پارتتتتت جدیددددددد
پارتتتتت جدیددددددد
بلاخره گشادی رو گذاشتم کنار
ازت-متنفرم-ولی-دوست-دارم
—————چند ساعت بعد جلسه—————
هانا کنار پنجره کنار تختش ایستاده بود به آسمانی شب که الان بارانی است نگاه می کرد با خودش فکر می کرد که انگار آسمون هم به حالش گریه می کرد واقع خنده دار بود.
باد خنک به صورت بی روح اش می خورد و موهایش را تکان می داد. باد با ملایمت با صورتش برخورد می کرد انگار که قصد داشت اون را دل داری دهد هرچند این چیزی رو تغییر نمی داد اون قرار بود با آدمی ازدواج کنه که نه تنها هیچ شناختی با اون نداشت بلکه کاملا معلوم بود که قصد داد زندگیش رو از همینی که هست بدتر کنه.
تسوبا با نگرانی به هانا خیره شد بود این اولین باری بود که خواهر بزرگترش رو آنقدر ناامید می دید. هرچند نمی تونست قضاوت کنه هرکسی جای اون بود اینطوری می شد اما این دلیل نمی شد که سعی نکنید خواهرش را خوشحال کنید.
تسوبا: متنفرم که اینو بگم ولی فرار کن
هانا با چشمانی که دیگه هیچ برقی نداشت به تسوبا نگاه کرد لبخندی مهربانی زد اما آن مهربانی با بی حس بودن چشمانش کاملا مهربانی اش را از دست داد بود و بیشتر شبیه لبخند یه عروسک بود.
هانا: نمیشه حتا اگر فرار کنم اون قرار کوفتی دنبالم میاد
نگاه تسوبا با دیدن چهرهای بی احساس خواهرش گشاد شد و قلبش به درد اومد اما دیگر نمی توانست کاری کند این حقیقت داشت هانا با پدرشان قراردادی بسته بود که هیچکس از آن خبر نداشت به قرارداد خطرناک که می توانست همه چیز را تغییر دهد.
—————چند روز بعد—————
همه چیز آرام بود هانا باز به مأموریت های اطلاعاتی فرستاد می شد و دست پر بر می گشت و بعدش به عمارت بونتن می رفت، تا با سانزو بیشتر آشنا شود هرچند هیچ کدوم این را نمی خواست اما به اجبار مانجیرو و هاکارو مجبور بودن همدیگه رو تحمل کنن.
دیدگاه راوی
مأموریت امروز هانا این بود که چندتا فایل اطلاعاتی مهم رو تحمل کسی به نام کوکونوی هاجیمه بده به همین دلیل به سمت عمارت بونتن رانندگی کرد « بله هانا رانندگی بلده🤡🤡» تو راه به جد و آباد سانزو فش می داد و همش بهش لعنت می فرستاد تا بلاخره رسید.
وقتی جلوی در ورودی عمارت رسید فقد یکم طول کشید که نگهبان با عجله در رو براش باز کردن انگار که اگر فقد یکم طولش می دادن کشته می شد. هانا اهمیتی به این نداد و با ماشین وارد عمارت شد و به سمت پارکینگ خصوصی رفت جایی که سانزو برای جا پارک مخصوص گذاشته بود هرچند خوب می دونست مانجیرو مجبورش کرده.
هانا ماشین رو خاموش کرد و قفلش کرد و بعدش وارد عمارت شد. دم در ورودی که بود چندتا خدمتکار جلوش تعظیم کردن و رفتم این کار هر روز خدمتکار شد بود هر دفعه که هانا از دم در بود براش تعظیم می کردن تقریباً به این موضوع عادت کرده بود برای همین خودش را زیاد درگیر نکرد و رفت دنبال اونی که اسمش کوکونوی هست بگرد.
که توی راه در حالی تو عمارت قدم می زد صدای فریاد بلندی از درد شنید که به نظر می رسید از زیر زمین میاد...
بلاخره گشادی رو گذاشتم کنار
ازت-متنفرم-ولی-دوست-دارم
—————چند ساعت بعد جلسه—————
هانا کنار پنجره کنار تختش ایستاده بود به آسمانی شب که الان بارانی است نگاه می کرد با خودش فکر می کرد که انگار آسمون هم به حالش گریه می کرد واقع خنده دار بود.
باد خنک به صورت بی روح اش می خورد و موهایش را تکان می داد. باد با ملایمت با صورتش برخورد می کرد انگار که قصد داشت اون را دل داری دهد هرچند این چیزی رو تغییر نمی داد اون قرار بود با آدمی ازدواج کنه که نه تنها هیچ شناختی با اون نداشت بلکه کاملا معلوم بود که قصد داد زندگیش رو از همینی که هست بدتر کنه.
تسوبا با نگرانی به هانا خیره شد بود این اولین باری بود که خواهر بزرگترش رو آنقدر ناامید می دید. هرچند نمی تونست قضاوت کنه هرکسی جای اون بود اینطوری می شد اما این دلیل نمی شد که سعی نکنید خواهرش را خوشحال کنید.
تسوبا: متنفرم که اینو بگم ولی فرار کن
هانا با چشمانی که دیگه هیچ برقی نداشت به تسوبا نگاه کرد لبخندی مهربانی زد اما آن مهربانی با بی حس بودن چشمانش کاملا مهربانی اش را از دست داد بود و بیشتر شبیه لبخند یه عروسک بود.
هانا: نمیشه حتا اگر فرار کنم اون قرار کوفتی دنبالم میاد
نگاه تسوبا با دیدن چهرهای بی احساس خواهرش گشاد شد و قلبش به درد اومد اما دیگر نمی توانست کاری کند این حقیقت داشت هانا با پدرشان قراردادی بسته بود که هیچکس از آن خبر نداشت به قرارداد خطرناک که می توانست همه چیز را تغییر دهد.
—————چند روز بعد—————
همه چیز آرام بود هانا باز به مأموریت های اطلاعاتی فرستاد می شد و دست پر بر می گشت و بعدش به عمارت بونتن می رفت، تا با سانزو بیشتر آشنا شود هرچند هیچ کدوم این را نمی خواست اما به اجبار مانجیرو و هاکارو مجبور بودن همدیگه رو تحمل کنن.
دیدگاه راوی
مأموریت امروز هانا این بود که چندتا فایل اطلاعاتی مهم رو تحمل کسی به نام کوکونوی هاجیمه بده به همین دلیل به سمت عمارت بونتن رانندگی کرد « بله هانا رانندگی بلده🤡🤡» تو راه به جد و آباد سانزو فش می داد و همش بهش لعنت می فرستاد تا بلاخره رسید.
وقتی جلوی در ورودی عمارت رسید فقد یکم طول کشید که نگهبان با عجله در رو براش باز کردن انگار که اگر فقد یکم طولش می دادن کشته می شد. هانا اهمیتی به این نداد و با ماشین وارد عمارت شد و به سمت پارکینگ خصوصی رفت جایی که سانزو برای جا پارک مخصوص گذاشته بود هرچند خوب می دونست مانجیرو مجبورش کرده.
هانا ماشین رو خاموش کرد و قفلش کرد و بعدش وارد عمارت شد. دم در ورودی که بود چندتا خدمتکار جلوش تعظیم کردن و رفتم این کار هر روز خدمتکار شد بود هر دفعه که هانا از دم در بود براش تعظیم می کردن تقریباً به این موضوع عادت کرده بود برای همین خودش را زیاد درگیر نکرد و رفت دنبال اونی که اسمش کوکونوی هست بگرد.
که توی راه در حالی تو عمارت قدم می زد صدای فریاد بلندی از درد شنید که به نظر می رسید از زیر زمین میاد...
- ۱۰.۶k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط