{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهار

پارت چهار

ویو مین هو
وقتی فیلیکس و جیسونگ رسیدن فقط یه چیز حواسمو پرت کرد
شکم بالا اومده یه جیسونگ
با اینکه لباس گشاد پوشیده بود که شکمش زیاد تو چش نباشه اما متوجهش شودم
اما خیلی بی تفاوت از کنارش رد شودم و به سمت فیلیکس رفتم از دستش عصبی سوده بودم ازدواج هیون و فیلیکس پایه صلح بین خانواده هوانگ و خانواده لی بود
و حالا هیون به من گفته بود اگه لیکس تا همین امروز پیشش نباشه کل خانواده لی رو نابود می‌کنه
من چاره ای ندارم
بازوش رو مهکم گرفتمش و پرستش کردم رویه مبل ها و با عصبانیت تو چشمایه ترسیدم نگاه کردم
مین هو:برو پیشش
فیلیکس:اون...اون اینجاست؟
مین هو:اره....و تو باید بری پیشش خیلی عصبیه
ویو من
جیسونگ که تا علان ساکت به اونها نگاه میکرد با عصبانیت گفت
جیسونگ:بس کن دیگه .... مگه نمی‌بینی دلش نمیخاد
لینو:تو خفه شو
و بعد دوباره سرشو به سمت لیکس که داشت گریه میکرد برگرداند
فیلیکس:ولی...هق..اون.‌.هق..به...من هق..خیانت...هق هق..کرد

لینو:به درک ......مهم ایینه که خانواده لی در خطره
و تو باید با تموم کردن این مسخره بازی ها خانوادمونو نجات بدی لیکس
باشه؟
لیکسی سرشو تکون داد اما برای مین هو کافی نبود زربه ای به شونه راست فیلیکس زد و گفت:باشه؟(با صدایم بلند و عصبی)
فیلیکس:چ...هق...چشم
و...ولی..اگه خودت..هق..جایزه من....هق ..بودی..هق .‌.جیسونگ...بهت...هق..خیانت..میکردهق...چیجوری...هق...میشودی
مین هو از فیلیکس فاصله گرفت و کرواتشو شول کرد و گفت
لینو:اولن من جایه تو نیستم دومن جیسونگ جرعتشو ندارع
سومین زود برو خیلی عصبیع تو اتاق خودت منتظرته
دیدگاه ها (۸)

پارت پنجویو جیسونگوقتی لیکسی رفت من رفتم رویه مبل نشستم و من...

پارت سهجیسونگ فیلیکس رو تویه بقلش فرو برد و گفت جیسونگ: اشکا...

پارت دو مین هو ناگهان خشمش زد عشقش داشت می‌گفت میخاد از زند...

جیسونگ یه امگاعه و مینهو یه الفاو این دوتا باهم ازدواج کردن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط