{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۴

پارت ۱۴

*:
— تو الان یا داری با اون یارو حرف میزنی یا تب کردی.

خنده‌م گرفت.

خواستم جوابشو بدم که صدای زنگ در کافه اومد.

ناخودآگاه سرمو بلند کردم.

و قلبم فوراً تند زد.

جونگکوک بود.

ولی این بار…

تنها نبود.

مینهو پشت سرش وارد شد، و برخلاف همیشه که آروم و خونسرد بود، الان صورتش جدی‌تر از حد معمول به نظر میرسید.

جونگکوک مستقیم نگام کرد.

اونقدر مستقیم که برای دو ثانیه یادم رفت جی‌وو کنارمه.

*:
— اوه. شوهر افسرده برگشت.

+:
— جی‌وو خفه شو.

جونگکوک خیلی کوتاه گوشه لبش تکون خورد.

و لعنتی…

من رسماً به همین لبخندای کوچیک معتاد شده بودم.

ولی چیزی توی نگاهش فرق داشت.

خسته‌تر بود.

سنگین‌تر بود.

انگار ذهنش یه جای دیگه بود.

اومد سمت کانتر.

+:
— فکر کردم کار مهم داشتی.

چند ثانیه نگام کرد.

بعد خیلی آروم گفت:

-:
— داشتم.

+:
— پس چرا برگشتی؟

جونگکوک جواب نداد.

و همین باعث شد قلبم یه ذره بلرزه.

مینهو از پشت سرش خیلی کوتاه گفت:

(/):
— چون اعصابش از وقتی رفته بود اینجا نبود.

چشمام گرد شد.

جونگکوک فوراً نگاه سردی به مینهو انداخت.

-:
— مینهو.

ولی دیر شده بود.

چون قلب من همون لحظه یه حرکت احمقانه زد.

جی‌وو از اونور نزدیک بود منفجر شه از ذوق.

*:
— وای خدا اینا واقعاً دارن وارد فاز خطرناک میشن.

+:
— تو چرا هنوز اینجایی اصلاً؟

جونگکوک خیلی آروم دستشو روی کانتر گذاشت.

همون دست باندپیچی‌شده.

و نگاش هنوز روی من بود.

-:
— قهوه‌م آماده‌ست؟

اخم کردم.

+:
— تو فقط بهونه میاری بیای اینجا نه؟

چند ثانیه سکوت شد.

جونگکوک یه ذره خم شد سمتم.

اونقدر نزدیک که بوی عطرش دوباره دورم پیچید.

بعد خیلی آروم گفت:

-:
— اگه بگم آره چی؟

قلبم.

رسماً.

بدبخت شد.

جی‌وو زیر لب جیغ خفه‌ای کشید.

و من فقط سعی میکردم یادم نره چجوری نفس بکشم.

ولی درست همون لحظه…

صدای شکستن یه لیوان از ته کافه اومد.

همه برگشتیم سمت صدا.

یکی از مشتریا تصادفی لیوان انداخته بود زمین.

ولی چیزی که باعث شد بدن جونگکوک فوراً سفت شه…

اون مشتری نبود.

مردی بود که چند متر عقب‌تر ایستاده بود.

یه مرد غریبه با کت خاکستری.

و از لحظه‌ای که وارد شده بود…

داشت مستقیم جونگکوک رو نگاه میکرد.

نه عادی.

اون مدل نگاه‌هایی که بوی دردسر میدن.

لبخند خیلی کم از روی صورت جونگکوک محو شد.

و برای اولین بار، یه حس خطر واقعی توی هوا پیچید.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۵کل فضای کافه یهویی سنگین شد.اون مرد غریبه هنوز همونجا...

پارت ۱۶بعد از اون جمله…رسماً نفسم بالا نمیومد.«این دقیقاً چی...

پارت ۱۳بعد از اون تماس…رسماً خوابم نبرد.هر بار چشمامو میبستم...

پارت ۱۲اون لبخند لعنتیش تا ساعت‌ها از ذهنم بیرون نرفت.حتی وق...

پارت ۱۷زمان برای چند ثانیه کامل ایستاد.دستم ناخودآگاه روی مچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط