{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۲

پارت ۳۲

بعد از رفتن جونگکوک…

رسماً تمرکز نداشتم.

هر بار در کافه باز میشد، ناخودآگاه سرمو بلند میکردم.

هر بار گوشیم ویبره میرفت، قلبم میپرید.

و جی‌وو از اونور فقط نگام میکرد و سرتکون میداد.

*:
— وای خدا…
تو عاشق شدی.

+:
— خفه شو.

*:
— نه جدی.
قیافت دقیقاً شبیه دخترای توی دراماست وقتی دوست‌پسر مافیاییشون میره آدم بکشه.

با اخم دستمالو پرت کردم سمتش.

+:
— جی‌وووو.

ولی لعنتی…

حرفش اونقدرا هم اشتباه نبود.

چون ته دلم، یه ترس لعنتی مدام میپیچید.

---

حدود غروب بود که کافه finally خلوت شد.

من داشتم لیوانا رو جمع میکردم که گوشیم روشن شد.

و همون لحظه قلبم بدجور کوبید.

جونگکوک.

پیامش کوتاه بود:

-:
«بیرون نیا.»

اخمام فوراً رفت تو هم.

+:
«چی؟ چرا؟»

چند ثانیه جواب نداد.

و همون چند ثانیه کافی بود که اضطرابم بیشتر شه.

بعد بالاخره پیام بعدی اومد:

-:
«فقط امشب خونه بمون.»

قلبم فرو ریخت.

+:
«جونگکوک چی شده؟»

Seen.

ولی جواب نداد.

لعنتی.

فوراً زنگ زدم.

جواب نداد.

دوباره زنگ زدم.

و این بار بعد چند بوق، تماس وصل شد.

صدای جونگکوک پایین و خسته بود.

-:
— ا/ت.

+:
— چی شده؟
چرا جواب نمیدی؟!

چند ثانیه سکوت کرد.

و پشت اون سکوت…

صداهایی میومد.

صدای مردها.
صدای درگیری.
و چیزی که بیشتر ترسوندم…

صدای نفس‌های سنگین خودش بود.

+:
— تو خوبی؟!

جونگکوک خیلی آروم گفت:

-:
— خوبم.

ولی دروغ میگفت.

کاملاً معلوم بود.

ناخودآگاه صدام لرزید.

+:
— کجایی؟ من میام—

فوراً لحنش جدی شد.

-:
— نه.

اون «نه» انقدر محکم بود که ساکتم کرد.

جونگکوک یه نفس عمیق کشید.

بعد خیلی آروم گفت:

-:
— فقط یه امشب حرفمو گوش کن.

قلبم داشت درد میگرفت.

+:
— تو منو میترسونی.

چند ثانیه چیزی نگفت.

و بعد…

خیلی آهسته زمزمه کرد:

-:
— منم از این میترسم که یه روز به خاطر من گریه کنی.

و قبل اینکه بتونم جواب بدم…

صدای تیر از پشت تلفن اومد.

بلند.

واقعی.

نفس توی سینم حبس شد.

+:
— جونگکوک؟!

صدای مینهو از دور شنیده شد:

(/):
— رئیس!

بعد صدای قطع شدن تماس.

و من…

برای چند ثانیه کامل نتونستم نفس بکشم.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۳گوشی از دستم افتاد روی زمین.صدای تیر هنوز توی گوشم می...

پارت ۳۴صدای نفس‌های جونگکوک هنوز توی گوشم بود.سنگین.خسته.درد...

پارت ۳۱بعد از حرف مینهو…رسماً حس کردم دمای بدن جونگکوک افتاد...

پارت ۳۰بعد از اون حرفش…دیگه نتونستم شوخی کنم.نتونستم مثل همی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط