{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی از ماشین های جیمین رو قرض گرفته بود تا راحت رفت و آمد ...

𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 15
یکی از ماشین های جیمین رو قرض گرفته بود تا راحت رفت و آمد داشته باشه...
ماشین رو گوشه خیابون پارک کرد و پیاده شد جلو رفت و به دربان عمارت لبخند مستطیلی ای زد
-شرمنده ام آقای کیم ولی امروز واقعا بهم گفتن حق ندارم بزارم برید داخل
سعی کرد قیافه مظلومی بگیره
-هی امروز تولدشه خواهش می کنم این دفعه رو هم بزار که برم من...
حرفش با قرار گرفتن پارچه ای جلوی دهنش قطع شد و ثانیه ای بعد چیزی جز سیاهی نمی دید...
...
پلک هاشو از هم فاصله داد سرش حسابی درد می کرد چه اتفاق فاکی ای براش افتاده بود؟ نگاهش رو چرخوند دوتا تخت دو طبقه توی اتاق وجود داشت و سه نفر دیگه به جز خودش توی اتاق نفس می کشیدن حالت تهوع داشت از پنجره دایره ای شکل بیرون رو نگاه کرد و خورشید در حال غروب رو دید وایسا...اون توی کشتی بود؟!!! اما چطوری؟! به یاد داشت ساعت ۱۰ صبح رسیده بود عمارت جئون ها..اون دستمال و بعد هم سیاهی مطلق
-کار خود عوضیشه ولی داره منو چه گوری با کشتی می بره؟
کلافه موهای کمی بلند شده و نسبتا لخت فندوقیش رو قبل داد با شنیدن صدای شخصی سرش به سمت راست چرخید
-ما بدبخت و فقیر بودیم گولش رو خوردیم تو لباسات گرون قیمت به نظر میان چجوری سر از اینجا در آوردی؟!
به دو دختر و یک پسر رو به روش چشم دوخت راست می گفتن از ظاهر شود معلوم بود که آه در بساط نداشتن اما سوال اینجا بود که چه کسی فریب شون داده بود از روی تخت بلند شد. به خاطر اثرات داروی بی هوشی کمی سرش گیج می رفت و نمی تونست درست راه بره
-راجب چی صـحبت می کنی؟ گول کیو خوردید؟!
دختری حدودا ۲۳ ساله با ظاهر موهای مشکی کوتاه بهم ریخته و چشمای مشکی و بلوز نسکافه ای رنگ که کمی سر آستین هاشو پاره شده بود کهنه به نظر می رسید و از رایحه سیب و گلابش معلوم بود امگاست کمی جلو رفت و گفت
-ما با هم توی یه خونه قدیمی زندگی می کردیم و به زور شکم‌ مون رو سیر می کردیم چند روز بیش یه مرد منو وقتی داشتم گل می فروختم دید و بهم گفت که می تونه کاری کنه که تا زندگی خوبی داشته باشم کافیه که شنبه یعنی امروز ساعت ۴ بیام میدان گوانگ هوامون من و دوستام سر ساعتی که گفته بود اونجا حاضر شدیم اما به جای اون مرد شخصی دیگه ای اومده بود و گفت که از طرف همون مرد اومده و باید دنبالش بریم خب دنبالش رفتیم ما رو برد توی یه کوچه با پوزخند نگاه مون کرد بعد بلافاصله یه پارچه جلوی دهن مون رو گرفت و از اینجا سر در آوردیم
تهیونگ دستش رو به پیشونیش کوبید لبخندی زد و با عصبانیت لب باز کرد
-آدم دزدی؟!منظورش چیه بیخیال مگه این هم جز کارای مافیایی شونههه
پسری که به خاطر وجود هیچ رایحه ای از سمتش بنا به نظر میومد با تعجب به تهیونگ زل زد
-صبر کن چی گفتی!؟ مافیا دیگه چه کوفتیه؟!!!
-صبح بخیر شما گول یکی از بزرگ ترین مافیا های کره که از قضا پدر جفت مرده ی منه خوردید! من نمیدونم قراره چه اتفاقی بیوفته فقط مطمئن باشید بلای خوبی سرمون نمیاد..ایان چی میشه
دختری رایحه توت وحشی داشت و صد یه آلفا بود کلافه خودش رو روی یکی از تخت ها پرت کرد و به سقف چوبی خیره شد
-الهه ماه این چه سرنوشت مزخرفیه داشتیم زندگی مونو می کردیم همش تقصیر توعه بورا
تهیونگ به دختر بلوز نسکافه ای که توسط دختر آلفا بورا خطاب شده بود نگاه کرد
-نقصیر منه؟!! کی بود کی گفت آرهههه باید بریم من دیگه نمی تونم بی پولی و گرسنگی رو تحمل کنم؟
بتا (همون ‌پسره) نفس عمیقی کشید و سعی کرد دو دختر آمگا و آلفا رو آروم کنه
-هی بچه ها الان وقت دعوا نیست تو هم بس کن سوهیون تقصیر همه مونه الان باید به فکر راه چاره باشیم
تهیونگ توی دلش پوزخندی به امیدواری پسر بدبخت زد
-متاسفم ولی هیچ راه چاره ای وجود نداره ما اینجا گیر افتادیم فقط باید صبر کنیم و ببینیم چی میشه
......
ساعت ۱۲ شب شده بود و تهیونگ هنوز از اون عمارت لعنتی برنگشته بود جیمین عصبی توی خونه قدم می زد و هر چند دقیقه یه بار یونگی رو سرزنش می کرد
-باید می زاشتی همراهش برم اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟
-جیمین منو ببین تهیونگ بچه نیست خب؟ مطمئنم به‌زودی سر و کلش پیدا میشه آروم باش موچی
بالاخره زنگ در به صدا در اومد جیمین دوید سمت در و محکم بازش کرد
-باید بابت این تاخیر لعنتیت توضیح بدی کیم ته...جونگ‌کوک؟!
دیدگاه ها (۲۸)

𝑀𝑒‌ 𝑝𝑎𝑧 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 16 جونگ کوک با دوتا ساعد های باند پیچی شدش و ...

استایلش سادس ولی خیلی باهاش حال کردممممممم✨🛐گیلیگیلیییییکی ب...

خانومی فالوشهه@jenny33

فالوش کنین این پیشی کوشولو روووو@bangtanboysssss

پارت ³⁹+ این کارو نکن _ میخوای باهام بمونی + معلومه که میخوا...

⁦⁦⁦✧⁩wolf✧⁩⁦✯part:⁴تهیونگ وارد عمارت شد شماره جیمین رو گرفت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط