پارت
#پارت11
#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم
---------------------------------------------------------
هانا با عصبانیت به رفت سمت پله ها دلش نمی خواست یه ثانیه دیگه تو این شرکت بمونه. از اول هم از این شرکت متنفرم بود و الان دلیل بیشتری داره که ازش متنفر باشه.
هانا داشت با عجله از پلهها پایین رفت که یهو حواسش به پلهها نبود و پاشنهای کفشش میره آخر پلهها و باعث میشه هانا با سرعت می یفته.
هانا: اخخ
یهو کمرش محکم میخوره به دیوار و موهاش می یفته جلو صورتش. برای چند لحظه اینطوری می مونه و وقتی پای چپش رو تکون میده یه درد شدید حس می کنه اما اهمیت نمیده و بلند میشه.
به بیرون پنجره نگاه می کنه و به خانواده های رو می بینه که دارن باهام خوشحال راه میرن و می خندن و ناخودآگاه یه لبخند تمسخرآمیز رو لبش نه برای مسخره کردن بقیه برای مسخره کردن خودش، که داشت با حسرت نگاه می کنه
بعد دوباره شروع می کنه از پلهها پایین رفتن این بار آرومتر بود چون الان یه چیزی توش شکسته بود... چیزی مثل قلبش...
------------------------روز بعد------------------------
هانا صبح زود از خواب بیدار میشه و می بینه هنوز خورشید در نیومد پس بلند میشه و میره حموم اتاق اون و خواهرش و صورتش رو می شوره بعد مسواک می زنه بعد که تموم شد از اتاق میره بیرون.
و داخل دفتر کارش میشه و میره روی صندلی می شینه و چندتا سند و مدرکی که باباش بهش گفته باید تحویل بده رو روشون کار می کرد.
ساعت 6:42 دقیق تموم می کنه پس میره و اطلاعاتی که از جاسوسی از باند یارچین به دست آورد رو روی کاغذ می نویسه و بعد که تموم کرد کوشی میزش رو باز می کنه و پرونده یارچین رو بر می داره و این اطلاعات رو می ذاره تو پرونده.
بعد که گذاشت بلند میشه و میره لباس عوض می کنه بعد به ساعت میندازه و می بینه که ساعت 7:40 تقریباً ساعت 8 پس میره تسوبا رو بیدار می کنه که مثل خرس قطبی گرفته خوابید.
هانا: تسوبا دانشگاه دیر میشه
تسوبا هم با شنیدن این حرف از خواب بیدار می شه با تعجب به دو طرف سرش نگاه می کنه.
تسوبا: پس شاهزاده های رویای من کجان؟!
هانا: خواب دیدی خیر باشه...
میره آشپز خونه برای تسوبا پنکیک درسته می کنه بعد دوتا ماچا از یخچال در میاره می ذاره تو ضرف غذای تسوبا بعد براش یه ساندویچ باکلاس درست می کنه می ذاره و بعد ضرف غذا رو می بنده و تسوبا رو صدا می زنه.
تسوبا هم با عجله با لباس فرم مدرسه میاد از پلهها پایین میره و ضرف غذا که هانا براش درسته کرده رو گیره سوار ماشین میشه و منتظر هانا می مونه.
هانا چند ثانیه بعد با کلید ماشین میاد و سوار ماشین میشه و میره روشنش می کنه و شروع می کنه رانندگی کردن بعد که رسیدن به دانشگاه تسوبا پیاده میشه و قبل اینکه بره گونه هانا رو می بوسه و میره
هانا هم بعد اینکه تسوبا کاملاً رفت داخل دانشگاه ماشین رو روشن می کنه و میره یه چندتا کار انجام میده بعد که تمومش شد می بسته ساعت 12:26 دقیقس باید بره با اون کله پشمکی سر و کلاه بزنه.
#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم
---------------------------------------------------------
هانا با عصبانیت به رفت سمت پله ها دلش نمی خواست یه ثانیه دیگه تو این شرکت بمونه. از اول هم از این شرکت متنفرم بود و الان دلیل بیشتری داره که ازش متنفر باشه.
هانا داشت با عجله از پلهها پایین رفت که یهو حواسش به پلهها نبود و پاشنهای کفشش میره آخر پلهها و باعث میشه هانا با سرعت می یفته.
هانا: اخخ
یهو کمرش محکم میخوره به دیوار و موهاش می یفته جلو صورتش. برای چند لحظه اینطوری می مونه و وقتی پای چپش رو تکون میده یه درد شدید حس می کنه اما اهمیت نمیده و بلند میشه.
به بیرون پنجره نگاه می کنه و به خانواده های رو می بینه که دارن باهام خوشحال راه میرن و می خندن و ناخودآگاه یه لبخند تمسخرآمیز رو لبش نه برای مسخره کردن بقیه برای مسخره کردن خودش، که داشت با حسرت نگاه می کنه
بعد دوباره شروع می کنه از پلهها پایین رفتن این بار آرومتر بود چون الان یه چیزی توش شکسته بود... چیزی مثل قلبش...
------------------------روز بعد------------------------
هانا صبح زود از خواب بیدار میشه و می بینه هنوز خورشید در نیومد پس بلند میشه و میره حموم اتاق اون و خواهرش و صورتش رو می شوره بعد مسواک می زنه بعد که تموم شد از اتاق میره بیرون.
و داخل دفتر کارش میشه و میره روی صندلی می شینه و چندتا سند و مدرکی که باباش بهش گفته باید تحویل بده رو روشون کار می کرد.
ساعت 6:42 دقیق تموم می کنه پس میره و اطلاعاتی که از جاسوسی از باند یارچین به دست آورد رو روی کاغذ می نویسه و بعد که تموم کرد کوشی میزش رو باز می کنه و پرونده یارچین رو بر می داره و این اطلاعات رو می ذاره تو پرونده.
بعد که گذاشت بلند میشه و میره لباس عوض می کنه بعد به ساعت میندازه و می بینه که ساعت 7:40 تقریباً ساعت 8 پس میره تسوبا رو بیدار می کنه که مثل خرس قطبی گرفته خوابید.
هانا: تسوبا دانشگاه دیر میشه
تسوبا هم با شنیدن این حرف از خواب بیدار می شه با تعجب به دو طرف سرش نگاه می کنه.
تسوبا: پس شاهزاده های رویای من کجان؟!
هانا: خواب دیدی خیر باشه...
میره آشپز خونه برای تسوبا پنکیک درسته می کنه بعد دوتا ماچا از یخچال در میاره می ذاره تو ضرف غذای تسوبا بعد براش یه ساندویچ باکلاس درست می کنه می ذاره و بعد ضرف غذا رو می بنده و تسوبا رو صدا می زنه.
تسوبا هم با عجله با لباس فرم مدرسه میاد از پلهها پایین میره و ضرف غذا که هانا براش درسته کرده رو گیره سوار ماشین میشه و منتظر هانا می مونه.
هانا چند ثانیه بعد با کلید ماشین میاد و سوار ماشین میشه و میره روشنش می کنه و شروع می کنه رانندگی کردن بعد که رسیدن به دانشگاه تسوبا پیاده میشه و قبل اینکه بره گونه هانا رو می بوسه و میره
هانا هم بعد اینکه تسوبا کاملاً رفت داخل دانشگاه ماشین رو روشن می کنه و میره یه چندتا کار انجام میده بعد که تمومش شد می بسته ساعت 12:26 دقیقس باید بره با اون کله پشمکی سر و کلاه بزنه.
- ۱۳.۱k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط