{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جادویی عشق part 21

جادویی عشق part 21

زیر پله هم به تعداد اتاق بود.

بازوم رو کشید و از پله ها بالا بردم و کشیدم پشت در اتاقی و گفت همینجا وایستا زبون دراز دیوونه.. اونقدر اشفته بودم که دیگه حتي توان نگاه کردن به اطراف و در واقع طبقه اول این عمارت لعنتي رو نداشتم.. واي خداا...

این دروغه.. سرم داشت میترکید. پردرد هق هق کردم و زمزمه کردم امکان نداره و سرمو که داشت از شدت کنکاش و شوك منفجر میشد

توی دستم گرفتم.. دختر اسمت چیه؟ نمیتونستم خوب نفس بکشم..

ذهنم بین گذشته و اینده و این غیرممکن ها میچرخید.. من واقعا كجام؟

اینا کین؟ چرا دارن این دروغا رو بهم میگن؟ زن خانوم باید برگردین به اتاقتون. دختر-باشه..

و سریع به من گفت: من ; اميل ام..امیدوارم باز ببینمت.. زن سرزنشگر گفت: خانوم.. اون یه دزده..

تو درياي وحشت و درد و غمم غرق شده بودم.. خيلي

اشفته و بهم ریخته بودم..خيلي دستای لرزونم رو باز روی سرم کشیدم تا مطمین شم این سر داغون هنوز سرجاشه یا نه..

تند گفت:شنيدي چي گفتم؟

زن-خانوم بیاین و صداي پاها میگفت رفتن.

لرزون چشماي گنگم رو بستم و اشك شوكه و گنگي از لاي پلکام سر خورد.

احساس شدید گم شدن میکردن چي به سر من و زندگیم اومده بود؟

گم شدن توي وجودت میسازه با هیچ چیز قایل

مقايسه و حتي پر شدني نيست..

و حالا با تمام وجود احساس گم شدن میکردم شوك این واقعه لحظه به لحظه برام شدیدتر میشد

چطور چنين چيزي ممکن بود؟

چطور ممکن بود من برگشته باشم به بیشتر از ٤٨٥ سال

پیش؟ ٤٨٥ سال؟؟؟ واااي.. واااي خداا...

حتي شمردنش هم سرم رو درد آورده بود.. عددش به تنهایی وحشت زده ام میکرد. نه...نه... اصلا باور کردنی نیست.. تند دست روي صورتم کشیدم..

حس میکردم الاناست که قلب بی قرار و اشفته ام از سینه بزنه بیرون

هیچ کدوم این حرف حقیقت نداره نمیتونه داشته باشه..

اصلا عقلاني نيست.. عقلاني؟ اشک تو چشمم جمع شد.. جادو عقلاني بود؟

نه..اما من مامان فريا، بابا مایکل و خيليهاي ديگه میتونستیم انجامش بدیم.

این دنیا پر از چيزهاي غير عقلانيه.. يعني.. واقعیت داشت؟

لرزون دست به گردنم کشیدم.

اطراف و در واقع طبقه اول این عمارت لعنتي رو نداشتم..

به اتاقی که جلوش بودم نگاه کردم..

در سفید با دسته هاي طلايیش نیمه باز بود و از داخل صداي صحبت دوتا مرد میومد..

صداي يكيشون صداي همون مرد میانسال دیروز بود و وقتي از جلوي در نیمه باز رد شد دیدمش..

احتمالا اون یکی مرد توي اتاق گفت:خوب؟مگه نميگي دزده؟ پس منتظر چي هستین؟


مرد میانسال به نظر نمیاد دزد باشه.یه جوري انگار غریبه است حرفاي عجيب غريب ميزنه.. اصلا..یه جوریه آقا.. و پوزخندي زد و گفت:لباساشم یه جوریه..

نفسم رو شدید بیرون دادم. مدام این جمله رو میگن

مرد اول کلافه و عصبي گفت: از پس یه موش دزدم برنمیاین؟

و با غیض گفت بیارش

مرد میانسال اومد بیرون و به اون مرد اشاره زد که ببرتم داخل..

مرد بازوم رو گرفت و با خشم هولم داد جلو.. با غیض داد زدم دستاي كثيفت رو بکش کنار.. تند وول خوردم و سعی کردم دستش رو باز کنم.. هولم داد داخل که پرت شدم روي زمين و داد

عصبي زدم:شما نمیشه.. ها یه مشت حیوون هارین که هيچي

سرتون و بازوم رو که درد میکرد با دست دیگه ام گرفتم

پاهايي اومد جلو و بالا سرم وایستاد.

به چکمه مشکی زل زدم که به شدت تمیز بود و برق میزد..

هه... میتونستم خودمو توش ببینم.

دندونامو به هم فشردم و با ضربان قلب خيلي خيلي شدید اروم سرمو از پاها بالا و بالاتر کشیدم و به
دندونامو به هم فشردم و با ضربان قلب خيلي خيلي

شدید اروم سرمو از پاها بالا و بالاتر کشیدم و به

صاحبشون نگاه کردم.
دیدگاه ها (۰)

جادویی عشق part 22 مردي قدبلند با چشم و ابرو مشكي و موهاي مش...

جادویی عشق part 23 من چیکار باید بکنم؟ وی هریسون زل زد بهم.....

جادویی عشق part 20 یه قدم اومد جلو و سيني غذايي جلوم گذاشت.....

جادویی عشق part 19 نداشت.. دختر جوون : اینجا چه خبره؟ این دخ...

جادویی عشق part 16 اینکه چشمات باز بشن و یا باز نشن تقدیره ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط