دوپارتی✨
دوپارتی✨
«کاش فقط یک بار دیگر صدایت میکردم»
خانه در سکوت عجیبی فرو رفته بود.
ات روبهروی جیمین ایستاده بود و اشکهایش بیوقفه روی گونههایش میریخت.
— «جیمین، من فقط میخواستم حرفم رو بفهمی...»
جیمین که خودش هم از شدت عصبانیت کنترلش را از دست داده بود، صدایش را بالا برد:
— «دیگه نمیخوام چیزی بشنوم، ات! خسته شدم ازت از تو از این بحثها!»
ات چند لحظه فقط نگاهش کرد.
انگار منتظر بود جیمین حرف دیگری بزند.
اما چیزی نگفت.
جیمین کتاش را برداشت و در را محکم پشت سرش بست.
ات همانجا ماند.
آرام روی زمین نشست و دستش را جلوی دهانش گرفت تا صدای گریهاش را خفه کند.
اما خانه دیگر ساکت نبود.
صدای هقهقهایش تمام خانه را پر کرده بود.
---
جیمین ساعتها بیهدف در خیابانها قدم زد.
هوا سرد بود و خیابانها کمکم خلوت میشدند.
هر بار که عصبانیتش فروکش میکرد، جملهای که به ات گفته بود در ذهنش تکرار میشد:
«دیگه نمیخوام چیزی بشنوم.»
چند بار گوشیاش را از جیبش بیرون آورد.
صفحهی اسم «ات» را باز کرد.
اما هر بار بدون تماس گرفتن، گوشی را خاموش کرد.
بالاخره نزدیک نیمهشب به خانه برگشت.
کلید را در قفل چرخاند و وارد شد.
— «ات؟»
جوابی نیامد.
جیمین کفشهایش را درآورد.
— «ات عزیزم، من برگشتم.»
باز هم سکوت.
چند قدم جلو رفت و ناگهان ایستاد.
ات روی زمین افتاده بود و هیچ حرکتی نمیکرد.
رنگ از صورت جیمین پرید.
— «ات؟»
به طرفش دوید.
— «ات... صدای منو میشنوی؟»
جوابی نبود.
دستهای جیمین شروع به لرزیدن کرد.
— «ات، لطفاً جواب بده...»
اما ات دیگر نمیتوانست جوابش را بدهد.
جیمین با وحشت با اورژانس تماس گرفت و خودش را به بیمارستان رساند.
---
چند ساعت بعد، راهروی بیمارستان برای جیمین شبیه جایی بیزمان شده بود.
پزشک آرام جلو آمد.
نگاهش کافی بود.
جیمین قبل از شنیدن جملهی بعدی، همهچیز را فهمید..
....
«کاش فقط یک بار دیگر صدایت میکردم»
خانه در سکوت عجیبی فرو رفته بود.
ات روبهروی جیمین ایستاده بود و اشکهایش بیوقفه روی گونههایش میریخت.
— «جیمین، من فقط میخواستم حرفم رو بفهمی...»
جیمین که خودش هم از شدت عصبانیت کنترلش را از دست داده بود، صدایش را بالا برد:
— «دیگه نمیخوام چیزی بشنوم، ات! خسته شدم ازت از تو از این بحثها!»
ات چند لحظه فقط نگاهش کرد.
انگار منتظر بود جیمین حرف دیگری بزند.
اما چیزی نگفت.
جیمین کتاش را برداشت و در را محکم پشت سرش بست.
ات همانجا ماند.
آرام روی زمین نشست و دستش را جلوی دهانش گرفت تا صدای گریهاش را خفه کند.
اما خانه دیگر ساکت نبود.
صدای هقهقهایش تمام خانه را پر کرده بود.
---
جیمین ساعتها بیهدف در خیابانها قدم زد.
هوا سرد بود و خیابانها کمکم خلوت میشدند.
هر بار که عصبانیتش فروکش میکرد، جملهای که به ات گفته بود در ذهنش تکرار میشد:
«دیگه نمیخوام چیزی بشنوم.»
چند بار گوشیاش را از جیبش بیرون آورد.
صفحهی اسم «ات» را باز کرد.
اما هر بار بدون تماس گرفتن، گوشی را خاموش کرد.
بالاخره نزدیک نیمهشب به خانه برگشت.
کلید را در قفل چرخاند و وارد شد.
— «ات؟»
جوابی نیامد.
جیمین کفشهایش را درآورد.
— «ات عزیزم، من برگشتم.»
باز هم سکوت.
چند قدم جلو رفت و ناگهان ایستاد.
ات روی زمین افتاده بود و هیچ حرکتی نمیکرد.
رنگ از صورت جیمین پرید.
— «ات؟»
به طرفش دوید.
— «ات... صدای منو میشنوی؟»
جوابی نبود.
دستهای جیمین شروع به لرزیدن کرد.
— «ات، لطفاً جواب بده...»
اما ات دیگر نمیتوانست جوابش را بدهد.
جیمین با وحشت با اورژانس تماس گرفت و خودش را به بیمارستان رساند.
---
چند ساعت بعد، راهروی بیمارستان برای جیمین شبیه جایی بیزمان شده بود.
پزشک آرام جلو آمد.
نگاهش کافی بود.
جیمین قبل از شنیدن جملهی بعدی، همهچیز را فهمید..
....
- ۲۴۲
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط