پارت
#پارت12
#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم
---------------------------------------------------------
هانا با اکراه از ماشین پیاده شده و قفلش کرد بعد دوباره وارد عمارت بونتن شد. امروزه همه مثل همیشه بود عمارت داشت برق می زد و خدمتکار ها به هانا تعظیم کردن.
هانا اهمیتی به خدمتکار ها نداد و به سمت پلههای وسط عمارت رفت و از پلهها بالا رفت این بار با حواس جمعی داشت بالا می رفت که مثل دفعهای قبل نیفته.
بعد اینکه از پلهها رفت به طبقهای دوم رسید و اونجا به آخرین اتاق راهرو رفت و بدون در زدن مثل خر سرشو انداخت پایین رفت، اما با چیزی که دید صورتش سرخ شد و چشمای گرد شد و قلبش شروع کرد تند تند زدن.
سانزو بود....سانزو تازه از حموم اومده بود بیرون و فقد یه حوله دور کمرش بود و یه حوله ای دیگه که با هاشو موهاش رو شک می کرد.
سانزو اول متوجه نشد بود که هانا اومد بود بعد هم که چرخید که برای خودش لباس بیار هانا رو تو اون وضع دید و پوزخند زد.
سانزو: چیه عاشقم شدی؟
چشمای هانا برای یه لحظه رو سیسپک های خیره شد بعد رو صورتش و وقتی متوجه حرفش شد صورتش سرخ تر شد و قلبش بیشتر از قبل شروع کرد به تپیدن.
هانا: خوابش رو ببینی!!
هانا با یه لحن در از عصبانیت بود فریاد زد
هانا با خجالت و عصبانیت داد زد و دستاش رو محکم مشت کرد. بدنش داشت از شدت عصبانیت و خجالت می لرزید و دندون هاش رو محکم فشار داد رود و به لبش هم رحم نکرد بود چون محکم گازش می گرفت.
پوزخند سانزو با دیدن واکنش هانا پهن تر شد و حوله رو روی تخت انداخت و به سمت هانا رفت.
هانا با هر قدمی که سانزو نزدیک می شد قبل می رفت که در آخر کمرش خورد به دیوار و راه فرارش بسته شد.
سانزو هم از این فرصت استفاده کرد و به هانا نزدیک شد تا تای که بدن هاشون خیلی به هم نزدیک شده بود اما به هم برخورد نکرده بود.
سانزو صورتش رو آنقدر به صورتش هانا نزدیک کرد که نک بینی هاشون به هم برخورد کرد.
قلب هانا اون لحظه اونقدر تند می زد که مطمئن بود که سانزو صداش رو می شونه.
آب دهنش رو به سختی قورت میده و با یه قیافهای متعجب به اون خیره شده بود.
یهو هانا حس کرد که لب سانزو روی لبش هست و چشماش از تعجب گرد شد و احساس
زبو...ن سانزو تو د.هنش باعث شد ضرابن قلبش رو هزار بره....
سانزو هم انگار از این قیافهای متعجب هانا خوشش اومد بود.
سانزو به شکل خیلی حرفهای بو...سه رو جلو می برد طوری که هانا احساس کنه داره ازش استفاده میشه...
همون لحظه نگاه هانا تغییر کرد و چشماش خمار شد و سرد حیلهگر شده بود و دستش دور گردن سانزو حلقه شد، طوری با سانزو هماهنگ شد که چشمای سانزو برای یه لحظه گرد شد بعد یه پوزخند روی ل....ب هانا زد.
سانزو بوسه رو تا جای ادامه داد که هر دوتا نفس کم بیارن و در آخر از ل...ب های هانا جدا شد و شروع کرد به نفس نفس زدن.
سانزو: کی...فکرش می کرد... همسر آینده من ... حرفهای باشه؟
سانزو یه پوزخند زد بود و با یه نگاه راضی به هانا نگاه می کرد لحنش پر از رضایت بود
هانا: هههه....باید از من انتظار.... داشته باشی....
هانا به سختی نفس نفس می زد و دستاش رو از پشت گردن سانزو برداشت و کنار بدنش رها کرد.
همون لحظه که سانزو می خواست هانا رو دوباره ببو...سه گوشیش زنگ خورد و رفت سمت میز های کنار تخت و گوشی رو برداشت و دیدی کسی که رنگ زده مایکی پس با عجله لباس پوشید و بودن اینکه به هانا چیزی بگه رفت...
#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم
---------------------------------------------------------
هانا با اکراه از ماشین پیاده شده و قفلش کرد بعد دوباره وارد عمارت بونتن شد. امروزه همه مثل همیشه بود عمارت داشت برق می زد و خدمتکار ها به هانا تعظیم کردن.
هانا اهمیتی به خدمتکار ها نداد و به سمت پلههای وسط عمارت رفت و از پلهها بالا رفت این بار با حواس جمعی داشت بالا می رفت که مثل دفعهای قبل نیفته.
بعد اینکه از پلهها رفت به طبقهای دوم رسید و اونجا به آخرین اتاق راهرو رفت و بدون در زدن مثل خر سرشو انداخت پایین رفت، اما با چیزی که دید صورتش سرخ شد و چشمای گرد شد و قلبش شروع کرد تند تند زدن.
سانزو بود....سانزو تازه از حموم اومده بود بیرون و فقد یه حوله دور کمرش بود و یه حوله ای دیگه که با هاشو موهاش رو شک می کرد.
سانزو اول متوجه نشد بود که هانا اومد بود بعد هم که چرخید که برای خودش لباس بیار هانا رو تو اون وضع دید و پوزخند زد.
سانزو: چیه عاشقم شدی؟
چشمای هانا برای یه لحظه رو سیسپک های خیره شد بعد رو صورتش و وقتی متوجه حرفش شد صورتش سرخ تر شد و قلبش بیشتر از قبل شروع کرد به تپیدن.
هانا: خوابش رو ببینی!!
هانا با یه لحن در از عصبانیت بود فریاد زد
هانا با خجالت و عصبانیت داد زد و دستاش رو محکم مشت کرد. بدنش داشت از شدت عصبانیت و خجالت می لرزید و دندون هاش رو محکم فشار داد رود و به لبش هم رحم نکرد بود چون محکم گازش می گرفت.
پوزخند سانزو با دیدن واکنش هانا پهن تر شد و حوله رو روی تخت انداخت و به سمت هانا رفت.
هانا با هر قدمی که سانزو نزدیک می شد قبل می رفت که در آخر کمرش خورد به دیوار و راه فرارش بسته شد.
سانزو هم از این فرصت استفاده کرد و به هانا نزدیک شد تا تای که بدن هاشون خیلی به هم نزدیک شده بود اما به هم برخورد نکرده بود.
سانزو صورتش رو آنقدر به صورتش هانا نزدیک کرد که نک بینی هاشون به هم برخورد کرد.
قلب هانا اون لحظه اونقدر تند می زد که مطمئن بود که سانزو صداش رو می شونه.
آب دهنش رو به سختی قورت میده و با یه قیافهای متعجب به اون خیره شده بود.
یهو هانا حس کرد که لب سانزو روی لبش هست و چشماش از تعجب گرد شد و احساس
زبو...ن سانزو تو د.هنش باعث شد ضرابن قلبش رو هزار بره....
سانزو هم انگار از این قیافهای متعجب هانا خوشش اومد بود.
سانزو به شکل خیلی حرفهای بو...سه رو جلو می برد طوری که هانا احساس کنه داره ازش استفاده میشه...
همون لحظه نگاه هانا تغییر کرد و چشماش خمار شد و سرد حیلهگر شده بود و دستش دور گردن سانزو حلقه شد، طوری با سانزو هماهنگ شد که چشمای سانزو برای یه لحظه گرد شد بعد یه پوزخند روی ل....ب هانا زد.
سانزو بوسه رو تا جای ادامه داد که هر دوتا نفس کم بیارن و در آخر از ل...ب های هانا جدا شد و شروع کرد به نفس نفس زدن.
سانزو: کی...فکرش می کرد... همسر آینده من ... حرفهای باشه؟
سانزو یه پوزخند زد بود و با یه نگاه راضی به هانا نگاه می کرد لحنش پر از رضایت بود
هانا: هههه....باید از من انتظار.... داشته باشی....
هانا به سختی نفس نفس می زد و دستاش رو از پشت گردن سانزو برداشت و کنار بدنش رها کرد.
همون لحظه که سانزو می خواست هانا رو دوباره ببو...سه گوشیش زنگ خورد و رفت سمت میز های کنار تخت و گوشی رو برداشت و دیدی کسی که رنگ زده مایکی پس با عجله لباس پوشید و بودن اینکه به هانا چیزی بگه رفت...
- ۱۷.۶k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط