𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬
𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬
p54
تهیونگ که متوجه شد جونگکوک دوباره داره تلاش میکنه احساساتشو پنهان کنه لبخندی زد:« اما موقع فکر کردن به جواب سوالم حالت برای لحظه ای هلویی کم رنگ شد. چیزی نزدیک به قرمز پررنگ (عشق).»
جونگکوک آهی کشید و نگاهش رو به دیوار اتاق داد.
تهیونگ خنده ای کرد:« کور که نیستم. »
جونگکوک سمت تهیونگ برگشت:«اگه میدونی رنگش چیه، چرا هنوز داری بحث میکنیم؟»
تهیونگ اخمی کوتاهی کرد:« دارم از الان بهت یاد میدم احساستتو پنهان نکنی! »
صبح روز بعد:
امروز هوا کمی گرفته بود. خورشید پشت ابرها پنهان شده بود و آبیه اسمون جای خودش رو به طوسی داده بود. پنجره ها بسته بود تا باد راهی برای داخل شدن پیدا نکنه.
دیروز آقای مدیر «سابق» برای رو به رو نشدن با جونگکوک از در پشتی مدرسه زودتر بیرون رفته بود.
بعد از اینکه جونگکوک مدیر مدرسه شده بود تقریبا هیچکس سمت تهیونگ نمیومد. تهیونگ از این وضعیت هم زمان هم خوشحال و هم ناراضی بود. اما جونگکوک به خاطر تحت نظارت بودن توسط عوامل بالایی، چون الان جایگاه مهم تری در مدرسه داره، مجبور بود کم تر با تهیونگ رفت و آمد داشته باشه.
پوشه هایی بود که باید مرتب میشد و کار هایی که جونگکوک توی اتاقش تمام مدت رو بهش رسیدگی کرده بود یا حداقل به تهیونگ اینطوری گفته بود.
تهیونگ شب قبل برای ویزیت یه دکتر معتبر که جیمین راجبش بهش گفته بود رفت و امروز صبح قرار بود با جونگکوک به مطب اون دکتر سر بزنن.
تهیونگ پتو رو کنار زد. درد عضله ای که ناشی از خواب بدش بود رو نادیده گرفت و با کلافگی دستش را داخل موهاش برد و آماده ی شروع روزش شد.
نزدیکای پنج عصر، مطب دکتر:
جونگکوک و تهیونگ توی اتاق انتظار نشسته بودن.
صدای عطسه و سرفه از همه طرف میاومد. پرستار هایی که با تخته شاسی توی دستشون از راهرویی به راهروی دیگه میرفتن و افرادی که مشکلاتشون از سرماخوردگی بیشتر بود.
جونگکوک با چشم های نگران به تهیونگ خیره شد:« ولی مطمئنی نمیخوای به خاطر بدن دردت دکتر بری؟»
تهیونگ اخمی بامزه ای کرد و با لب های نیمه غنچه جواب داد:« گفتم که، امروز مختص توعه، نه من. »
بلاخره خانمی از پشت بلندگو اسم جونگکوک رو گفت.
تهیونگ ایستاد؛ دست جونگکوک رو گرفت و کشید تا اون هم بلند شه. بعد به فضای اطراف خیره شد:« اینجا خیلی بزرگهه! ما باید کدوم اتاق بریم؟»
جونگکوک کمی فکر کرد. بعد به اتاقی که کمی اون طرف تر بود اشاره کرد:« اوناهاش. روی در اتاقا اسم تخصصشون رو نوشته. ولی میدونی که نمیتونی با من بیای داخل، نه؟»
p54
تهیونگ که متوجه شد جونگکوک دوباره داره تلاش میکنه احساساتشو پنهان کنه لبخندی زد:« اما موقع فکر کردن به جواب سوالم حالت برای لحظه ای هلویی کم رنگ شد. چیزی نزدیک به قرمز پررنگ (عشق).»
جونگکوک آهی کشید و نگاهش رو به دیوار اتاق داد.
تهیونگ خنده ای کرد:« کور که نیستم. »
جونگکوک سمت تهیونگ برگشت:«اگه میدونی رنگش چیه، چرا هنوز داری بحث میکنیم؟»
تهیونگ اخمی کوتاهی کرد:« دارم از الان بهت یاد میدم احساستتو پنهان نکنی! »
صبح روز بعد:
امروز هوا کمی گرفته بود. خورشید پشت ابرها پنهان شده بود و آبیه اسمون جای خودش رو به طوسی داده بود. پنجره ها بسته بود تا باد راهی برای داخل شدن پیدا نکنه.
دیروز آقای مدیر «سابق» برای رو به رو نشدن با جونگکوک از در پشتی مدرسه زودتر بیرون رفته بود.
بعد از اینکه جونگکوک مدیر مدرسه شده بود تقریبا هیچکس سمت تهیونگ نمیومد. تهیونگ از این وضعیت هم زمان هم خوشحال و هم ناراضی بود. اما جونگکوک به خاطر تحت نظارت بودن توسط عوامل بالایی، چون الان جایگاه مهم تری در مدرسه داره، مجبور بود کم تر با تهیونگ رفت و آمد داشته باشه.
پوشه هایی بود که باید مرتب میشد و کار هایی که جونگکوک توی اتاقش تمام مدت رو بهش رسیدگی کرده بود یا حداقل به تهیونگ اینطوری گفته بود.
تهیونگ شب قبل برای ویزیت یه دکتر معتبر که جیمین راجبش بهش گفته بود رفت و امروز صبح قرار بود با جونگکوک به مطب اون دکتر سر بزنن.
تهیونگ پتو رو کنار زد. درد عضله ای که ناشی از خواب بدش بود رو نادیده گرفت و با کلافگی دستش را داخل موهاش برد و آماده ی شروع روزش شد.
نزدیکای پنج عصر، مطب دکتر:
جونگکوک و تهیونگ توی اتاق انتظار نشسته بودن.
صدای عطسه و سرفه از همه طرف میاومد. پرستار هایی که با تخته شاسی توی دستشون از راهرویی به راهروی دیگه میرفتن و افرادی که مشکلاتشون از سرماخوردگی بیشتر بود.
جونگکوک با چشم های نگران به تهیونگ خیره شد:« ولی مطمئنی نمیخوای به خاطر بدن دردت دکتر بری؟»
تهیونگ اخمی بامزه ای کرد و با لب های نیمه غنچه جواب داد:« گفتم که، امروز مختص توعه، نه من. »
بلاخره خانمی از پشت بلندگو اسم جونگکوک رو گفت.
تهیونگ ایستاد؛ دست جونگکوک رو گرفت و کشید تا اون هم بلند شه. بعد به فضای اطراف خیره شد:« اینجا خیلی بزرگهه! ما باید کدوم اتاق بریم؟»
جونگکوک کمی فکر کرد. بعد به اتاقی که کمی اون طرف تر بود اشاره کرد:« اوناهاش. روی در اتاقا اسم تخصصشون رو نوشته. ولی میدونی که نمیتونی با من بیای داخل، نه؟»
- ۴.۵k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط