{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2



آن روز کریسمس، به روزی بی‌پایان تبدیل شد؛
روزی با دلی شکسته و دستانی که روزی گرمای هم را حس کرده بودند، اما حالا از هم جدا شده بودند.

برف، بی‌وقفه و بی‌پروا می‌بارید. شب‌ها در روشنایی روز گم می‌شدند و زمان، بی‌رحمانه از کنار همه‌چیز می‌گذشت..



....۱۰ سال بعد....



با قدم‌هایی بلند و شتاب‌زده روی پیاده‌رو می‌دوید.
موهایش در باد تاب می‌خوردند و کت قهوه‌ای‌رنگش با هر وزش باد، موج برمی‌داشت.

کمی بعد، با چهره‌ای درهم و نفسی بریده، مقابل مدرسه‌ ایستاد.
لحظه‌ای مکث کرد، دست‌هایش را روی زانو گذاشت و بازدمی عمیق بیرون داد. سینه‌اش از دویدن‌های مکرر بالا و پایین می‌رفت.

تمام تقصیر آن ساعت لعنتی بود که نتوانسته بود به‌موقع بیدارش کند.

دستی به موهایش کشید و با قدم‌هایی بلند وارد مدرسه شد.

بچه‌هایی که با خنده و شیطنت در راهرو می‌دویدند، هنوز سرگرم بازی بودند. صدایشان در راهرو طنین‌ انداخته بود، که درِ یکی از اتاق‌ها ناگهان باز شد. زنی تقریباً مُسن از آن بیرون آمد. با دیدن بچه‌ها اخم کرد و با صدایی بلند گفت:

ـ نیک، نیکولاس... چند بار بهتون گفتم که دویدن تو راهرو ممنوعه؟

آن دو پسر، دوقلو بودند؛ با جثه‌ای بسیار ریز و شیطنتی بی‌پایان.
هر دو سرشان را آرام پایین انداختند و هم‌زمان گفتند:

_ معذرت می‌خوایم، خانم لوپز، تکرار نمیشه.

زن نفس عمیقی کشید، دستی به پیشانی‌اش کشید، بعد دستش را با عجله تکان داد و گفت:

_ خیلی خب، فقط سریع به کلاس‌تون برید.

پسرها تنها با گفتن «چشم» از دید ناپدید شدند.

زن ناگهان نگاهش را به دختر دوخت.
سپس نگاهی به ساعت مچی طلایی‌اش انداخت و گفت:

_ خانم مارتینز، چرا این‌قدر دیر کردید؟

دختر لبخند ملایمی زد و پاسخ داد:

_ آلارمی که گذاشته بودم، بیدارم نکرد.

زن نگاهی کوتاه بهش کرد، بعد سر تکان داد و با گفتنِ «فهمیدم» از کنار او گذشت و رفت.

خانمِ سیلویا لوپز، مدیر مدرسه، زنی با اخلاقی دوگانه بود؛
گاهی خندان، گاهی اخمو، اما در نهایت، زنی مهربان که مدرسه و دانش‌آموزانش را به‌خوبی اداره می‌کرد.

مدرسه‌ی «کولِخیو نووا»، مدرسه‌ای بزرگ و شیک بود که طرفداران زیادی داشت؛
مدرسه‌ای با کلاس‌هایی از پایه‌ی اول تا پایه‌ی نهم.


دختر بار دیگر دستی به موهایش کشید، کیف چرمی‌اش را محکم‌تر گرفت و درِ کلاس را باز کرد.

کلاس در همهمه‌ فرو رفته بود، که با ورودش، بچه‌ها با دیدن او دست از بازی کشیدند و صاف ایستادند.

دختر لبخندی زد و پشت میز معلم قرار گرفت، سپس کیفش را روی میز گذاشت.

ناگهان صدای یکی از بچه‌ها بلند شد:

ـ لوسیا! ماتئو هی منو اذیت می‌کنه!

دختر بچه‌ای شیرین با گونه‌های پر و جثه‌ای کوچک‌تر از هم‌کلاسی‌هایش بود که برخلاف بیشتر بچه‌ها، ترجیح می‌داد معلمش را به اسم صدا بزند.

لوسیا لبخندی زد و رو به ماتئو گفت:

ـ ماتئو، اولین چیزی که از من یاد گرفتید چی بود؟

ماتئو به معلمش نگاه کرد، اخمی کوچک میان ابروهایش انداخت، شلوارش را آرام چنگ زد و گفت:

_ ما همگی باهم دوستیم، پس نباید با هم‌کلاسی‌ هامون دعوا کنیم.

لبخند لوسیا عمیق‌تر شد و گفت:

_ آفرین. حالا میشه از سوفیا عذرخواهی کنی؟

ماتئو نگاهش را به سوفیا دوخت؛
دختربچه‌ای با چشم‌های درشت که ساکت و منتظر نگاهش می‌کرد. انگشتانش شلوارش را رها کرد و آرام گفت:

_ معذرت می‌خوام، سوفیا.

سوفیا هم لبخندی زد و پاسخ داد:

_ معذرت خواهید قبوله.

لوسیا با لبخند، کف دست‌هایش را به هم کوبید و بلند گفت:

_ خیلی خب، حالا همگی یکی‌یکی تکلیفتون رو بردارید و بیایید نشونم بدید!

.
.

ساعت کلاسش با گرما و خنده‌های ریز گذشت؛
شاید فقط در همین کلاس و در همین مدرسه بود که می‌توانست برای لحظه‌ای، افکارش را آزاد بگذارد...


ادامه دارد...

فصل دوم رسیددد، لایک و کامنت هارو بالا ببرید عشقای فلور
دیدگاه ها (۴۶)

قسمت یک

«کسی که برگشت»ات هنوز وسط راهرو ایستاده بود.مدرسه ساکت بود.خ...

پارت ۹ تهیونگ هنوز چند پله بیشتر بالا نرفته بود که صدای خنده...

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

رمان انفجار و امید

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟐دخترک زیبا بهش نزدیکه شد و برادر لوسش ...

My professorChapter:2Part:95تو محوطه مدرسه قدم میزناونجا پر ...

چند پارتی پارت ۳ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیبعد از رفتن آن پس...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۱صبح، فلیکس زودتر از همیشه وارد مدرسه...

درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط