مادرش رفت
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹⁶.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
مادرش رفت.
و در بسته شد.
جونگکوک چند ثانیه فقط نفس کشید.
لبش را گزید.
چرخید، خواست مشتش را بکوبد روی آینه، اما نتوانست.
دستش را چفتتر کرد، نفسش سنگین شد و ناگهان بلند فریاد زد.
صدای فریادش در اتاق پیچید و سکوت بعدش، تلخ و سنگین شد.
.
.
.
لوسیا هنوز زیر نور درخت ایستاده بود.
جمعیت کمکم بیشتر میشد. ساعت از هفت و نیم گذشته بود.
گوشیاش را چک کرد.
هیچ پیامی نبود.
لبخندش کمرنگ شد.
به خودش گفت:
_ ترافیکه… حتماً تو راهه.
برف روی موهایش نشست.
چراغهای درخت روشنتر شدند.
اما بین آن همه نور، چیزی در دلش آرامآرام خاموش میشد.
باد سرد زمستانی لابهلای شاخههای نورانی میپیچید و چراغهای رنگی، روی چهرهاش لرزان میدرخشیدند.
اما از جونگکوک خبری نبود.
اولش با خودش گفت شاید دیر کرده، شاید ترافیک است، شاید چند دقیقه دیگر میرسد.
اما هرچه زمان گذشت، نگرانی آرامآرام از دلش بالا آمد و جایش را به اضطرابی تلخ داد.
دستش ناخودآگاه دور گوشیاش محکم شد. خواست زنگ بزند، اما تردید کرد.
باز هم نگاهش به خیابان افتاد.
باز هم هیچکس نیامد.
دیگر نتوانست بیشتر از آن منتظر بماند.
نفس عمیقی کشید، انگار میخواست دلش را برای چیزی سنگین آماده کند، و تصمیمش را گرفت، باید بره خونه جونگکوک.
با دستانی که از سرما و دلشوره میلرزید، تاکسی گرفت و به سمت خانهٔ آنها راه افتاد.
تمام مسیر، نگاهش به شیشهٔ بخارگرفتهٔ ماشین بود و صدای قلبش از صدای خیابان هم بلندتر.
در آن سکوت سنگین، بارها شمارهٔ جونگکوک را گرفت.
یکبار... دوبار... سهبار...
اما هر بار، فقط بوق ممتد و بیپاسخ.
لبهایش را روی هم فشار داد. انگار با این کار استرسش را کم میکرد، اما بی فایده بود.
وقتی رسید، با قدمهایی آهسته و بیجان وارد حیاط شد.
برف نازکی شروع کرده بود به نشستن روی زمین و روی شانههایش.
به در خانه رسید و چند بار کوبید.
چند لحظه بعد، خدمتکار در را باز کرد.
ادامه دارد...
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
مادرش رفت.
و در بسته شد.
جونگکوک چند ثانیه فقط نفس کشید.
لبش را گزید.
چرخید، خواست مشتش را بکوبد روی آینه، اما نتوانست.
دستش را چفتتر کرد، نفسش سنگین شد و ناگهان بلند فریاد زد.
صدای فریادش در اتاق پیچید و سکوت بعدش، تلخ و سنگین شد.
.
.
.
لوسیا هنوز زیر نور درخت ایستاده بود.
جمعیت کمکم بیشتر میشد. ساعت از هفت و نیم گذشته بود.
گوشیاش را چک کرد.
هیچ پیامی نبود.
لبخندش کمرنگ شد.
به خودش گفت:
_ ترافیکه… حتماً تو راهه.
برف روی موهایش نشست.
چراغهای درخت روشنتر شدند.
اما بین آن همه نور، چیزی در دلش آرامآرام خاموش میشد.
باد سرد زمستانی لابهلای شاخههای نورانی میپیچید و چراغهای رنگی، روی چهرهاش لرزان میدرخشیدند.
اما از جونگکوک خبری نبود.
اولش با خودش گفت شاید دیر کرده، شاید ترافیک است، شاید چند دقیقه دیگر میرسد.
اما هرچه زمان گذشت، نگرانی آرامآرام از دلش بالا آمد و جایش را به اضطرابی تلخ داد.
دستش ناخودآگاه دور گوشیاش محکم شد. خواست زنگ بزند، اما تردید کرد.
باز هم نگاهش به خیابان افتاد.
باز هم هیچکس نیامد.
دیگر نتوانست بیشتر از آن منتظر بماند.
نفس عمیقی کشید، انگار میخواست دلش را برای چیزی سنگین آماده کند، و تصمیمش را گرفت، باید بره خونه جونگکوک.
با دستانی که از سرما و دلشوره میلرزید، تاکسی گرفت و به سمت خانهٔ آنها راه افتاد.
تمام مسیر، نگاهش به شیشهٔ بخارگرفتهٔ ماشین بود و صدای قلبش از صدای خیابان هم بلندتر.
در آن سکوت سنگین، بارها شمارهٔ جونگکوک را گرفت.
یکبار... دوبار... سهبار...
اما هر بار، فقط بوق ممتد و بیپاسخ.
لبهایش را روی هم فشار داد. انگار با این کار استرسش را کم میکرد، اما بی فایده بود.
وقتی رسید، با قدمهایی آهسته و بیجان وارد حیاط شد.
برف نازکی شروع کرده بود به نشستن روی زمین و روی شانههایش.
به در خانه رسید و چند بار کوبید.
چند لحظه بعد، خدمتکار در را باز کرد.
ادامه دارد...
- ۱.۷k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط