جادویی عشق part 22
جادویی عشق part 22
مردي قدبلند با چشم و ابرو مشكي و موهاي مشكي. پیرهن کرم رنگ تمیزی به تن داشت که بالاش بند خورده بود و کت بلند مشکي روش.
با اخماي شديداً تو هم و با ته ريشي زل زده بود بهم.
خیره در حالیکه دستاشو پشتش قفل کرده بود. تو نگاهش هیچ درخششی از محبت و مروت و بخشش و در کل هیچ حسي وجود نداشت..
چشما و نگاهش خالي خالي بود..
که اين بي حسي باد عين سردي به پشتم خورده باشه لرزوندم..
تقریبا ۳۰ ساله به نظر میرسید. به اطرافش نگاه کردم
ميز چوبي به رنگ قهوه اي سوخته پشتش بود که صندلي چوبي کرم با پارچه سبز.. دیوار پشتیش هم کلا کتابخونه بود.. يه اتاق به طرز عجيبي در عين عادي بودن قديمي به نظر
میرسید.به زور سعی کردم بلند شم و روبروش وایستادم. با خشم زل زدم بهش و با تاکید گفتم من..دزد نیستم..
و عصبي داد زدم من هیچی برنداشتم..ولم كنين برم..میفهمي؟تو هم يکي هستي لنگه اینا؟ حرفمو نمیفهمی؟ لبخند پر تحقیري زد ويه دفعه دستش رو بلند کرد و کوبید تو صورتم.. صورتم از درد جمع شد.
نفسام تند و پر از نفرت شد و این نگاه نفرتم رو بهش دوختم.
مرد:زبونتم درازه..ولي مواظب باش جلوي کي صداتو بالا
سرتاپام رو نگاه کرد.او مرد میانسال:لباساش شبيه.
از خشم ترکیدم و با خشم از لاي دندونام داد زدم:بهم توهین کني و لفظ بدي بهم نسبت بدي قسم میخورم
میکشمت.. بلند تر داد زدم قسم میخورم.
هر دو عمیق نگاهم کردن
با تاکید :گفتم من فاحشه نیستم..دزدم نیستم.. مرد جوون نگاهش رو کشید به پشت سرم و بلند گفت:میدونی از فالگوش وایستادن و دزدكي سرك كشيدن خوشم نمیاد..
هیچ خبری نشد. بلند گفت:اميلي.. اروم سرمو به پشتم چرخوندم.
همون دختر نوجوان ديروزي..اميلي..لباس جدیدی به تن داشت.همونجور بلند و شيك..اخ..تمام فيلما و كتابهاي تاریخي که دیده بودم و خونده بودم
جلوي چشمم رژه میرفتن.. اميلي شرمگینانه دستاش رو جلوش قفل کرد و با لبخند
نرمي به اون مرد و بعد من نگاه کرد. مرد:کارت؟
اميلي سريع به مرد نگاه کرد و گفت:داداش.. این دختر.. پس اقاي خونه و این مرد جدي و خشن داداشش بود. مرد جدي گفت: تصمیمش با تو نیست.. اميلي تند جلو اومد و مهربون
گفت: داداش ;ویلیام ;لطفا.. اصلا دختر بدي..
داداشش بلند و خشک تکرار کرد تصمیمش با تو نیست.
اما غال شانه نگاه کرد
داداشش بلند و خشک تکرار کرد تصمیمش با تو نیست..
اميلي بادش خالي شد و با غم نگام کرد. جناب وی هریسون-برو تو اتاقت.. اميلي تند و غمزده زد بیرون.
جناب وی اهل کجايي؟ چي ميتونستم بگم؟
با بغض شديدي گفتم: این دور و برا نیست..
وی: و کجاست؟ واقعا کجاست؟
تند اولین کلمه اي که توی دهنم اومد رو گفتم فرانسه..
به فرانسوي گفت:لهجه فرانسوي نداري..
به لطف اصرارهاي عمه رزا براي يادگيري په زبان دیگه
فرانسه رو یاد گرفته بودم. الان باید ازش ممنون باشم..
بهش فرانسوي جواب دادم در اصل اهل انگلستان و بزرگ
شده اینجام.. و لهجه ام اینجاییه... سري به تاييد تكون داد. اشفته گفتم این یه فیلمه؟ چشماشو باريك كرد و گنگ گفت: چیه؟
مرد میانسال : گفتم بهتون.. یه سری حرفاي عجيب و غريب میزنه.
اشک تو چشمم جمع شد. اینا واقعا نمیدونن فیلم چیه؟
داغون دست به سرم کشیدم و اشفته پوزخند زدم و داد زدم این چه بازي مسخره ایه که راه انداختین؟باید باور کنم تو دوره هنری هشتم زن باره و سال ١٥٣٤ ام؟ ابروهاشو بالا انداخت و به مرد میانسال کنار
درگفت: جورج یه دیوونه رو گرفتین؟ همن مرد میانسال جورج سریع گفت:دختر مگه میخواي سرت رو از دست بدی که اینطور اسم پادشاه رو به کار
رو به کار ميبري؟ نکنه تو از طرف پادشاه فرانسه اومدي و قصد
خیانت و شورش داري؟
با غیض گفتم من از طرف هیچ کس نیومدم..
جورج : اصلا ميفهمي داري با کي حرف ميزني؟ ایشون کنت
وی هریسون هستن..كنت؟ نه.. خداي من.. من باور نمیکنم..
دستمو روي صورتم کشیدم. چاره اي به ذهنم نمیرسید.
مردي قدبلند با چشم و ابرو مشكي و موهاي مشكي. پیرهن کرم رنگ تمیزی به تن داشت که بالاش بند خورده بود و کت بلند مشکي روش.
با اخماي شديداً تو هم و با ته ريشي زل زده بود بهم.
خیره در حالیکه دستاشو پشتش قفل کرده بود. تو نگاهش هیچ درخششی از محبت و مروت و بخشش و در کل هیچ حسي وجود نداشت..
چشما و نگاهش خالي خالي بود..
که اين بي حسي باد عين سردي به پشتم خورده باشه لرزوندم..
تقریبا ۳۰ ساله به نظر میرسید. به اطرافش نگاه کردم
ميز چوبي به رنگ قهوه اي سوخته پشتش بود که صندلي چوبي کرم با پارچه سبز.. دیوار پشتیش هم کلا کتابخونه بود.. يه اتاق به طرز عجيبي در عين عادي بودن قديمي به نظر
میرسید.به زور سعی کردم بلند شم و روبروش وایستادم. با خشم زل زدم بهش و با تاکید گفتم من..دزد نیستم..
و عصبي داد زدم من هیچی برنداشتم..ولم كنين برم..میفهمي؟تو هم يکي هستي لنگه اینا؟ حرفمو نمیفهمی؟ لبخند پر تحقیري زد ويه دفعه دستش رو بلند کرد و کوبید تو صورتم.. صورتم از درد جمع شد.
نفسام تند و پر از نفرت شد و این نگاه نفرتم رو بهش دوختم.
مرد:زبونتم درازه..ولي مواظب باش جلوي کي صداتو بالا
سرتاپام رو نگاه کرد.او مرد میانسال:لباساش شبيه.
از خشم ترکیدم و با خشم از لاي دندونام داد زدم:بهم توهین کني و لفظ بدي بهم نسبت بدي قسم میخورم
میکشمت.. بلند تر داد زدم قسم میخورم.
هر دو عمیق نگاهم کردن
با تاکید :گفتم من فاحشه نیستم..دزدم نیستم.. مرد جوون نگاهش رو کشید به پشت سرم و بلند گفت:میدونی از فالگوش وایستادن و دزدكي سرك كشيدن خوشم نمیاد..
هیچ خبری نشد. بلند گفت:اميلي.. اروم سرمو به پشتم چرخوندم.
همون دختر نوجوان ديروزي..اميلي..لباس جدیدی به تن داشت.همونجور بلند و شيك..اخ..تمام فيلما و كتابهاي تاریخي که دیده بودم و خونده بودم
جلوي چشمم رژه میرفتن.. اميلي شرمگینانه دستاش رو جلوش قفل کرد و با لبخند
نرمي به اون مرد و بعد من نگاه کرد. مرد:کارت؟
اميلي سريع به مرد نگاه کرد و گفت:داداش.. این دختر.. پس اقاي خونه و این مرد جدي و خشن داداشش بود. مرد جدي گفت: تصمیمش با تو نیست.. اميلي تند جلو اومد و مهربون
گفت: داداش ;ویلیام ;لطفا.. اصلا دختر بدي..
داداشش بلند و خشک تکرار کرد تصمیمش با تو نیست.
اما غال شانه نگاه کرد
داداشش بلند و خشک تکرار کرد تصمیمش با تو نیست..
اميلي بادش خالي شد و با غم نگام کرد. جناب وی هریسون-برو تو اتاقت.. اميلي تند و غمزده زد بیرون.
جناب وی اهل کجايي؟ چي ميتونستم بگم؟
با بغض شديدي گفتم: این دور و برا نیست..
وی: و کجاست؟ واقعا کجاست؟
تند اولین کلمه اي که توی دهنم اومد رو گفتم فرانسه..
به فرانسوي گفت:لهجه فرانسوي نداري..
به لطف اصرارهاي عمه رزا براي يادگيري په زبان دیگه
فرانسه رو یاد گرفته بودم. الان باید ازش ممنون باشم..
بهش فرانسوي جواب دادم در اصل اهل انگلستان و بزرگ
شده اینجام.. و لهجه ام اینجاییه... سري به تاييد تكون داد. اشفته گفتم این یه فیلمه؟ چشماشو باريك كرد و گنگ گفت: چیه؟
مرد میانسال : گفتم بهتون.. یه سری حرفاي عجيب و غريب میزنه.
اشک تو چشمم جمع شد. اینا واقعا نمیدونن فیلم چیه؟
داغون دست به سرم کشیدم و اشفته پوزخند زدم و داد زدم این چه بازي مسخره ایه که راه انداختین؟باید باور کنم تو دوره هنری هشتم زن باره و سال ١٥٣٤ ام؟ ابروهاشو بالا انداخت و به مرد میانسال کنار
درگفت: جورج یه دیوونه رو گرفتین؟ همن مرد میانسال جورج سریع گفت:دختر مگه میخواي سرت رو از دست بدی که اینطور اسم پادشاه رو به کار
رو به کار ميبري؟ نکنه تو از طرف پادشاه فرانسه اومدي و قصد
خیانت و شورش داري؟
با غیض گفتم من از طرف هیچ کس نیومدم..
جورج : اصلا ميفهمي داري با کي حرف ميزني؟ ایشون کنت
وی هریسون هستن..كنت؟ نه.. خداي من.. من باور نمیکنم..
دستمو روي صورتم کشیدم. چاره اي به ذهنم نمیرسید.
- ۱۰۷
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط