمتش نگاه کرد و گفت
ته مین : کجا بابایی
تهیونگ خیلی جدی نگاهش کرد و خشک و بی حس گفت
تهیونگ: میرم یه سری کارا مونده باید انجامش بدم
الکس : فردا انجامش بده ..
تهیونگ تلخ گفت ... تهیونگ : مهمه
سپس از اتاق خارج شد الکس ته دلش ناراحت بود ولی چی میشه گفت
تا آخره انیمیشن ته مین خوابش برده بود الکس آروم تلویزیون را خاموش کرد سپس دخترکش را به آغوش گرفت و به اتاقش برد سپس باز هم سمته اتاق خودش هجوم برد ولی جلو در ایستاد نگاهی به اتاق کار تهیونگ انداخت دو دله سمتش هجوم برد آروم در نیم باز رو باز تر کرد ولی هیچ کس نبود ...
شانه بالا انداخت و با خود گفت ٫ بیخیالش ولش کن الکس ٫ دستگیره در اتاق رو باز کرد ولی در بالکن از همین دور معلوم بود که بازه سری تکون داد حتما سالن یخچال شده بود سریع رفت تا در ببنده ولی
تهیونگ را دید
همچنان خسته و پر از غم درونش پایین یک صندلی چوبی تکیه به دیوار سفت و سرد و چشم پر از خون زل زده به تصاویر جلویش خسته بود از دست این زندگی سخت کم خواب بود از نبودن محبت تشنه بود آن هم تشنه عشق قدیمی و غریبه باز هم کمی از الکل تو لیوانش را مزه کرد درست بود مزه تلخی داشت ولی این باعث فراموش شدن آن خاطرات تلخ بود آن خاطرات تلخ ای مانند تنهایی، روز های پر از الکلی، سیگار، گفته های درونش، دوری .. و نبود الکس
- ۱۴.۷k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط