{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیگه نمیتونستم تحمل کنم...

دیگه نمیتونستم تحمل کنم...
این بد رفتاری خیلی داشت اذیتم میکرد.
با وجود یه بچه 4 ساله جوری با من رفتار میکرد که انگار من خدمتکار خونشم. از. قتی که تولد 2 سالگی پسرمونو گرفتیم اینجوری شده و هیچ دلیلی هم براش نداره.
طوری منو نادیده گرفته که اصلا نمیتونم توضیحش بدم.....
الان داشتم میرفتم سمت خونه مامانم. چرا؟ چون هوسوک خان منو با یه بچه از خونه انداخته بیرون. داشتم فک میکردم به اون لحظه ای چمدونارو دستم داد و منو از خونه پرت کرد بیرون فکر میکردم که یهو سوهو گفت««مامان چرا داری گریه میکنییییی؟
(بچه ها از این به بعد تو همه فیکا به جای (ات) از یونا استفاده میکنم(به جز خبرنگار عاشق) و برای همه شخصیتا هم اسم میزارم👍سوهو هم بچه هوسوکو یوناعه)
خب برمیگردیم به داستان

گریه؟ داشتم گریه میکردم؟؟ معلومه. هرکس دیگه ای هم بود گریه میکرد. مردی که 10 سال تمام تمام امید من بود الان منو بچمونو از خونه انداخته بود بیرون. حقم داشتم گریه کنم.
جلوش نشستم و گفتم««نظرت چیه بریم بستنی بخوریم ها؟
اونم قبول کردو دستشو گرفتم تا بریم براش بستنی بخرم. شاید خودمم از این فکر در میومدم.....
ادامه دارد✨🌷
دیدگاه ها (۲)

فک میکنم فیک ننوشتن بهم فشار اورده دارم ادیت میزنم😂😂اگه میخو...

😭🛐

(Just a game?)Part29بچه ها گفتن بریم اتاق وحشت همگی باهم بود...

#قمار_سرنوشت پارت¹⁸و موهاش رو نوازش کردم که چشماش رو باز کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط