نگاه را تو نگه دار و بذل چشمی کن
نگاه را تو نگه دار و بذل چشمی کن
که از برای خیالت خیال پرداز است
از آن دمی که دلم را به دست تو دادم
به شوق چشم خمارت دو چشم من باز است
شکوه خنده تو پسته را کند خسته
چقدر با لب تو این شکوه دمساز است
گره زدی به دلم تار تار مویت را
میان هر گره تو هزار و یک راز است
من و نظاره رخسار تو؟!.. عجب حرفی
نبرد چشم من و تو.. سکوت و آواز است
در این حوالی غربت.. نیا به دیدن من
چرا که دیده ما را لقب، نظرباز است
نیا به سمت دل من، که از غمت خون شد
نیا به کوی ضعیفان، که قحط سرباز است
کلام آخر من با تو ای طنین کلام
چقدر حالت چشمان تو پر از ناز است
که از برای خیالت خیال پرداز است
از آن دمی که دلم را به دست تو دادم
به شوق چشم خمارت دو چشم من باز است
شکوه خنده تو پسته را کند خسته
چقدر با لب تو این شکوه دمساز است
گره زدی به دلم تار تار مویت را
میان هر گره تو هزار و یک راز است
من و نظاره رخسار تو؟!.. عجب حرفی
نبرد چشم من و تو.. سکوت و آواز است
در این حوالی غربت.. نیا به دیدن من
چرا که دیده ما را لقب، نظرباز است
نیا به سمت دل من، که از غمت خون شد
نیا به کوی ضعیفان، که قحط سرباز است
کلام آخر من با تو ای طنین کلام
چقدر حالت چشمان تو پر از ناز است
- ۴۶۱
- ۱۱ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط