دست کشیدم رو چشماش و زمزمه کردم

[°دست کشیدم رو چشماش و زمزمه کردم:
"رنگ چشمات بارون رو به یادم میاره"
خندید و خودشم دست کشید رو چشماش و گفتش:
بارون مگه رنگ داره جانم؟
دست زدم زیر چونه و
حواسمو غرق کردم تو قرنیهِ چشماش:
نه نداره... اما حس داره! چشمات حس بارون رو داره.
نگاشون که میکنم هم آروم میگیرم هم دلم آشوب میشه!
آروم میگیرم از بودنشون و آشوب میشم از این همه آرامشی که اگه نباشی دیگه هیچوقت نمیاد تو زندگیم!
چشمات مثل بارون یه حال بدِخوبو میریزه تو وجودم‌.. 🙂🪴°]
#جهان_بزرگ_من🌍
دیدگاه ها (۳)

ببین فک کن یهو ساعتدوازده و چهل و شیش دیقه دلتتنگ شده ولی هر...

[°اصلش اینه الان پاشۍ بیاے بگے:تو سردت نیست؟!منم‍ بگم‍: م‍َن...

[°سیگـار بهمن رو یادته ؟یادته اومدی سرتو گذاشتی رو شونم گفتی...

گفت‌:تو‌خیلی‌خوب‌بودی‌ولی‌منه‌احمق‌اینو‌‌دیرفهمیدم‌کاش..نگاه...

( ظهور ازدواج )( پارت ۳۸۱ فصل ۳ )پات که زمین خورده بودي. تو...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۳۳ فصل ۳ )به زور لبخند زدم.. جیمز-بخواب...

༺༽ 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐦𝐚𝐬𝐤 ༼༻𝐩𝐚𝐫𝐭:«𝟏𝟗» ★........★........ ★........★........

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط