جادویی عشق part 26
جادویی عشق part 26
اونوقت راحت میرم از این جهنم میزنم بیرون و برمیگردم خونه
ارشان مرارا رایانه
از این جهنم میزنم بیرون و برمیگردم خونه.
پیش مامان نفس و بابا رایانم قلبم از یادشون گرفت
يعني الان با نبودم چطورن؟ اخ..
تمام این ۱۱سال حتي يه روز ازشون جدا نشده بودم.
الان چند روزي شده و... احتمالا بیشتر هم میشه.
چشمامو بستم.. اما برمیگردم.
نفس عميقي كشيدم و رفتم توي تخت.
فردا روز شروعه.. روز شروع اين بازي که سرنوشت برام رقم زده..
و من این بازی رو میبرم.
من اون کتابچه لعنتي رو میبرم و از این خراب شده میزنم بیرون
چشمامو محکم به هم فشردم و زود خوابم برد.
با نوري که تو صورتم میخورد چشمامو باز کردم. اتاق غرق نور صبحگاهي بود.
اروم روي تخت اتاق غريبه اي كه يه روزي بود مهمونش
بودم نشستم. لباس بلند روي صندلي بهم چشمك ميزد.
رفتم سمتش و بلندش کردم
يه چيزي مثل گن زیرش داشت که کمر و شکم رو جمع
میکرد و بعد لباس اصلي..
بندهاي ريز جلوش رو باز کردم و پوشیدمش. اووف..
یه کم تنگ بود.. دستي بهش کشیدم. واقعا زیبا بود.
نفس عميقي کشیدم و دستي روي موهام کشیدم. اخ اخ..
کاملا فر در اطرافم پخش بود.
به اطراف نگاه کردم نه شونه و نه هيچي.. پس
کاریش نمیشد کرد. اروم از اتاق بیرون زدم
همکف تو سکوت بود. به دور و برم نگاه کردم.
تمام ديوارهاي عمارت سفید و تمیز بود و كف داشت. چوبی
اتاقم زیر پله ها بود و پله هاي سفيدي این همکف رو به طبقه بالا متصل میکرد
اگه بخوایم این تغییر توي دوره رو بپذیریم متناسب با این زمان تمام وسایل مجلل و شيك بودن..پس بايد خيلي ثروتمند باشن..
به بالاي پله ها نگاه کوتاهی کردم و بعد به روبروم نگاه
کردم. روبروم در سفید خونه تا اخر باز بود
دوتا زن خدمتکار با نگاههاي خيره و حرف هاي در گوشي
از کنارم رد شدن.
رفتم بیرون و جلوي در ايستادم.
عمارت با چندتا پله از محوطه جدا شده بود و بعد از
که
عمارت با چندتا پله از محوطه جدا شده بود و بعد از پله ها زمین سنگي کمي بود و بعدش زمين سرسبزي حوضچه سه طبقه با فرشته اي که به آسمون اشاره میزد در وسطش و الاچیقی گوشه محوطه و بعد تا جايي که چشم کار میکرد باغ جلوي روم بود..پر از انواع میوه و سبزي و مواد غذايي..
عطر خيلي خوب میوه تازه همه جا رو پرکرده بود.
به اطراف باغ ها نگاه کردم
دور تا دور باغ دیوارهاي خيلي بلند بود و دروازه بزرگي که
دوتا نگهبان جلوش بود.
افرادي با لباس سرمه اي و مسلح به شمشير..
اخ.. با اعصاب خرد نفسم رو شدید بیرون دادم. با این وضع چطور از اینجا برو بیرون؟ خیلی سخت میشه از اینجا بیرون زد..
نگرانم میکرد. خدمتکاري از کنارم نگرانم میکرد.
خدمتکاري از کنارم رد شد. سعی کردم لبخند بزنم و گفتم ببخشید خانوم كوچيك کجان؟ خشك و با غیض گفت: کنتس بالا تشریف دارن تو اتاق
غذاخوري دارن صبحانه میل میکنن.
سري تكون دادم و از پله های سفید و قشنگ خونه به بالا
حرکت کردم. بالا حتی از پایین هم با شکوه تر بود..
سالن پذيرايي خيلي شيك و بزرگي پيش روم بود و در اطرافش سه تا در وجود داشت و باز پله اي رو به بالا.. کنجکاوانه اطراف رو نگاه میکردم که صدای خشنی بشتم
کنجکاوانه اطراف رو نگاه میکردم که صداي خشني پشتم
گفت پس بیدار شدین. سریع و با ترس از جام پریدم و چرخیدم به پشت.
جورج با اخماي تو هم گفت: اقا از اینکه به فضول همه جا سرك
بکشه خوششون نمیاد باغیض گفتم خوبه تو آقا نشدي..
دندوناشو به هم فشرد. ادامه دادم دنبال خانوم کوچیکتون میگردم تا
اونوقت راحت میرم از این جهنم میزنم بیرون و برمیگردم خونه
ارشان مرارا رایانه
از این جهنم میزنم بیرون و برمیگردم خونه.
پیش مامان نفس و بابا رایانم قلبم از یادشون گرفت
يعني الان با نبودم چطورن؟ اخ..
تمام این ۱۱سال حتي يه روز ازشون جدا نشده بودم.
الان چند روزي شده و... احتمالا بیشتر هم میشه.
چشمامو بستم.. اما برمیگردم.
نفس عميقي كشيدم و رفتم توي تخت.
فردا روز شروعه.. روز شروع اين بازي که سرنوشت برام رقم زده..
و من این بازی رو میبرم.
من اون کتابچه لعنتي رو میبرم و از این خراب شده میزنم بیرون
چشمامو محکم به هم فشردم و زود خوابم برد.
با نوري که تو صورتم میخورد چشمامو باز کردم. اتاق غرق نور صبحگاهي بود.
اروم روي تخت اتاق غريبه اي كه يه روزي بود مهمونش
بودم نشستم. لباس بلند روي صندلي بهم چشمك ميزد.
رفتم سمتش و بلندش کردم
يه چيزي مثل گن زیرش داشت که کمر و شکم رو جمع
میکرد و بعد لباس اصلي..
بندهاي ريز جلوش رو باز کردم و پوشیدمش. اووف..
یه کم تنگ بود.. دستي بهش کشیدم. واقعا زیبا بود.
نفس عميقي کشیدم و دستي روي موهام کشیدم. اخ اخ..
کاملا فر در اطرافم پخش بود.
به اطراف نگاه کردم نه شونه و نه هيچي.. پس
کاریش نمیشد کرد. اروم از اتاق بیرون زدم
همکف تو سکوت بود. به دور و برم نگاه کردم.
تمام ديوارهاي عمارت سفید و تمیز بود و كف داشت. چوبی
اتاقم زیر پله ها بود و پله هاي سفيدي این همکف رو به طبقه بالا متصل میکرد
اگه بخوایم این تغییر توي دوره رو بپذیریم متناسب با این زمان تمام وسایل مجلل و شيك بودن..پس بايد خيلي ثروتمند باشن..
به بالاي پله ها نگاه کوتاهی کردم و بعد به روبروم نگاه
کردم. روبروم در سفید خونه تا اخر باز بود
دوتا زن خدمتکار با نگاههاي خيره و حرف هاي در گوشي
از کنارم رد شدن.
رفتم بیرون و جلوي در ايستادم.
عمارت با چندتا پله از محوطه جدا شده بود و بعد از
که
عمارت با چندتا پله از محوطه جدا شده بود و بعد از پله ها زمین سنگي کمي بود و بعدش زمين سرسبزي حوضچه سه طبقه با فرشته اي که به آسمون اشاره میزد در وسطش و الاچیقی گوشه محوطه و بعد تا جايي که چشم کار میکرد باغ جلوي روم بود..پر از انواع میوه و سبزي و مواد غذايي..
عطر خيلي خوب میوه تازه همه جا رو پرکرده بود.
به اطراف باغ ها نگاه کردم
دور تا دور باغ دیوارهاي خيلي بلند بود و دروازه بزرگي که
دوتا نگهبان جلوش بود.
افرادي با لباس سرمه اي و مسلح به شمشير..
اخ.. با اعصاب خرد نفسم رو شدید بیرون دادم. با این وضع چطور از اینجا برو بیرون؟ خیلی سخت میشه از اینجا بیرون زد..
نگرانم میکرد. خدمتکاري از کنارم نگرانم میکرد.
خدمتکاري از کنارم رد شد. سعی کردم لبخند بزنم و گفتم ببخشید خانوم كوچيك کجان؟ خشك و با غیض گفت: کنتس بالا تشریف دارن تو اتاق
غذاخوري دارن صبحانه میل میکنن.
سري تكون دادم و از پله های سفید و قشنگ خونه به بالا
حرکت کردم. بالا حتی از پایین هم با شکوه تر بود..
سالن پذيرايي خيلي شيك و بزرگي پيش روم بود و در اطرافش سه تا در وجود داشت و باز پله اي رو به بالا.. کنجکاوانه اطراف رو نگاه میکردم که صدای خشنی بشتم
کنجکاوانه اطراف رو نگاه میکردم که صداي خشني پشتم
گفت پس بیدار شدین. سریع و با ترس از جام پریدم و چرخیدم به پشت.
جورج با اخماي تو هم گفت: اقا از اینکه به فضول همه جا سرك
بکشه خوششون نمیاد باغیض گفتم خوبه تو آقا نشدي..
دندوناشو به هم فشرد. ادامه دادم دنبال خانوم کوچیکتون میگردم تا
- ۳۱۶
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط