𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬
𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬
p56
انگشتش رو روی قسمتی از کاغذ گذاشت:« باید جئون جونگکوک باشید.»
جونگکوک لبخندی زد:« بله همینطوره. »
مرد عینک کاسه ایش رو عقب داد و با دست اشاره ی کوتاهی به صندلی کرد:« بفرمایید، بشینید. »
بعد به برگه ای که اسم «جئون جونگکوک» توش نوشته شده بود خیره شد:« اینجا نوشته که در رابطه با هالتون مشاوره میخواید و مشکل دارید، درسته؟ خب مشکل یونیکیه. »
جونگکوک که حالا روی صندلی نشسته بود با لحن مودبش گفت:« بله، میشه گفت همینطوره.. اما وقتی که نمیدونم مشکل دقیقا چیه یونیک تر هم میشه.. »
صدای چرخ های صندلی چرخ دار مرد توی اتاق پیچید:« منظورت چیه؟»
جونگکوک کمی فکر کرد:« خلاصه بگم، من نمیدونم این مشکل درمان داره یا یه نوع معلولیته.. من از بچگی هیچ هاله ای نداشتم و هیچ احساسی تجربه نکردم. ولی خب.. اخیرا خیلی یهویی هالم رنگ می گیره و دیگه خاکستری نیست.. اول فکر کردم یه چیز گذراست، ولی با تکرار شدنش فکر کردم شاید واقعا این معلولیت نباشه. »
ابروی دکتر با شنیدن اینکه « جونگکوک از بچگی هاله نداشته » بالا رفت:« این یکی از نادر ترین مشکلاتیه که تو عمرم یه نفر بابتش به من مراجعه کرده. »
جونگکوک سر تکون داد:« همینطوره.. و به همین دلیل کمتر کسی میتونه در این مورد ابراز هم دلی کنه. مثل اینه که تو کشوری که به زبان فرانسوی صحبت میکنن تو اسپانیایی صحبت کنی..مشکل اینه که من نمیدونم دارم بیمار میشم یا دارم زنده میشم.. »
دکتر فنجان قهوهاش رو از روی میز برداشت. با نوشیدن یک جرعه چهرش درهم رفت:« سرد شده! » و صورتش رو سمت پنجره برگردوند و قهوه ی سرد رو سریعا از دهانش خارج کرد. بعد از بسته دستمالی که تقریبا تموم شده بود یک دستمال برداشت و دور دهنش رو تمیز کرد:« میتونم کمکت کنم.. اما چیزی که در این مورد کمکم میکنه اینه که دقیقا چه زمانی هالهات رنگ میگیره؟ یا اگر از یه زمانی تا الان به صورت دائمی رنگ گرفته، دقیقا از کی شروع شده؟»
جونگکوک کمی فکر کرد. اسم «تهیونگ» سر تیتر ذهنش بود. یعنی واقعا ممکن بود اون پسر رنگ هارو به دنیای جونگکوک آورده باشه؟
وقتی تهیونگ رو اذیت میکردن هالش بنفش «خشم» میشد. یکی از اولین بارهایی که هالهاش رنگ گرفت.
وقتی به دلیلی که مدرسه رو خریده فکر میکرد هالهاش رنگی نزدیک به قرمز (عشق) میشد..
هربار مربوط به تهیونگ بود. ولی جونگکوک میترسید با اوردن اسم جفتش، فضا کمی شخصی بشه.
اما به تهیونگ فکر کرد که بیرون اتاق، در انتظار خبر خوب نشسته.. برای اون هم که شده باید هرکاری میکرد تا دکتر تشخیص بهتری داشته باشه. حتی اگر فضا کمی شخصیسازی میشد:« از وقتی که با جفتم ملاقات کردم.. »
p56
انگشتش رو روی قسمتی از کاغذ گذاشت:« باید جئون جونگکوک باشید.»
جونگکوک لبخندی زد:« بله همینطوره. »
مرد عینک کاسه ایش رو عقب داد و با دست اشاره ی کوتاهی به صندلی کرد:« بفرمایید، بشینید. »
بعد به برگه ای که اسم «جئون جونگکوک» توش نوشته شده بود خیره شد:« اینجا نوشته که در رابطه با هالتون مشاوره میخواید و مشکل دارید، درسته؟ خب مشکل یونیکیه. »
جونگکوک که حالا روی صندلی نشسته بود با لحن مودبش گفت:« بله، میشه گفت همینطوره.. اما وقتی که نمیدونم مشکل دقیقا چیه یونیک تر هم میشه.. »
صدای چرخ های صندلی چرخ دار مرد توی اتاق پیچید:« منظورت چیه؟»
جونگکوک کمی فکر کرد:« خلاصه بگم، من نمیدونم این مشکل درمان داره یا یه نوع معلولیته.. من از بچگی هیچ هاله ای نداشتم و هیچ احساسی تجربه نکردم. ولی خب.. اخیرا خیلی یهویی هالم رنگ می گیره و دیگه خاکستری نیست.. اول فکر کردم یه چیز گذراست، ولی با تکرار شدنش فکر کردم شاید واقعا این معلولیت نباشه. »
ابروی دکتر با شنیدن اینکه « جونگکوک از بچگی هاله نداشته » بالا رفت:« این یکی از نادر ترین مشکلاتیه که تو عمرم یه نفر بابتش به من مراجعه کرده. »
جونگکوک سر تکون داد:« همینطوره.. و به همین دلیل کمتر کسی میتونه در این مورد ابراز هم دلی کنه. مثل اینه که تو کشوری که به زبان فرانسوی صحبت میکنن تو اسپانیایی صحبت کنی..مشکل اینه که من نمیدونم دارم بیمار میشم یا دارم زنده میشم.. »
دکتر فنجان قهوهاش رو از روی میز برداشت. با نوشیدن یک جرعه چهرش درهم رفت:« سرد شده! » و صورتش رو سمت پنجره برگردوند و قهوه ی سرد رو سریعا از دهانش خارج کرد. بعد از بسته دستمالی که تقریبا تموم شده بود یک دستمال برداشت و دور دهنش رو تمیز کرد:« میتونم کمکت کنم.. اما چیزی که در این مورد کمکم میکنه اینه که دقیقا چه زمانی هالهات رنگ میگیره؟ یا اگر از یه زمانی تا الان به صورت دائمی رنگ گرفته، دقیقا از کی شروع شده؟»
جونگکوک کمی فکر کرد. اسم «تهیونگ» سر تیتر ذهنش بود. یعنی واقعا ممکن بود اون پسر رنگ هارو به دنیای جونگکوک آورده باشه؟
وقتی تهیونگ رو اذیت میکردن هالش بنفش «خشم» میشد. یکی از اولین بارهایی که هالهاش رنگ گرفت.
وقتی به دلیلی که مدرسه رو خریده فکر میکرد هالهاش رنگی نزدیک به قرمز (عشق) میشد..
هربار مربوط به تهیونگ بود. ولی جونگکوک میترسید با اوردن اسم جفتش، فضا کمی شخصی بشه.
اما به تهیونگ فکر کرد که بیرون اتاق، در انتظار خبر خوب نشسته.. برای اون هم که شده باید هرکاری میکرد تا دکتر تشخیص بهتری داشته باشه. حتی اگر فضا کمی شخصیسازی میشد:« از وقتی که با جفتم ملاقات کردم.. »
- ۴.۲k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط