جادویی عشق part 16
جادویی عشق part 16
اینکه چشمات باز بشن و یا باز نشن تقدیره
لحظه اي فك كردم شاید این چشما دیگه باز نشن اما...
تقدیرم چیز دیگه ای بود. چيزي
که حتي تصورش رو نمی کردم. اروم و بدون هیچ درد و مقاومتی چشمام رو باز کردم
هیچ احساسی نداشتم. به کمر دراز کشیده بودم و بالا سرم اسمون ابي بود.
آسمون؟من كجام؟
گنگ چشمامو باريك كردم و اروم تو جام نشستم و به دور
و برم نگاه کردم. اینجا. نفسام از شدت تعجب و شوك تند شد.
زمین ذرت؟ اره.. من وسط یه مزرعه ذرت روي زمين نشسته بود..
مثل خواب دیشبم.. خداي من..
گنگ و وحشت زده از جام پریدم و به دور و برم نگاه
کردم. چی شده؟ من...
اصلا زبونم بند اومده بود. اینجا کجاست؟ من کجام؟
برگشتم به پشت سرم نگاه کردم که از شدت شوك و ناباوري حس کردم قلبم داره از جا در میاد.
جلوم یه عمارت سنگي سفيد خيلي خيلي بزرگ و چند طبقه بود که تا حالا تو کل عمرم مشابهش رو ندیده بودم.
بزرگ و شيك.. یه عمارت با ستون هاي بلند. پر ابهت و غریب
من تا حالا این عمارت رو توي شهر ندیده بودم.. نفسام تند و وحشت زده شد.
من چرا اینجام؟ گیج و مبهوت میخکوب عمارت باشکوه جلوم بودم که یهو
از پشت هر ده نفر خيال محكم ده طرف بانو دره گرفت.
من تا حالا این عمارت رو توي شهر ندیده بودم. نفسام تند و وحشت زده شد. من چرا اینجام؟ گیج و مبهوت ميخكوب عمارت باشکوه جلوم بودم که یهو از پشت سر دونفرخيلي محكم دو طرف بازوم رو گرفتن و با خشم گفتن بالاخره گرفتیمت عوضي.. و کشیدنم سمت همون عمارت... وحشت زده گفتم: چي؟چي ميگين؟ ولم کنین... داد زدم شماها کي هستين؟ ولم كنين. با خشم و عصبانیت بازوم رو کشیدن نه..نه..خداي من.. اینجا چه خبره؟ اینا کین؟
اینکه چشمات باز بشن و یا باز نشن تقدیره
لحظه اي فك كردم شاید این چشما دیگه باز نشن اما...
تقدیرم چیز دیگه ای بود. چيزي
که حتي تصورش رو نمی کردم. اروم و بدون هیچ درد و مقاومتی چشمام رو باز کردم
هیچ احساسی نداشتم. به کمر دراز کشیده بودم و بالا سرم اسمون ابي بود.
آسمون؟من كجام؟
گنگ چشمامو باريك كردم و اروم تو جام نشستم و به دور
و برم نگاه کردم. اینجا. نفسام از شدت تعجب و شوك تند شد.
زمین ذرت؟ اره.. من وسط یه مزرعه ذرت روي زمين نشسته بود..
مثل خواب دیشبم.. خداي من..
گنگ و وحشت زده از جام پریدم و به دور و برم نگاه
کردم. چی شده؟ من...
اصلا زبونم بند اومده بود. اینجا کجاست؟ من کجام؟
برگشتم به پشت سرم نگاه کردم که از شدت شوك و ناباوري حس کردم قلبم داره از جا در میاد.
جلوم یه عمارت سنگي سفيد خيلي خيلي بزرگ و چند طبقه بود که تا حالا تو کل عمرم مشابهش رو ندیده بودم.
بزرگ و شيك.. یه عمارت با ستون هاي بلند. پر ابهت و غریب
من تا حالا این عمارت رو توي شهر ندیده بودم.. نفسام تند و وحشت زده شد.
من چرا اینجام؟ گیج و مبهوت میخکوب عمارت باشکوه جلوم بودم که یهو
از پشت هر ده نفر خيال محكم ده طرف بانو دره گرفت.
من تا حالا این عمارت رو توي شهر ندیده بودم. نفسام تند و وحشت زده شد. من چرا اینجام؟ گیج و مبهوت ميخكوب عمارت باشکوه جلوم بودم که یهو از پشت سر دونفرخيلي محكم دو طرف بازوم رو گرفتن و با خشم گفتن بالاخره گرفتیمت عوضي.. و کشیدنم سمت همون عمارت... وحشت زده گفتم: چي؟چي ميگين؟ ولم کنین... داد زدم شماها کي هستين؟ ولم كنين. با خشم و عصبانیت بازوم رو کشیدن نه..نه..خداي من.. اینجا چه خبره؟ اینا کین؟
- ۲۳۹
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط