««نفسای گرم و پر حرارتش رو نزدیک گردنم حس کردم و از ترس ج
««نفسای گرم و پر حرارتش رو نزدیک گردنم حس کردم و از ترس جیغ محکمی کشیدم و چشمامو باز کردم و سعی کردم هولش بدن اون طرف:«
یااااا عوضی داری چیکار میکنییی؟؟
_ معلومه خون خوشمزه ای داری ...
«« از چشمای قرمزش و دندونای تیزش میشد فهمید حسابی تشنه خونه ....
تو رو خدا بهت التماس میکنم بزار زنده بمونم ... من کاری باهات ندارم فق....
«« حرفم با احساس کردن چیز تیزی رو گردنم نصف و نیمه موند و باعث شد ضعف شدیدی رو توی بدنم حس کنم و بیهوش بشم.....
چشمامو که باز کردم دیدم وسط اتاق تاریکی با دست و پای بسته رو صندلی نشستم و هیچ کس اونجا نیست با یادآوری اتفاقات چند ساعت پیش ترس تمام وجودم رو احاطه کرد ....
با دعا کردن تو دلم خودم رو آروم کردم و خدا خدا میکردم از اینجا زنده برم بیرون و همه اینا فقط یک خواب باشه ...
_ به به خانم خبرنگار بهوش اومدین!؟
ت..تو چی میخوای از جونم؟ بزار من برم التماست میکنم...
_ نخیر! شما هیجا نمیرید حداقل تا. زمانی که به تمام سوالات من جواب بدی!
منظورت چیه؟ چه سوالاتی؟
_ میفهمی !
««نفسای گرم و پر حرارتش رو نزدیک گردنم حس کردم و از ترس جیغ محکمی کشیدم و چشمامو باز کردم و سعی کردم هولش بدن اون طرف:«
یااااا عوضی داری چیکار میکنییی؟؟
_ معلومه خون خوشمزه ای داری ...
«« از چشمای قرمزش و دندونای تیزش میشد فهمید حسابی تشنه خونه ....
تو رو خدا بهت التماس میکنم بزار زنده بمونم ... من کاری باهات ندارم فق....
«« حرفم با احساس کردن چیز تیزی رو گردنم نصف و نیمه موند و باعث شد ضعف شدیدی رو توی بدنم حس کنم و بیهوش بشم.....
چشمامو که باز کردم دیدم وسط اتاق تاریکی با دست و پای بسته رو صندلی نشستم و هیچ کس اونجا نیست با یادآوری اتفاقات چند ساعت پیش ترس تمام وجودم رو احاطه کرد ....
با دعا کردن تو دلم خودم رو آروم کردم و خدا خدا میکردم از اینجا زنده برم بیرون و همه اینا فقط یک خواب باشه ...
_ به به خانم خبرنگار بهوش اومدین!؟
ت..تو چی میخوای از جونم؟ بزار من برم التماست میکنم...
_ نخیر! شما هیجا نمیرید حداقل تا. زمانی که به تمام سوالات من جواب بدی!
منظورت چیه؟ چه سوالاتی؟
_ میفهمی !«« اومد جلو و دست و پامو باز کرد و منو کشید و برد گذاشت رو صندلی و خودشم یکم از من دورتر نشست و با حالت چهره غرور مندانه نگاهم کرد و منتظر بود تا چیزی بگم:«
چیه؟
_ خب... من میخوام ازت چند تا سوال بپرسم ... پس بهتره درست جواب بدی و به آزادی خودت کمک کنی
چه سوالی؟
_ اینکه اینجا چیکار میکنی؟ برای چی آسایش ما رو بهم زدی؟ برای چی قسط داری ما رو به مردم نشون بدی؟ اصلا تو کی هستی که بخوای این کارو انجام بدی؟
«« با نگاه به چهره جذابش که حالا پیشونیش با اخمایی که از عصبانیت خودنمایی میکردن اب دهنمو قورت دادم و با مِن مِن جواب دادم :«
ا...ممم راستش م...ن یک خبرنگارم و کلا از این جور قضایا خوشم میاد ... قسطم نابودی شما نبود فقط میخاستم یکم پیشرفت کنم ...
ببخشید اگه باعث نابودیتون شدم ...
_ پیشرفت؟؟؟ به چ قیمتی .... تو خیلی خوبی دختر .... میدونی با ما چیکار کردی ... تو باعث شدی همه قلمرو من دچار ترس بشن ...
گفتم که متاسفم...
_ برای تاسف خوردن دیره!!!
الان یعنی چی؟ نمیخای بزاری من برم؟
_ هههه چی با خودت فکر کردی به نظرت میزارم همچین غذای خوشمزه ای ساده از این در بره بیرون....
شرایط:30لایک 15 کامنت 13 بازنشر
یااااا عوضی داری چیکار میکنییی؟؟
_ معلومه خون خوشمزه ای داری ...
«« از چشمای قرمزش و دندونای تیزش میشد فهمید حسابی تشنه خونه ....
تو رو خدا بهت التماس میکنم بزار زنده بمونم ... من کاری باهات ندارم فق....
«« حرفم با احساس کردن چیز تیزی رو گردنم نصف و نیمه موند و باعث شد ضعف شدیدی رو توی بدنم حس کنم و بیهوش بشم.....
چشمامو که باز کردم دیدم وسط اتاق تاریکی با دست و پای بسته رو صندلی نشستم و هیچ کس اونجا نیست با یادآوری اتفاقات چند ساعت پیش ترس تمام وجودم رو احاطه کرد ....
با دعا کردن تو دلم خودم رو آروم کردم و خدا خدا میکردم از اینجا زنده برم بیرون و همه اینا فقط یک خواب باشه ...
_ به به خانم خبرنگار بهوش اومدین!؟
ت..تو چی میخوای از جونم؟ بزار من برم التماست میکنم...
_ نخیر! شما هیجا نمیرید حداقل تا. زمانی که به تمام سوالات من جواب بدی!
منظورت چیه؟ چه سوالاتی؟
_ میفهمی !
««نفسای گرم و پر حرارتش رو نزدیک گردنم حس کردم و از ترس جیغ محکمی کشیدم و چشمامو باز کردم و سعی کردم هولش بدن اون طرف:«
یااااا عوضی داری چیکار میکنییی؟؟
_ معلومه خون خوشمزه ای داری ...
«« از چشمای قرمزش و دندونای تیزش میشد فهمید حسابی تشنه خونه ....
تو رو خدا بهت التماس میکنم بزار زنده بمونم ... من کاری باهات ندارم فق....
«« حرفم با احساس کردن چیز تیزی رو گردنم نصف و نیمه موند و باعث شد ضعف شدیدی رو توی بدنم حس کنم و بیهوش بشم.....
چشمامو که باز کردم دیدم وسط اتاق تاریکی با دست و پای بسته رو صندلی نشستم و هیچ کس اونجا نیست با یادآوری اتفاقات چند ساعت پیش ترس تمام وجودم رو احاطه کرد ....
با دعا کردن تو دلم خودم رو آروم کردم و خدا خدا میکردم از اینجا زنده برم بیرون و همه اینا فقط یک خواب باشه ...
_ به به خانم خبرنگار بهوش اومدین!؟
ت..تو چی میخوای از جونم؟ بزار من برم التماست میکنم...
_ نخیر! شما هیجا نمیرید حداقل تا. زمانی که به تمام سوالات من جواب بدی!
منظورت چیه؟ چه سوالاتی؟
_ میفهمی !«« اومد جلو و دست و پامو باز کرد و منو کشید و برد گذاشت رو صندلی و خودشم یکم از من دورتر نشست و با حالت چهره غرور مندانه نگاهم کرد و منتظر بود تا چیزی بگم:«
چیه؟
_ خب... من میخوام ازت چند تا سوال بپرسم ... پس بهتره درست جواب بدی و به آزادی خودت کمک کنی
چه سوالی؟
_ اینکه اینجا چیکار میکنی؟ برای چی آسایش ما رو بهم زدی؟ برای چی قسط داری ما رو به مردم نشون بدی؟ اصلا تو کی هستی که بخوای این کارو انجام بدی؟
«« با نگاه به چهره جذابش که حالا پیشونیش با اخمایی که از عصبانیت خودنمایی میکردن اب دهنمو قورت دادم و با مِن مِن جواب دادم :«
ا...ممم راستش م...ن یک خبرنگارم و کلا از این جور قضایا خوشم میاد ... قسطم نابودی شما نبود فقط میخاستم یکم پیشرفت کنم ...
ببخشید اگه باعث نابودیتون شدم ...
_ پیشرفت؟؟؟ به چ قیمتی .... تو خیلی خوبی دختر .... میدونی با ما چیکار کردی ... تو باعث شدی همه قلمرو من دچار ترس بشن ...
گفتم که متاسفم...
_ برای تاسف خوردن دیره!!!
الان یعنی چی؟ نمیخای بزاری من برم؟
_ هههه چی با خودت فکر کردی به نظرت میزارم همچین غذای خوشمزه ای ساده از این در بره بیرون....
شرایط:30لایک 15 کامنت 13 بازنشر
- ۱.۷k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط