لوسیا لبخندی کمرنگ و سرسری زد لبخندی که بیشتر شبیه به التماس بود تا ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹⁷
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
لوسیا لبخندی کمرنگ و سرسری زد، لبخندی که بیشتر شبیه به التماس بود تا آرامش.
گفت:
— ببخشید... جونگکوک خونه است؟
خدمتکار نگاهی از سر تا پایش انداخت و بعد با لحنی که بیشتر از هر چیز بیرحمانه بود، جواب داد:
— اعضای خانواده، یکم پیش همگی برگشتن کره... شما خبر نداشتید؟
لوسیا همانجا خشک شد:
— چ...چی؟
خدمتکار، انگار که تازه فهمیده باشد چه گفته، ادامه داد:
— انگار نمیدونستید... آقای جونگکوک همراه با خانوادهشون رفتن کره.
لبهای لوسیا لرزید.
چشمهایش گرد شده بود و انگار یکباره تمام هوا از ریههایش بیرون کشیده بودند.
با صدایی بریده و ناباور پرسید:
— میدونید... کی برمیگردن؟
خدمتکار کمی مکث کرد، بعد خیلی ساده و خشک گفت:
— برای همیشه رفتن... برنمیگردن.
لوسیا حس کرد زمین زیر پایش خالی شد.
نه صدایی میشنید، نه چیزی درست میدید.
فقط یک جمله در سرش میچرخید:
«برای همیشه... رفتن.»
با بغضی که حالا دیگر از کنترلش خارج شده بود، پرسید:
_ ک..کدوم فرودگاه؟!
خدمتکار: نزدیک ترین فرودگاه به اینجا.
لوسیا عقب رفت.
بدون اینکه چیزی بگوید، دوباره از حیاط خارج شد و سوار تاکسی شد و با صدایی لرزان گفت:
— لطفاً... فرودگاه.
راننده نگاهی کوتاه به آینه انداخت اما چیزی نپرسید.
ماشین به راه افتاد و لوسیا در صندلی فرو رفت.
اشکها هنوز نیامده بودند، اما چشمهایش میسوختند.
دستش روی گوشیاش بود و انگشتهایش بیوقفه اسم جونگکوک را میفشردند.
زنگ میزد...
زنگ میزد...
زنگ میزد...
اما هیچ پاسخی نبود.
هر بار که تماس قطع میشد، دوباره شمارهاش را میگرفت.
پیام میداد.
تند و پشتسرهم.
انگار اگر بیشتر بنویسد، اگر بیشتر بخواهد، شاید برگردد.
اما باز هم هیچ..
چند دقیقه بعد، وقتی به فرودگاه رسید، از تاکسی پیاده شد.
پاهایش میلرزیدند، آنقدر که هر قدم برایش شبیه سقوط بود.
با همان حال آشفته، خودش را به بخش اطلاعات رساند.
با صدایی که از ترس و بغض میلرزید، پرسید:
— پرواز کره... کی رفته؟
خانم پشت میز، نگاهی به صفحهٔ مقابلش انداخت و گفت:
— حدود یک ساعت پیش.
لوسیا همانجا خشک شد.
چند ثانیه، حتی پلک هم نزد.
انگار جهان دورش خاموش شد و فقط او ماند و یک خلأ بزرگ.
آرام از میز دور شد و به سمت خروجی رفت.
اما این بار دیگر چیزی درونش مقاومت نمیکرد.
اشکها بیصدا روی گونههایش میلغزیدند.
خیلی آهسته... خیلی تلخ...
باز گوشی را بالا آورد.
باز پیام داد.
باز تماس گرفت.
صدایش در میان هقهقها میشکست:
— ترو خدا بردار جونگکوک...
— برش دار...
— فقط یه بار... فقط یه بار بردار...
اما باز هم گوشی خاموش بود.
هقهقش بلندتر شد.
دیگر نمیتوانست خودش را نگه دارد.
با صدایی که از درد میلرزید، وسط سرمای جلوی فرودگاه فریاد زد:
— چطور تونستی باهام این کارو کنی...؟
و بعد، صدایش شکست. روی زمین نشست
بلند و بیامان گریه کرد.
گوشی از دستش سُر خورد و روی زانوهایش افتاد.
دستهایش را روی چشمهایش گذاشت و همانجا، جلوی فرودگاه، در میان برف آرامی که بیصدا روی موها و شانههایش مینشست، فرو ریخت.
بعد دستش را میان دندان هایش گذاشت و محکم گازش گرفت، مثل همیشه، که وقتی حالش داغون میشد، یا شدید استرس و اضطراب داشت این کار رو میکرد.
خون از لای انگشتانش سرریز شد، دندان هایش قرمز رنگ شدن.
و برف...
بیرحمانه و آرام، روی اندوهش مینشست.
انگار آسمان هم داشت با او گریه میکرد.
پایان فصل اول..
خودم گریم گرفت 🤧 اماااا فصل دو قراره خوب باشه و هپی اند پس لطفا هنوز رمان رو دنبال کنید..دوستون دارم
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
لوسیا لبخندی کمرنگ و سرسری زد، لبخندی که بیشتر شبیه به التماس بود تا آرامش.
گفت:
— ببخشید... جونگکوک خونه است؟
خدمتکار نگاهی از سر تا پایش انداخت و بعد با لحنی که بیشتر از هر چیز بیرحمانه بود، جواب داد:
— اعضای خانواده، یکم پیش همگی برگشتن کره... شما خبر نداشتید؟
لوسیا همانجا خشک شد:
— چ...چی؟
خدمتکار، انگار که تازه فهمیده باشد چه گفته، ادامه داد:
— انگار نمیدونستید... آقای جونگکوک همراه با خانوادهشون رفتن کره.
لبهای لوسیا لرزید.
چشمهایش گرد شده بود و انگار یکباره تمام هوا از ریههایش بیرون کشیده بودند.
با صدایی بریده و ناباور پرسید:
— میدونید... کی برمیگردن؟
خدمتکار کمی مکث کرد، بعد خیلی ساده و خشک گفت:
— برای همیشه رفتن... برنمیگردن.
لوسیا حس کرد زمین زیر پایش خالی شد.
نه صدایی میشنید، نه چیزی درست میدید.
فقط یک جمله در سرش میچرخید:
«برای همیشه... رفتن.»
با بغضی که حالا دیگر از کنترلش خارج شده بود، پرسید:
_ ک..کدوم فرودگاه؟!
خدمتکار: نزدیک ترین فرودگاه به اینجا.
لوسیا عقب رفت.
بدون اینکه چیزی بگوید، دوباره از حیاط خارج شد و سوار تاکسی شد و با صدایی لرزان گفت:
— لطفاً... فرودگاه.
راننده نگاهی کوتاه به آینه انداخت اما چیزی نپرسید.
ماشین به راه افتاد و لوسیا در صندلی فرو رفت.
اشکها هنوز نیامده بودند، اما چشمهایش میسوختند.
دستش روی گوشیاش بود و انگشتهایش بیوقفه اسم جونگکوک را میفشردند.
زنگ میزد...
زنگ میزد...
زنگ میزد...
اما هیچ پاسخی نبود.
هر بار که تماس قطع میشد، دوباره شمارهاش را میگرفت.
پیام میداد.
تند و پشتسرهم.
انگار اگر بیشتر بنویسد، اگر بیشتر بخواهد، شاید برگردد.
اما باز هم هیچ..
چند دقیقه بعد، وقتی به فرودگاه رسید، از تاکسی پیاده شد.
پاهایش میلرزیدند، آنقدر که هر قدم برایش شبیه سقوط بود.
با همان حال آشفته، خودش را به بخش اطلاعات رساند.
با صدایی که از ترس و بغض میلرزید، پرسید:
— پرواز کره... کی رفته؟
خانم پشت میز، نگاهی به صفحهٔ مقابلش انداخت و گفت:
— حدود یک ساعت پیش.
لوسیا همانجا خشک شد.
چند ثانیه، حتی پلک هم نزد.
انگار جهان دورش خاموش شد و فقط او ماند و یک خلأ بزرگ.
آرام از میز دور شد و به سمت خروجی رفت.
اما این بار دیگر چیزی درونش مقاومت نمیکرد.
اشکها بیصدا روی گونههایش میلغزیدند.
خیلی آهسته... خیلی تلخ...
باز گوشی را بالا آورد.
باز پیام داد.
باز تماس گرفت.
صدایش در میان هقهقها میشکست:
— ترو خدا بردار جونگکوک...
— برش دار...
— فقط یه بار... فقط یه بار بردار...
اما باز هم گوشی خاموش بود.
هقهقش بلندتر شد.
دیگر نمیتوانست خودش را نگه دارد.
با صدایی که از درد میلرزید، وسط سرمای جلوی فرودگاه فریاد زد:
— چطور تونستی باهام این کارو کنی...؟
و بعد، صدایش شکست. روی زمین نشست
بلند و بیامان گریه کرد.
گوشی از دستش سُر خورد و روی زانوهایش افتاد.
دستهایش را روی چشمهایش گذاشت و همانجا، جلوی فرودگاه، در میان برف آرامی که بیصدا روی موها و شانههایش مینشست، فرو ریخت.
بعد دستش را میان دندان هایش گذاشت و محکم گازش گرفت، مثل همیشه، که وقتی حالش داغون میشد، یا شدید استرس و اضطراب داشت این کار رو میکرد.
خون از لای انگشتانش سرریز شد، دندان هایش قرمز رنگ شدن.
و برف...
بیرحمانه و آرام، روی اندوهش مینشست.
انگار آسمان هم داشت با او گریه میکرد.
پایان فصل اول..
خودم گریم گرفت 🤧 اماااا فصل دو قراره خوب باشه و هپی اند پس لطفا هنوز رمان رو دنبال کنید..دوستون دارم
- ۱۰.۲k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط