ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۵۳
الا : چقدر ذهنت کثیفه..
اروم و بي اختيار خنديد.
الا : من خودم براي وضع مادرم میام باهات ازدواج میکنم و شرایط مسخره تو قبول میکنم بعد خودم میرم درخواست طلاق و چه میدونم لغو ازدواج میدم؟اصلا این قانون رو از کجا دراوردي؟ از کدوم دین و قانون حساب ميکني؟
جیمین : از زنها هیچی بعید نیست..همینه که هست..
دندونامو به هم فشردم. واااي... من از دست این روانی میشم..
با لحن خبيثي گفت
جیمین : هرچند فك كنم تو اگه به زبونش بياري اب شي بري تو زمين..
از خشم سوء استفاده اش نفسام تند شد. صداي صحبت هاي پراکنده اي از اطرافش اومد و خيلي جدي گفت
جیمین : باید برم.. نگران مادرت نباش...
و قطع کرد. داد زدم:عوضي.. اه.. و با خشم کیفم رو پرت کردم کنار
لعنت بهت.. اخه خودشم میگه.. من احمق روم میشه برم چنین چیز زشتي رو جلوي چه میدونم وکیل و قاضي بگم؟ اي خداا... چه اسيري شدم..
درمونده رفتم رو مبلش نشستم.. دلتنگ مامان بودم. نمیتونستم اینجوري زنداني باشم..نمیتونم اجازه بدم اینکارو باهام بكنه ولي.. رفتم لب پنجره سالن.. نه.. رفتم تو بالکن اتاقم.. اخ.. طبقه چهارم..ارتفاعش خيلي زياد بود.. چیکار میتونم بکنم اخه.. من خودم وارد این بازي شده بودم...اینم عواقبش هه.. زنداني شدن.. نفسمو با درد بیرون دادم و سعي كردم فك كنم كه : يه دفعه نگاهم به بالكن واحد بغلي افتاد.. شاید.. به ساعت نگاه کردم. اگه کارمند و کارگر باشه احتمالاً سرکاره.. اما اگه بیکار و زن خونه دار باشه چي؟ خيلي دو دل و مضطرب بودم ولي.. چاره ای نداشتم. اي
اگه الان جا میزدم تا اخرش بازنده بودم..
پارت ۵۳
الا : چقدر ذهنت کثیفه..
اروم و بي اختيار خنديد.
الا : من خودم براي وضع مادرم میام باهات ازدواج میکنم و شرایط مسخره تو قبول میکنم بعد خودم میرم درخواست طلاق و چه میدونم لغو ازدواج میدم؟اصلا این قانون رو از کجا دراوردي؟ از کدوم دین و قانون حساب ميکني؟
جیمین : از زنها هیچی بعید نیست..همینه که هست..
دندونامو به هم فشردم. واااي... من از دست این روانی میشم..
با لحن خبيثي گفت
جیمین : هرچند فك كنم تو اگه به زبونش بياري اب شي بري تو زمين..
از خشم سوء استفاده اش نفسام تند شد. صداي صحبت هاي پراکنده اي از اطرافش اومد و خيلي جدي گفت
جیمین : باید برم.. نگران مادرت نباش...
و قطع کرد. داد زدم:عوضي.. اه.. و با خشم کیفم رو پرت کردم کنار
لعنت بهت.. اخه خودشم میگه.. من احمق روم میشه برم چنین چیز زشتي رو جلوي چه میدونم وکیل و قاضي بگم؟ اي خداا... چه اسيري شدم..
درمونده رفتم رو مبلش نشستم.. دلتنگ مامان بودم. نمیتونستم اینجوري زنداني باشم..نمیتونم اجازه بدم اینکارو باهام بكنه ولي.. رفتم لب پنجره سالن.. نه.. رفتم تو بالکن اتاقم.. اخ.. طبقه چهارم..ارتفاعش خيلي زياد بود.. چیکار میتونم بکنم اخه.. من خودم وارد این بازي شده بودم...اینم عواقبش هه.. زنداني شدن.. نفسمو با درد بیرون دادم و سعي كردم فك كنم كه : يه دفعه نگاهم به بالكن واحد بغلي افتاد.. شاید.. به ساعت نگاه کردم. اگه کارمند و کارگر باشه احتمالاً سرکاره.. اما اگه بیکار و زن خونه دار باشه چي؟ خيلي دو دل و مضطرب بودم ولي.. چاره ای نداشتم. اي
اگه الان جا میزدم تا اخرش بازنده بودم..
- ۱۷.۴k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط